به یادتم هنوزم ...
برای ZADS  
خیلی خوشحالم از اینکه تو به دنیا اومدی؛ تو            دنیا فهمید که تو انگار نیمه گمشدم‏ی تو
زندگی خیلی خوبه چون که خدا تو رو داده            روز تولدم برام فرشتشو فرستاده
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
آورده دنیا یه دونه اون یه دونه پیش منه            خدا فرشته هاشو که نمی سپره دست همه
تو، نمی اومدی پیشم من عاشق کی می شدم            به خاطر اومدنت یه دنیا ممنون توام
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
              
خیلی خوشحالم - محمد علیزاده 
ارسال پست
نه چشمانت آبی بود
و نه موهایت شبیه موج ها....
هنوز نفهمیده ‌ام
دریا که می ‌روم
چرا ... یاد تو می ‌افتم !!!
پوریا نبی‌ پور
سلام عزیز ترینم ...
امیدوارم قشنگترین حال دنیا رو داشته باشی ...

دیشب دلم خیلی گرفته بود خواستم امروزم رو به بهترین شکل ممکن شروع کنم. مثل سوم بهمن!  ولی هر کاری کردم فایده ای نداشت ! 
قبلا مثل خواب بودی برام یعنی تا یه وقتی میشد نبودنت رو تحمل کرد. چند روز ازت بی خبر میشدم اخلاقم برمیگشت، سر چیزای کوچیک ناراحت میشدم و بعد از این که تو رو پیش خودم حس میکردم حتی صدای قار قار کلاغ ها هم قشنگ بود ... 

ولی حالا شدی  نفسم !
تو بگو یک دقیقه  
نمیتونم 

خب هر کسی باید سر جای خودش باشه دیگه، شما نمیتونین راجر فدرر رو بیارین فوتبال بازی کنه که !
بچم الان داره فینال آزاد استرالیا رو  با رافائل نادال بازی میکنه، جلو هم هست، دعا کنین ببره  
یعنی یه پست احساسی میخواستم بنویسما ببین چی شد !!!

میگفتم 
1) منو واسه  -----   ساختن : (2 نمره)
A- پیش تو موندن
B- ---- شدن 
C- ------ رفتن
D- خوشحالی تو 

اصلا بذار اینجوری بگم منو واسه تو ساختن !!!  
والا ...

+ خیلی دوست دارما  
خیلی زیاد ...
عااااااااااااااااااااااااااااشقتم 

من برم بازی رو ببینم  

سرتونم درد آودم ...
موفقتتون ادامه دار ...
یا مهدی ...



طبقه بندی: اعتراف، تفاوت، خاطره نویسی، احساس نویسی، موضوع آزاد،
برچسب ها: تنیس، راجر فدرر، رافائل نادال، دوری، خواب، نفسم، عاشقتم،
تاریخ : یکشنبه 10 بهمن 1395 | 11:14 ق.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
امروز 6 آبان سال 94 ساعت 5 غروب :

تصمیم گرفتم موقع اذان مغرب بخوابم. روز قبلش نماز نخونده بودم.
اول خواب از دانشگاه شروع شد. 
داخل دانشگاه اوایل خوای وضعیت عالی نداشت و دانشگاهش خیلی سطح پایین بود و ما اعتراض کردیم ...
یهو کل دانشگاه تغییر کرد و پیشرفته شد !!!
دانشگاه شبیه به یه پیست رقص شده بود، رقص نور و یه آهنگ بلند !!!
من با تعجب داشتم بهشون نگاه میکردم ...
سعی کردم باهاشون همراه بشم ولی هیچی از کاریی که میکردن رو نمیتونستم انجام بدم بعد ازشون پرسیدم من رو توی جمعتون راه نمیدین ؟
گفت سعی کن یاد بگیری -  گفتم باشه ...
روز ها گذشت و من کم کم تونستم باهاشون همراه بشم. یه طور خاصی بود که دیگه داشتم به یه عضو اصلی تبدیل میشدم. 
بهم  گفتن باید توی تیم فوتبال بازی کنم نمیدونم هر چیزی میگفتن انجام میدادم یه جور خاصی بود.
آرسنال چند روز قبل از یه تیم به اسم شیفیلد باخته بود. ما با همون تیم بازی داشتیم. یه تیم افتضاح بود تیم دانشگاهمون، اصلا بویی از فوتبال نبرده بودن. ( امریکایی ها فوتبال دوست ندارن )
3 تا گل خورده بودیم که منو تازه فرستادن داخل زمین - اول میخواستم دروازه وایسم چون خیلی دوست دارم - بعدش گفتن برو جلو یه دروازبان خوب داریم. دروازبانی که داشتیم دقیقا مثل اولیور کان بود.
ما ستا گل خورده بودیم ولی سعی کردیم اول روحیمون از بین نره ...
زمینی که توش بازی میکردیم استادیوم نبود یه زمین کوچیک مثل گل کوچیک بود. ولی پر از تماشاگر و تشویق زیاد که انگار جام جهانیه اصلا نمیدونستم حساسیت بازی برای چیه !!!
 ما کلا 5 نفر بودیم. 
خیلی راحت یه گل زدم. و رفتم خوشحالی ام رو با بقیه قسمت کردم ...
تیممون فوق العاده روحیه گرفته بود. و داشتیم خیلی فوق العاده بازی میکردیم و تونستیم گل دوم هم بزنیم و گفتم ایول تیم مقابل داره از ما میترسه ....
یه جوری شده بود که وحشت تموم وجودشون رو گرفته بود ...
اخرین موقعیتم رسید توی دقایق پایانی و با پشت پا گل زدم !!!
بازی رو مساوی کردیم و خوشحالی که حد نداشت ....
توی همین خوشحالی بودم که یهو پرت شدم توی یه خواب دیگه ...
خوابی که ارتباط زیادی با این خواب ها نداشت ...
کاملا از شخصیت خودم دور شده بودم ...

رفته بودم چند سال بعد ...
توی خونه یکدفعه بلند شدم. خونه فوق العاده تاریک بود انگار اصلا برق وجود نداره. ( خونه دقیقا شبیه خونه خودمون بود )
یه لامپ ضعیقی توی خونمون روشن بود. فکر کنم نورش از ژنراتور بود ...
 کسی نبود فقط مادرم و یه خانومی بود با ستا بچه !!!
از مادرم پرسیدم اینا کی هستن ؟
گفت اونا خانوادت هستن !!!
پرسیدم امروز چندومه  ؟
بهم گفت سال 1400 هست ... ( توی پست قبلی که سال پیش ابان ماه نوشتم گفته بودم 16 سال که تصور خودم بود. درستش 6 ساله چون تاریخ گفته بود.)
واسم سوال اخه یکی از بچه های من 8 سالش بود. چجوری فقط 6 سال گذشته !!! 
مامانم انگار میدونست که من این 6 سال کنترلی روی ادمم نداشتم. چون واسش تعریف کردم اصلا اهمیتی نداد بهش و بهم گفت که این حرفارو به خانومت نگو ناراحت میشه بعد فکر میکنه که تو یه ادم دیگه هستی و انتخابش نکردی ...
گفت کم سختی کشیدن حالا میخوای بهشون بگی دوستون هم ندارم ؟  گفتم باشه و قبول کردم ...
رفتم تا حداقل ببینمشون ...
انقدر تاریک بود که اصلا نمیشد دیدشون ...
گفتم یکی برق رو روشن کنه اخه این چه کاریه توی تاریکی نشستین ؟
اصلا کسی به حرفم توجه نکرد ...
خیلی بد بود انگار یه آدم اضافه ای بودم ...
از گذشته خودم هیچی نمیدونستم که چیکار کردم که اینا انقدر از من بیزارن ؟
ولی این حس  رو داشتم که یه شخصیت افتضاحی بودم.

ادامه دارد ...

ادامه مطلب

طبقه بندی: اعتراف، داستان نویسی، تفاوت، خاطره نویسی، موضوع آزاد،
برچسب ها: امام زمان، آمریکا، خواب، خواب_وحشتناک، آخر دنیا، یا مهدی، ظهور،
تاریخ : جمعه 21 آبان 1395 | 10:04 ق.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
سلام ...
امیدوارم که حالتون خوب باشه ...

انقدر حالم خوبه که ...
فوق العاده، فوق العاده، فوق العاده،  بالاترش چی میشه ؟
من الآن همونم ...

نمیدونم چه سری هست که من میرم باشگاه بجای این که این همه تمرین خسته ترم کنه خیلی خیلی فوق العاده ام میکنه ...
وقتی اینجوری خوبم یه زد حال خوشگل همیشه در کمین هست 
واسه همون اصلا قسمت نظرات رو باز نکردم !!!
چرا انقدر زیاد نظر اومده ؟؟؟
فکر کنم حالم زیاد خوبه یهو همه اومدن تا منو نابود کنن ...
زندگی عاشقتم 

بگذریم ...
بگذریم از برنامه ریزی های مالی من که واقعا احمقانه هست ...
همیشه باید پولم به صفر نزدیک بشه تا برم پول بگیرم اخه از صف عابربانک تنفر خاصی داریم ...
اینو بعدا تعریف میکنم خودش یه توماریه ...

امروز طبق معمول تمرین بود و تمرین پنجشنبه جوری ادمو پودر میکنه که ادم حافظه اش رو از دست میده ...
فقط بخاطر این که آخر هفته هست 
قرار بود با استاد بریم دریا اونم 5 صبح من تا حالا صبح دریا نرفتم چون کسی پا نیست همه تن لش میشن صبح البته ببخشیدا لغت اینطوری به کار میبرم.
فردا یه تمرین سنگین اونجا بود و تقریبا همه جا زدن ولی من گفتم هستم !!!
استاد گفت مرتضی میای ؟ ( توی باشگاه واقعا منو مرتضی صدا میکنن )
گفتم اره 100 درصد ...
گفت واقعا میای ؟
گفتم اره استاد ...
گفت مطمئن باشم ...
میگم استاد مگه میخوای از عروس بله بگیری، میام دیگه ...

فردا صبح باید 4:30 بلند شم برم تمرین ...
امروز به قدری آب از دست دادم که 4 لیتر خوردم ولی هنوز تشنه ام 
اومدم برم حموم یه مارمولک خوشگلش اومده بود داخل آخه پنجره حموم رو یادم رفته بود ببندم توری هم نداره ...
یکم خسته اش کردم و رفتم یه دسمال اوردم و همونجا گرفتمش 
الانم دارم این پست رو مینویسم خیلی شیک داره منو نگاه میکنه و یه غلط کردم خاصی توی چشماش هست ...
عاشقشم 
عالیه ...

دیگه همین دیگه فردا خیلی فکر کنم بهم خوش بگذره که هیچ وقت انقدر دریا بهم خوش نمیگذشت با این که فعلا نرفتم ...
فردا یه تومار دیگه مینویسم.
ممنون از همتون ...

برم سراغ نظراتون ...
خیلی سخته که جدی باشم 
این مارمولکه هم آزاد کنم 

مواظب خودتون باشین ...
یا مهدی ...




طبقه بندی: خاطره نویسی،
برچسب ها: دریا، تمرین، صبح، باشگاه، استاد، تمرین سخت، خواب،
تاریخ : پنجشنبه 21 مرداد 1395 | 10:04 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
سلام ...
امیدوارم روزتون قشنگ باشه ...
یادم نمیاد صبح پست فرستاده باشم. این رو دارم 8 صبح مینویسم. شاید با بقیه پست هام یه تفاوتی بکنه ...
دلم براتون خیلی تنگ شده، نتونستم زیاد تحمل کنم.
امتحانای ما تازه داره شروع میشه و باید آماده باشم. فکر کنم این آخرین پست خرداد ماه باشه ...

1) بگم که چرا داستان عشق شیشه ای رو پاک کردم:
1- خیلی بد نوشته بودم و باید باز نویسی بشه ...
2-دوست عزیزمون یه اشاره کرد که فامیلی ها باهم نمیخونه، اره ...     اشتباه بزرگی بود.
3-دارم دوباره مینویسم و میخوام فصل فصل بزارم توی وب  ایشالا وقت شد دوباره مینویسمش.
4-ممنون از همتون که لطف داشتین و میگفتین عالیه ...    خیلی خیلی ممنون چون خودم میدونم چقدر افتضاح بود.

2) امروز بعد از 2 ماه اومدم خونه و حالم خیلی خوبه، تنهایی کم کم داشت دیوونم میکرد. امروز داشتم به بویی که توی خرداد ماه کل محله رو گرفته بود توجه میکردم. چه جالبه که اصلا به این چیز ها توجه نمیکنیم.
درخت گیلاس کنار خونمون گیلاس آورده ...
هوا گرم شده، روز ها طولانی تر شده، پرنده فقط دارن میخونن ...
حالا میفهمم کسایی که 10 سال از کشور میرن و بعد بر میگردن چه حسی دارن !!!    منی که 2 ماه نبودم اینجوری شدم !!!
خیلی حس خوبی دارم دوست دارم شماهم این انرژی مثبت رو داشته باشین.

3) فصل امتحان ها هست و همه مشغول درس خوندن. کنکور ماهم که تموم شد ایشالا سال بعد باید قوی تر از این عمل کنیم.
آرزوی موفقیت واسه تک تکتون دارم و از ته دل دوست دارم موفق بشین، یکسال زحمت کشیدین امیدوارم بهترین نتیجه رو بگیرین.
واسه نتیجه بد نارحت نباشین، سعی خودتون رو بکنید و اگر هم به نتیجه نرسیدین مهم نیست.
دوست دارم عمری باشه تا موفقیتتون رو ببینم...

4) دو شب پیش یه خواب دیدم که خیلی وحشتناک بود.
خواب دیده بودم که شهید شدم !!!
خیلی جالب بود وسط جنگ بودم و یه گلوله خورد بهم و شهید شدم.
وقتی که مردم، روحم راحت میتونست هرجا بره و با هر کسی حرف بزنه !!!
ولی نمیتونستم کار های فزیکی انجام بدم. مثلا ایمیل که مینوشتم تموم میشد گزینه ارسال رو میزدم ایمیل ارسال نمیشد.
خیلی حس بدیه...     کسی رو
که منتظرته تنها بزاری ...
با دوستام حرف میزدم، به مادرم میگفتم گریه نکن ...
دوستم توی خواب بهم میگفت تو مردنت هم مثل آدم نیست.
خیلی باحال بود میتونستم چشم هامو ببندم و توی هر جایی باشم. دوست داشتم پرواز کنم به سمت آسمون ولی نمیتونستم. خیلی حس بدی بود.
از همه هم میپرسیدم من چجوری باید پرواز کنم ؟؟؟
همه مسخرم میکردن ...   دوباره تنها شده بودم اینبار خدا رو با خودم نداشتم. انگار اون هم منو نمیخواست.
خیلی خیلی حس بدی بود. حتی خدا هم قبول نداشته باشه تورو ...
توی خیابون ها قدم میزدم و از ارتفاع خودمو پرت میکردم تا بتونم پرواز رو یاد بگیرم ولی نمیتونستم !!!
خیلی سخته که اضافه باشی توی این دنیا ...
به نظرتون چه معنی داره این خواب هام ؟؟؟
خدا خودش بخیر کنه.

دوستون دارم خیلی زیاد، مواظب خودتون باشین !!!
موفقیتتون ادامه دار ...
یا مهدی ...




طبقه بندی: خاطره نویسی، احساس نویسی، موضوع آزاد،
برچسب ها: املت، خواب، داستان نویسی، احساس نویسی، خواب وحشتناک، خرداد ماه، خونه،
تاریخ : دوشنبه 10 خرداد 1395 | 08:57 ق.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
خواب ...
واقعا چیز عجیبیه این خواب ...
به نظر من خواب ها انواع مختلفی دارن - که دو مورد رو برسی میکنم :
خواب های بی معنی و آشفته که بعد از خواب چیز زیادی به یاد آدم نمیمونه
مورد دوم خواب های شگفت انگیز ...
مورد اول اصولا زیاد مهم نیست چون چیزی ازش تو خاطرم نمیمونه !!!
اما مورد دوم - حدودا 6 سال هست که از این خواب ها میبینم ...
بعضی مواقع از وقایع و اتفاق هایی پرده بر میداره که اتفاق نیفتاده !!!
شگفت انگیزه ...
بعضی وقتا این خواب هارو مینویسم - چون بعدا مشخص میشه که چه اتفاقی قرار بیفته ...
سوالی که ذهنم رو درگیر کرده ، بقیه هم مثل من از این خواب ها میبینن ؟؟؟
اگه یه اتفاقی قرار باشه بیفته و...
چطور بیانش میکنن ؟؟؟
کم کم این خوابها داره عذاب آور میشه - با یه مشاور صحبت کردم گفت باید باهاش روبرو بشی !!!
بعضیاشون جنبه ماورایی داره - مثل همین خوابی که بخشیش رو توی پست های قبلی آوردم. که نمیشه باهاش روبرو شد.
توی بعضی از خواب ها از حضور کسی که خیلی وقته ندیدم با خبر میشم و فردا اون فرد میاد ( خیلی غیره منتظره )
بعضی از خواب ها من به دیدن کسی میرم یا از من دعوت میشه - کسایی که هیچ وقت ندیدمشون - تا حالا 3 بار از این خواب ها 1- موفق به دیدار با شخص مورد نظر نشدم 
2- چیز زیادی ازش یادم نمونده ...
3- هیچوقت وجود خارجی نداشت – شایدم داشته باشه چهرشو دیدم ولی پیداش نکردم !!!
به ادم هایی که توی خواب میبینم میگم راهنما ...
یعنی توی خواب همیشه مواظبم هستن و بهم اطلاعات میدن !!!
انگار توی این خواب ها دارم راهنمایی میشم – چون همه میخوان توی خواب یه چیزی بهم بگن ولی نمیتونن !!!
بعضی چیز ها توضیح دادن و نوشتنشون سخته !!!
باید توی این وضعیت باشین تا بفهمین من چی میکشم !!!
سوال هایی هست توی ذهنم – فقط دارم دنبال ارتباط بین خواب هام میگردم – دنیای جالبی شده ...
چند روز پیش میخواستم با یکی از خواب هام که مشخص بود روبرو بشم ...
به شخص اول زنگ زدم – واقعا باید چی میگفتم !!!
من کیم ؟؟؟  -  چیکار دارم ؟؟؟  -  خب که چی ؟؟؟
حتی گفتنش هم مسخره به نظر میاد ولی واقعیه !!!
چون من اطلاعات کامل از طرف مقابل بدست میارم یه بار همه جزئییات رو تعریف کردم - واقعی بودن. ( انقدر با جزئییات گفتم که فکر میکرد آشنام )!!!
بعدش گفتم بیخیال ...
ولی یه مشکلی اینجا وجود داره که ما ادم ها کنجکاویم – یعنی نمیشه فکر نکنم !!!
حس خاصیه - مثل این که بهتون یه نامه خیلی محرمانه بدن و بگن که بازش نکن !!!
خدا حتما راه استفادشو بهم نشون میده ...  

پیش خودت شاید فکر کنی دیوونم / ولی یه روز خوب میاد میدونم

یا مهدی



طبقه بندی: احساس نویسی،
برچسب ها: خواب، خواب های جالب، خواب شگفت انگیز، خواب صادق، خواب دیدن، خواب های من، احساس نویس،
تاریخ : شنبه 14 آذر 1394 | 10:01 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
سلامی دوباره ...
ممنون از همتون - شرمندم کردین ، آب شدم از این همه محبت ...
خیلی خیلی ممنون - دوستون دارم.
19 روز گذشت - سخت بود ولی گذشت ...
روزایی بود که تمام حس هامو تجربه کردم - کارای زیادی کردم ...
دارم واسه کارشناسی ارشد میخونم ولی کسی نمیدونه !!!
دارم روزی 12 ساعت میخونم - فقط واسه این که رتبه تک بشم تا به همه ثابت کنم که من هم هستم ...
خیلی سخته ... کسی منو نمی بینه ...
دیروز داشتم با یکی از دوستام حرف میزدم 5 سال از من بزرگتر بود - بهم میگفت خودتو دست کم نگیر !!!
کاش این حرفارو اونایی که پیشم بودن به من میگفتن - کاش ...
بیخیال بعد چند روز اومدم فقط باید بگم ای کاش ؟؟؟   ولش کن ...
دلم براتون تنگ شده بود درسام سنگین بود نمیرسیدم بیام.
یه مدت بود از نوشتن دلسرد شده بودم ولی امروز اومدم تا بنویسم ...  قبلش خیلی مطلب بود که میخواستم بنویسم ولی الان هیجکدوم یادم نمیاد !!!
بعضی وقتا هست اصلا موضوع نداری - بعضی وقتا انقدر موضوع داری که نمیتونی بنویسی ...
 چند روز پیش یه اتفاقی برام افتاد شکست خوردم - خیلی برام جالب بود همه خوشحال شدن از شکست من !!!
خدارو شکر...   هنوز هستن کسایی که به من حسادت میکنن ... هه
دو روز بعد از این که رفتم به این فکر میکردم که چقدر من ضعیفم یعنی نمیتونم با اون کسی میخوام حرف بزنم.
بعد 5 سال - زنگ زدم تا بتونم حرفم رو بزنم ...
سلام ...
خوبی ؟؟؟
من مرتضی هستم ...

بعدش چی باید میگفتم ؟؟؟
خدایا چرا منو تو این شرایط سخت قرار میدی ؟؟؟
هیجی بعد 5 دقیقه گفت مزاحمم نشو ...
راستم هم میگفت من مزاحمم - اصلا از اول هم مزاحم بودم ، خیلی سخته که نشون بدی دوست داشتنی هستی ولی نباشی !!!
نمیدونم شما چی بهش میگین ؟؟؟
نا پاکی ، سرنوشت ، ترس ، کنجکاوی ...
ولی واقعا نمیشه بیخیال باشم - کاش ...
بازم رسیدم به همین کاش - هه
من آدم ناشکری نیستم - حتما خدا اینجوری سرنوشتمو نوشته !!!
خیلیا به من گفتن - "یه روزی همه ی رویا ها به حقیقت می پیونده "
من با همشون کار ندارم فقط یه دونه - تقاضای زیادیه ؟؟؟
حتما هست ...
از خیلی چیزا نوشتم دوست دارم یه پست درمورد خواب هام بنویسم ...  تا شاید یه نفر منو درک کنه ...
بازم ممنون از این همه لطفی که به من دارین ...
پیاماتون عالی بود ...

یا مهدی ...
 



طبقه بندی: احساس نویسی،
برچسب ها: خواب، رویا، احساس، خدایا، نا شکری، آرزو ها، احساس نویسی،
تاریخ : چهارشنبه 11 آذر 1394 | 03:41 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
توی گفتنش هم دو دل بودم که بگم یا نگم ...
من ساعت 5 تا 7 یه خوابی دیدم که ...
بیخیال الان همه فکر میکنن من دیونه شدم ...
ولی یه جاهایش رو واستون تعریف میکنم - خواب دیده بودم که 16 سال رفته بودم جلو ...
زن داشتم 3 تا بچه داشتم !!!
اسم یکی فرناز بود - یکی فرجام - یکی فولاد ...
خواب خیلی وحشتناکی بود ... دنیا داشت نابود میشد مثل فیلم های آخر زمان بود ...
واااااااییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی   ...
این چه خوابی بود ...
من بعضی مواقع یه خواب هایی میبینم - یبار خواب دیده بودم که رفته بودم خونه یکی ...
اون طرف رو اصلا نمیشناختم ...
بعد خواب داستان رو براش تعریف کردم داشت شاخ در میاورد تمام جزئیات خونشون رو درست گفته بودم ...
فقط دعا کنین که این خوابی که دیدم اشتباه باشه - یا خدا اون چی بود دیگه ...   همه داشتن همدیگرو میکشتن ...
ترس همجارو گرفته بود ...   همه داشتن فرار میکردن نمیدونم از چی ...   دست همه هم یه شمشیر بزرگ وپهن بود که داشتن همو میکشتن ...
اینجاش ترس نداشت - بعد از دیدن این صحنه ها توی خواب از خواب پریدم بعد دیدم یکی جلوم وایساده بقیه نبیبنش ...
بهم گفت تو چیز هایی رو دیدی که نباید میدی بعد اومد نزدیک و بهم گفت تو نمیتونی حرفی بزنی ...   بعد جونمو راحت گرفت ووو
از خواب پریدم ...
این چه خوابی بود ...
خدیا یعنی تو اخر زمان دنیا اینجوری میشه ؟   من طرف کی بودم ؟؟؟
خدایا کمکمون کن ...

یا مهدی ...


پی نوشت : من متن هایی رو که مینویسم اصلا نمیخونم ببخشید که یکم بهم ریخته میشه 
ممنون از نگاه های مهربونتون 
تمام چیزایی رو که دیدم توی گوگل درایو نوشتم ...
تا یادم نره ...



طبقه بندی: احساس نویسی،
برچسب ها: احساس های بد، خواب بد، خواب ترسناک، یا مهدی، خواب بعد از ظهر، احساس ترس، خواب،
تاریخ : چهارشنبه 6 آبان 1394 | 08:22 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات

  • ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو