تبلیغات
احساس نویسی ... - مطالب ابر خدا
به یادتم هنوزم ...
برای ZADS  
خیلی خوشحالم از اینکه تو به دنیا اومدی؛ تو            دنیا فهمید که تو انگار نیمه گمشدم‏ی تو
زندگی خیلی خوبه چون که خدا تو رو داده            روز تولدم برام فرشتشو فرستاده
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
آورده دنیا یه دونه اون یه دونه پیش منه            خدا فرشته هاشو که نمی سپره دست همه
تو، نمی اومدی پیشم من عاشق کی می شدم            به خاطر اومدنت یه دنیا ممنون توام
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
              
خیلی خوشحالم - محمد علیزاده 
ارسال پست
نه چشمانت آبی بود
و نه موهایت شبیه موج ها....
هنوز نفهمیده ‌ام
دریا که می ‌روم
چرا ... یاد تو می ‌افتم !!!
پوریا نبی‌ پور
خداوند...
 انگار بعضی ها را ،خیلی با حوصله آفریده!
از عشق ،از محبت،صبر،وفاداری،معرفت به مقدار زیاد در وجودشان گذاشته...
اصلا این بعضی ها انگارصرفا برای خوب شدن حالمان آمده اند... 
نه نقش بازی می کنند  
نه ادا در می آورند. 
وقتی تمام درها به رویت بسته می شود یک نگاهشان کافیست برای روزها آرامشت 
یک حرفشان یک خنده شان کافیست تا غصه از در و دیوار زندگیت پاک شود 
شانه شان را که داشته باشی انگار تمام دنیا را یک جا داری 
بی نهایت تکیه گاهند 
عجیب پناهگاه...
بی توقع به دردت گوش می کنند 
و بی انتها حس خوب می بخشند.  
باور کنید
اینها خیلی با حوصله آفریده شده اند 
فرقی نمی کند 
پدر ،مادر ،همسر،دوست یا...
اگر یکی از اینها را ، کنارتان دارید 
خوشبختید!
قدرش را خیلی بدانید ...

فرشته رضایی



طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: عشق، خوشبختی، خدا، دوست داشتن، حال خوب، شعر نو، فرشته رضایی،
تاریخ : چهارشنبه 10 آبان 1396 | 11:54 ق.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
فصل بی رحمی نزدیک میشد، و او سایه بی رحمی را کم کم حس میکرد ...
او  دربدر شده ای بود که هر لحظه  را فرامیخواند تا چاره ای بیاندیشد ...
نم نم قطرات باران، یاد  آور  شروعی تازه بود ..
میخاست پرواز کند ...
پرواز به سمت  اغوش زمستانی ...
پروازی همیشگی...
واهِمه ی  بی رحمی اورا انقدر سست کرده بود که  خدارا هر لحظه  فریاد  میزد و در دلش غوغا بود ..
غوغایی ناتمام ...
انگار قرار بود چیزی را گم کند برای همیشه و هیچ وقت پیدایش نکند..
فصل بی رحمی نزدیک است...
صدای پای پاییز ترسناک ترین صدایی است که بگوشش میرسد ...
واقعیتیست این تلخی...

پاییز را باید قبول کرد !





نویسنده :  ...
تاریخ : 21 شهریور




طبقه بندی: احساس نویسی،
برچسب ها: پاییز، غم، پاییز غمگین، خدا، فصل پاییز، پاییز را باید قبول کرد، احساس نویسی،
تاریخ : چهارشنبه 24 شهریور 1395 | 02:23 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
حکایت گنجشکی که با خدا قهر بود!

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:
می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند ...
گنجشک هیچ نگفت ... و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.
تو همان را هم از من گرفتی.
این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟
لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟؟؟و سنگینی بغضی راه کلامش را بست ...سکوتی در عرش طنین انداخت.
فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود.
باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.
آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود...
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...


 قرآن کریم / سوره بقره / آیه 216 
چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، حال آنکه خیر شما در آن است؛ و یا چیزی را دوست داشته باشید، حال آنکه شر شما در آن است. و خدا می داند، و شما نمی دانید ...


خـــُدایـــا !
آغوشت را امشب به من میدَهی ؟
برای گفتن !
چیزی ندارم ..
اما برای شنیدن حرفهای تو گـــوش بسیار..
می شَود من بغض کنم ؟ 
تو بگویی : مگر خدایت نباشد که تو اینگونه بغض کنی .. ؟ 
می شود من بگویم : " خـــدایـــا "
تو بگویی : جان دلم .. ! 
می شود بیایی؟ تمـــــنا میکنم.


نویسنده : محدثه
تاریخ : 9 مرداد



طبقه بندی: احساس نویسی،
برچسب ها: خدا، برداشت بد، احساس نویسی، دلنوشته، مهر خدا، گنجشک، قهر،
تاریخ : شنبه 9 مرداد 1395 | 08:33 ق.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
سلام ...
یه بار دیگه اومدم بنویسم ، کلماتی که تکلیفشون معلوم نبود ...
امشب میخوام یکم متفاوت تر بنویسم - شاید فرقی با پست های قبلی نداشته باشه مهم نیست چون حس من با پست های قبلی فرق میکنه !!!
امشب میخوام با خدای خودم حرف بزنم ...
سلام ...
خدایا چند روزه کم آوردم ...   خدایا چند روزه خسته ام خسته ...
فقط میخوام تموم شه و طلوع خورشید رو ببینم - طلوعی که 19 سال طول کشید ...
واقعا این همه سختی واسه منی که جوونم زیاد نیست - خدایا گریه هام رو نمیبینی ؟؟؟
خدایا این همه مدت داری بهم میگی درست میشه ...
خدایا بهم میگی بد نباش بد بودن رو یاد نگیر ...
خدایا خسته شدم ...   خدایا نمیدونم چقدر از شنیدنش ناراحت میشی ولی یه روزایی شده که به بدترین گناهت فکر کردم...
خدایا از خودم بدم میاد - از این منی که افریدی بدم میاد ...
خدایا غرق گناهم ...  خدایا چشم هاتو بستی ، ولی میدونستی داشتم گناه میکردم ...
خدایا تو بزرگی ولی من نمیتونم ...
خدایا  شرم دارم - انقدر شرمندم که حتی نمیتونم ازت معذرت بخوام.
خدایا همیشه میگی یبار دیگه بلند شو از نوع شروع کن !!!   بازم همه چیز یادم میره ...
خدایا شده روزایی که اصلا یادم میره که هستی !!!
خدایا چجوری کنار میای باهاش ؟؟؟  یعنی میبینی که دارم گناه میکنم ولی ...
همیشه درباره کسی فکر میکنم اول بدیاش یادم میاد بعد خوبیاش همیشه بدیاش بیشتره !!!
خدایا چقدر بزرگی ...
یعنی میبینی که دارم ...
یعنی واست فرقی نمیکنه که چقدر فرو رفته باشم - میای و کمکم میکنی ...
خدایا تا حالا نشده بگی این دیگه کیه !!!  اخه چی تو من دیدی که انقدر منو دوست داری ؟؟؟
خدایا همیشه دارم داغون میشم چون میبینم که داری منو میبینی و من ...
خدایا کاش فراموش میشدم - حداقل شرمم نمیومد ، خدایا من ارزشش رو ندارم .
خدایا از روزی میترسم که به خاطر کار هایی که کردم باید جلوت جواب پس بدم ...
خدایا باید از پلی بگذرم که از مو هم باریکتره !!!
خدایا منی که توی این دنیا افتادم - چجوری انتظار داری بتونم رد بشم !!!
خدایا ...
میخوام بازم بلند شم - به قرآن توی دلم چیزی نیست ...
همیشه بهم میگی تو بلند شو میتونی ...
خدایا بلندم کردی - خدایا گریمو درآوردی ...
تو انقدر بزرگی - یه بزرگی دیگه هم در حقم بکن :
خدایا نزار زمین بخورم - زانو هام زخم شد دیگه توان افتادن ندارم .
عاشقتم ...
فقط خودت میدونی ...

یا مهدی ...




طبقه بندی: احساس نویسی،
برچسب ها: خدا، خدای بزرگ، خدایا، خدایا عاشقتم، احساس نویس، خدایا دوست دارم، احساس نویسی،
تاریخ : شنبه 16 آبان 1394 | 05:54 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات

قرار شد از اول احساس نویسی کنیم پس خاطره نمیگم 
امشب میخوام درباره ضعف گفتار خودم حرف بزنم.

نمیدونم دیروز با امروز من گند زدم توی حرف زدن - اون از دیشب که عمم توی تلگرام باهم چت میکرد چیزایی که نباید میگفتم رو گفتم یعنی گند زدم ...
دیشب هم داشتم چت میکردم به مدیر سایت چیزایی که واقعا اتفاق افتاده بود رو گفتم منو کیک کردن.

دیروزم که گفتم کار پیدا کردم ، امروز بهش زنگ زدم گفتم من پشیمون شدم دیگه نمیام.
چرا اینجوری شدم ؟؟؟؟
نمیدونم نمیخوام کسی از درونم باخبر شه مثلا همین وبلاگ خیلی سعی کردم هیچ راهی ازم به جای نزارم به کسی هم نگم ولی بعضی مواقع میخوام به طرف بگم ولی خیلی خیلی غیره مستقیم .

مسخره است بابا شما هم اینجورین ؟؟؟؟
داداشم گفت تولد یکی از دوستام 12 آبانه تولده دوسته گفتم نه 14 آبانه "منظورم این بود که تولد دوستم 14 آبانه ، خیلی هم دوسش دارم " کسی نمیفهمه ولی کلا میگم. نمیدونم چرا میگم - خب چه مرگته ؟؟؟؟؟

لعنتی الان به بی پولی خوردم کار هم ندارم بخاطر این ضعفم ...

راستی چند وقتی هم هست نماز نمیخونم نمیدونم چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یه نماز میخوندیم اونم که دیگه ....

فردا  دوباره شروع میکنم خدایش میخوام بخونم - خدایا من اونقدر هم بد نیستم
همیشه خدارو حس میکنم توی همجا - ممنون خدایا که هستی . اخه این لولی که واسم گذاشتی سخته من بازیرو یاد نگرفتم - نمیتونم موفق شم واسه همون از سازنده بازی شکایت میکنم

خدایا ....
کسی فعلا مطلبامو نمیخونه میخوام بهت بگم - خیلی دوست دارم - خیلی - حتا اگه هر روزم پر از گریه ، درد ، ناراحتی باشه ...
خدایا داره گریم میگیره - کمکم کن که حداقل بتونم اون رفتاری که تو دوست داری با دیگران داشته باشم 
خدایا کمکم کن که واسه چیزای کوچیک نارحت نشم 
ببخشید ...    خدایا به همه کمک کن که از زندگیشون یه درک درست داشته باشن 

خدایا ممنونم خیلی دوست دارم واسه همین لحظه ، واسه همین حال خوب ....

فعلا تا فردا 




طبقه بندی: احساس نویسی،
برچسب ها: خدایا، احساس نویسی، خاطره نویسی، خدا، ضعف گفتاری،
تاریخ : دوشنبه 13 مهر 1394 | 08:31 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات