به یادتم هنوزم ...
برای ZADS  
خیلی خوشحالم از اینکه تو به دنیا اومدی؛ تو            دنیا فهمید که تو انگار نیمه گمشدم‏ی تو
زندگی خیلی خوبه چون که خدا تو رو داده            روز تولدم برام فرشتشو فرستاده
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
آورده دنیا یه دونه اون یه دونه پیش منه            خدا فرشته هاشو که نمی سپره دست همه
تو، نمی اومدی پیشم من عاشق کی می شدم            به خاطر اومدنت یه دنیا ممنون توام
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
              
خیلی خوشحالم - محمد علیزاده 
ارسال پست
نه چشمانت آبی بود
و نه موهایت شبیه موج ها....
هنوز نفهمیده ‌ام
دریا که می ‌روم
چرا ... یاد تو می ‌افتم !!!
پوریا نبی‌ پور
سلام ...
امیدوارم حالتون خوب باشه ...

بهترین ماه بهترین سال تموم شد ...
پاییز هم سر رسید همراه با سرمایی که حتی تو اوج گرما میشه حسش کرد. سرمایی که به دما یا زردی برگ درختا بر نمیگرده ...
این کاهش دما فزیکی نیست، بلکه حسیه ...
حس نبودن کسی که باید امسال تجربش کرد، شاید این پاییز سرد تر از زمستون سال 83 باشه ...
کاش میشد همه چیز رو متوقف کرد، یا به عقب برگردوند ...
ای کاش ای کاش نبود ...

باید محکم باشم واسه بعد ...
واسه روزایی که نیستم و نیست ...
این روز ها میتونه آزمونی باشه واسه شناختن خودم و فرصتی برای پیشرفت ...
سخت هست ...
ولی سختی همراه به شکست هم شیرینه ...
بدونی که نهایت تلاشت رو کردی و موفق نشدی ...
اگه قرار باشه هر چیزی راحت بدست بیاد که ارزش نداره ...
واسه همون که گرانبها ترین سنگ الماسه !!!

پست هام  15 روز یکبار ارسال میشه ...
نوشته هام خیلی کم میشه ...
فقط تمرکزم رو میزارم روی درس، آینده و هدفم .
نظر دهی هم آزاد میزارم تا نیازی به تایید نباشه ...

+ بیشترین تمرکز باید روی هدف باشه، نه سخت های بین راه ...
موفق میشیم، مطمئنم.

امیدوارم روز های خوب برای هممون برسه ...
دوستون دارم ...
موفقیتتون ادامه دار ...
یا مهدی ...




طبقه بندی: گفتگو، تفاوت، خاطره نویسی، احساس نویسی، موضوع آزاد،
برچسب ها: اخرین روز تابستون، تابستون، پاییز، اول مهر، شروع جدید، سختی، آینده،
تاریخ : چهارشنبه 31 شهریور 1395 | 07:27 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
سلام ...
امیدوارم که حالتون خوب باشه ...

میخوام از این چند روزی که گذشت بگم ...
دیروز 9 صبح هر چقدر تلاش میکردم خوابم نمیگرفت شب قبلش هم فکر کنم ساعت 5 خوابیده بودم. بلند شدم، و کار های همیشگی که مسواک بود و یه چیزی خوردن، بعد شروع به متر کردن خونه و فکر کردن به همه چیز ...
رفتم سر درس که درس بخونم ولی با این همه مشغله فکری میشه درس خوند ؟
اومدم پشت سیستم یکم حالم بهتر بشه ...
اهنگ "کوچه عاشقی سیناسرلک" گوش میدادم و اومدم و نظر هارو جواب دادم کلا از صبح داغون بودم. تو همین نظر دادن ها بودم که یه جوابی واسم اومد که مرتضی نظر یکی دیگرو واسه من فرستادی !!!
هیچکس نگفت چرا انقدر حالت خرابه که اینجوری اشتباه میکنی ؟
انتظاری هم ندارم، اشتباه خودم بود. انقدر داغون بودم که ناهار رو اصلا نیمدونم چی خوردم ...
سیب زمینی پخته بودم واسه سالاد الویه همونو خوردم با تخم مرغ و  یکم خیارشور ..
خیلی کم خوردم انگار سیر سیر بودم ...

داغون بودم تا غروب که رفتم باشگاه و از اول تمام عصبانیتم رو روی میت خالی میکردم ...
نمیخندیدم!!!     همیشه با استادمون خنده و شوخی داشتیم ولی این دفعه استادم ازم پرسید چرا اینجوری هستی ؟؟؟
بعد بهم فشار آورد، و انقدر بهم روحیه داد که توی این 1ساعت و نیم فوق العاده عالی شدم ...
اومدم خونه و خسته بودم و از ساعت 10 تا 4 خورده ای پشت سیستم بودم و داشتم کارای عقب افتاده ام رو انجام میدادم ...
شام هم 3 تا سیب زمنی مونده بود که یکی رو با نون هموون روز تموم کردم ...    نونم تموم شد ...
مونده بود دوتا سیب زمینی که یکیش رو خوردم ...
حس هیچی نداشتم و ساعت 4 از شدت خستی بیهوش شدم ... 
سیستم روشن بود ولی من خواب ...
بعد 9 صبح دوستم بهم زنگ زد و یه سیکل جدید شروع شد که امروز نام داشت ...
صبحانه اون یدونه سیب زمینی رو که گفته بودم خوردم ...   بدونه نون چون نداشتم !!!
وقتم نداشتم ...
از 10 حدودا تا همین الان بیرون بودم !!! 
حدودا 16 ساعت بیروون بودم و تنها چیزی که خوردم آب بود و یه بستنی که همین 1 ساعت پیش خوردم اونم حسش اومده بود ...
حدودا ساعت 12 داشتم میومدم خیابونا رو میدم که یه مغازه ای نون داشته باشه ...
دریق از یه نون !!!
بیخیال سوار ماشین شدم و رفتم ...     داشتم میرسیدم که راننده عزیزمون تصادف کرد !!!
شدید نبود ولی این راننده ها دعوایی که گرفته بون از خود تصادف بدتر بود ...
با بدبختی اینم تموم شد ...
دیشب که داشتم میومدم به راننده گفته بودم مواظب خودت باش !!! 
انقدر اخر همه متنام هست که توی جمله بندیم هم تاثیر گذاشته ...

الان خونه ام ...
ساعت تقریبا 2 ...
تازه پلو گذاشتم بخورم !!! 
میخواستم مکارونی درست کنم اون خیلی طول میکشه ...
الان دارم همون اهنگ سینا سرلک رو گوش میدم و واستون پست مینویسم ...
فردا هم 9 صبح باید بلند بشم ...
تا 7 باید بیرون باشم چون کارگاه دارم ...
اگه دیدن پست ندادم ببخشین منو چون خونه نیستم 

خیلی عالیه حالم واقعا دارم میگم. چون خیلی روز هایی رو که همیشه وقتم پره و باید از خوابم بزنم رو دوست دارم ...
دوستام بهم میگن مرتضی اعصابت فولاده یا این که خیلی دیوونه ای ...
اگه دیوونگی اینه من دیوونگی رو دوست دارم ...
ولی خودم قبول ندارم چون میدونم خیلی عجول و زود رنجم ...
روزای شلوغ رو دوست دارم اگه بدونم که یک میلیمتر منو به جلو حرکت میده ...

ببخشید یکم زیاد شد حرفام ...
یکمم نگارشش بد شد چون واقعا نه مغز فرمان درست میده و نه دستام انرژی دارن که بنویسن ...

مواظب خودتون باشین ...
زندگیتون پر از اتفاق های قشنگ ...
شب بخیر ...
یا مهدی ...



طبقه بندی: تفاوت، خاطره نویسی،
برچسب ها: شلوغی، روز شلوغ، سختی، اعصاب، حوصله، نارحتی، اشتباه،
تاریخ : شنبه 16 مرداد 1395 | 01:31 ق.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
سلام ...
دیروز روز خیلی عالی واسه من بود. بعد چند روز بهترین دوستم رو دیدم خیلی خوشحال بودم کل روز پیش هم بودیم و نا خواسته از هم جدا شدیم ...
وقتی کنار هم بودیم خوشحال ترین آدم های روی زمین بودیم. چقدر خوبه ...
واقعا عالیه ...
امروز قرار شد باهم به پر خاطره ترین مکان بریم تا دور بشیم از همه چیز ....
میخوایم بریم یه کوه خیلی عالی ...

دیروز چهلم دوستم بود ...     خیلی سخت بود ...    هنوزم باورش نکردم ...
من سر مراسم هیچکس گریه نکردم ولی ...
کی باورش میشد ...
بیچاره زنش که چند ماه بود ازدواج کرده بود ...
مادرش ...    پدرش ...
بعضی از مسسائل حضمشون خیلی سخته و تا آخر با آدم میمونه ...

چند روزه برگشتم تا استراحت کنم،  بدتر خسته شدم ....
بخاطر بقیه همیشه لبخند توی صورتم هست ولی از داخل ...
قول دادم که تلخ ننویسم. ولی احساس که بدونه تلخی نمیشه !!!

دارم برنامه میچینم واسه ارشد بخونم. واسه درس خوندن هم باید یه بستری فراهم بشه تا آدم بتونه درس رو خوب بخونه و اون نتیجه دلخواه روبگیره.
دیروز اولین موج منفی ارسال شد که خیلی قوی تر از موج های مثبتی بود که به من داده شده بود. چون یکی از حامی هام بود.
خیلی سخته ...
توی دانشگاه منو یه آدم باهوش میدونن و همه بهم میگن میتونی ...
ولی کسایی که دوست دارم این حرف از دهن اونا شنیده بشه، خیلی راحت میگن نمیتونی ...
همیشه با مخالفت های مسخره و سلیقه ای زندگیم برگشته...
کاش یکی از من میپرسید که چی احتیاج دارم ...
یه دوستی دارم اسمش ایمانه که حالا سربازه ( نیروی انتظامی )  بهم گفت مرتضی چرا زندگی ما اینجوریه ؟؟؟
گفتم چجوریه ؟؟؟
گفت خدا به یه کسایی نعمت داده که اصلا لایق نیستن ولی ما ...    من هیچ خودتو ببین ...
گفتم: قضاوت سخته ...    حتما تلاش کردن که به اونجا رسیدن ...
توهم تلاش کن بهشون برسی ...

دلم خیلی پره ...
همش پر شده از ای کاش ...
شاید من پر توقع شدم. حتما من پر توقع شدم چون میخوام ادامه تحصیل بدم.
داریم توی جامعه ای زندگی میکنیم که ارزش درس فقط مدرک شده و مقدار درآمد.
هعی ...
دلم میخواد یکی بزنه پشتم بگه مرتضی، خسته نباشی ...
دلم میخواد یه دل سیر گریه کنم ولی ندای درونم میگه ؛ مرد باش مرد که گریه نمیکنه ...
ولی اگه همه این مسائل رو کنار هم جمع کنی بازم همه تقصیر ها گردن من
میوفته.
 
واقعا هم تقصیر منه ...

موفق تر ببینمتون با امیدواری و شادتر از همیشه ...
نمیخواستم ناراحتتون کنم یا دلتون برام بسوزه ...
دوست داشتم یکم از واقعیت بنویسم که تلخه ...
یا از تلخی بنویسم که واقعیته ...
این روزا میگذره ...     ولی ما از این روزا نمیگذریم.
یا مهدی ...




طبقه بندی: خاطره نویسی، احساس نویسی،
برچسب ها: خدارو شکر، 14 خرداد، خاطره، سختی، درس، درس خوندن، کنکور ارشد،
تاریخ : جمعه 14 خرداد 1395 | 09:08 ق.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
امروز هم میخاستم مثل روز های قبل از غم بنویسیم ...
غم ها و درد هایی که همیشه با خنده همراهه ...
یبار یه استاد داشتیم که داشت برنامه نویسی یاد میداد داشت درباره باینری صحبت میکرد ( کاملا جدی )
یک دفعه وسط کلاس خندیدم - قش قش قش  همه داشتن بهم نگاه میکردن استاد منو انداخت بیرون ...
هیچکس نفهمید من چرا خندیدم !!!   یاد موقعی که داشتم با دوستم روی این موضوع کار میکردبم افتادم  - تا بفهمیم چی شده خیلی طول کشید !!!
(من رشتم مکانیکه و توی واحد هامون برنامه نویسی داریم - من مطالعه زیاد داشتم درباره برنامه نویسی و ...    اطلاعاتم توی این زمینه اندازه بچه های کامپیوتره یعنی به اونا هم خیلی مشاوره می دادم )
یاد اون موقع افتاده بودم که دوستم میگفت اه ه ه میزد توی سرش - داشتیم خل میشدیم بعد فهمیدیم کوچیکترین کاری رو که باید میکردیم ، نکردیم و اصلا به باینری ربطی نداشت 
استادش خیلی فهمیده بود - بهم داد بیست !!!
توی اون روز فهمیدم که درد های قدیمی میتونه توی اینده به خنده دار ترین موضوع زندگی تبدیل بشه !!!
یادم میاد توی یه سایتی نوشته بود : "تا وقتی که درد نکشین قدر سلامتی رو نمیدونین - تا توی نا آرامی زندگی نکنین هیچوقت مزه شیرین ارامش رو نمیفهمیم "
کسی که دست نداره بهش دست بدین چقدر خوشحال میشه !!!
ولی ما به داشتن یا نداشتنش اصلا فکر نمیکنیم !!!
شاید 5 سال دیگه من به پست های قدیمیم نگاه کنم و بخندم!!!    شاید ...
یکی از تئوری های زندگیم اینه که بعدا دربارش صحبت میکنم : "بهترین روز زندگی همون بدترین روزتونه"
یعنی روزهای عادی هیچ معنی نمیده !!!
روزای سخت هست که همیشه آدم بهش فکر میکنه و به خودش افتخار میکنه !!!
توی این پست میخوام به چنتا از سوالاتون جواب بدم ...  شاید براتون جالب باشه 

میتونم بپرسم اون شخص کیه؟
اسمش دنیاست - کسی بود که 4 سال فقط اس ام اس دادم بهش - جرات زنگ زدن نداشتم ...

 ( خودم ) چند وقت به چند وقت باید به این وب سر بزنیم ؟
هر وقت دوست دارین - واسه من امار مهم نیست ، مهم اینه که با نوشتن احساسم احساس سبکی میکنم.
پیام هایی که شما میفرستین لطف شما رو نشون میده ...   
ممنون که انقدر به این وب لطف دارین و به پست های بی مقدار من ارزش میدین.

 ( خودم ) هدف از پست های دردناکت چیه ؟
من نمیخوام کسی رو ناراحت کنم دارم از درد مینویسم چون بعضی وقتا احساس میکنم با نوشتنشون احساس میشه سبک شد.
واسه همون به شکلی این درد هارو تغییر میدم.


ممنون از همه شما که انقدر به من لطف دارین واقعا هیچ زبونی نیست که قدر ارزش های شمارو بدونه ...
هیچ کلمه ای نیست که مهربانی شمارو جبران کنه !!!
پس ببخشید ...

موفق تر باشین ...
یا مهدی ...



طبقه بندی: احساس نویسی،
برچسب ها: درد، سختی، خنده، خاطره، برنامه نویسی، انگیزه، انرژی +،
تاریخ : جمعه 15 آبان 1394 | 01:29 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات

  • ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو