تبلیغات
احساس نویسی ... - مطالب ابر حس خوب
به یادتم هنوزم ...
برای ZADS  
خیلی خوشحالم از اینکه تو به دنیا اومدی؛ تو            دنیا فهمید که تو انگار نیمه گمشدم‏ی تو
زندگی خیلی خوبه چون که خدا تو رو داده            روز تولدم برام فرشتشو فرستاده
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
آورده دنیا یه دونه اون یه دونه پیش منه            خدا فرشته هاشو که نمی سپره دست همه
تو، نمی اومدی پیشم من عاشق کی می شدم            به خاطر اومدنت یه دنیا ممنون توام
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
              
خیلی خوشحالم - محمد علیزاده 
ارسال پست
نه چشمانت آبی بود
و نه موهایت شبیه موج ها....
هنوز نفهمیده ‌ام
دریا که می ‌روم
چرا ... یاد تو می ‌افتم !!!
پوریا نبی‌ پور
سلام ....
امیدوارم که حالتون قشنگ باشه ...

فکرش رو بکنید ۹۴، ۹۵، ۹۶، ۹۷ و ...
خداروشکر 
باورم نمیشه، چقدر روزایی که کنارشی انقدر سریع میگذره!
انگار این روزا رو داری با دور تند میبینی ...

دوستم بهم میگفت انقدر رابطه ها آبکی شده دیگه به سالگرد نمیرسه ماهگرد میگرن!
۲۲ سالمه بزرگترین ترس زندگیم این شده اگه نباشه چه بلایی سرم میاد؟ 
شاید خنده دار باشه و  باورنکردنی ولی تا دچارش نشین هیچوقت درکم نمیکنین.
مشکل از من نیست انقدر وابسته اش شدم. خودتون رو بزارین جای من مگه میشه دوسش نداشت؟
انگاری خیلی شیک از آسمون افتاده ...

چنتا سوال خیلی ذهنمو مشغول کرده؛
  • اگه یه روز ازش بی خبر باشین دلتون براش تنگ نمیشه و دنیاتون بهم نمیرزه ؟
  • یا مثلا وقتی وسط حرفتون حرف بزنه، حرفتون قطع بشه چیزی که میخواستین بگین یادتون نمیره؟
  • وقتی اذیتش میکنین کیف نمیده؟ ( اذیت کردن با ناراحت کردن فرق میکنه )
بهترین حس دنیاست کنارش بودن، مطمئنم نظر شما هم همینطوره 

آزمودم دل خود را 
به هزاران شیوه

هیچ چیزش به جز از وصل تو 
خشنود نکرد...
مولانا

موفقیتتون ادامه دار ...
یا مهدی ...



طبقه بندی: شعر، گفتگو، اعتراف، خاطره نویسی، تفاوت، احساس نویسی، موضوع آزاد،
برچسب ها: حس خوب، دلتنگی، دوست داشتن، مولانا، سوال، الهه، خوشبختی،
تاریخ : یکشنبه 1 بهمن 1396 | 07:25 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
اول اسفند نیستم  هووووراااااا ....
یعنی انقدر ذوق دارم که نگو ...
شاید باورتون نشه ولی فوق العاده خوشحالم میرم سربازی و مرد میشم 
به دوستم گفتم من اسفند میخوام برم سربازی، گفت دوباره بگو گفتم من اول اسفند نیستم میرم سربازی ....
گفت مامانم میگه ایشالله خبر عروسیت رو بدی 
گفتم ایشاالله - والا ...

قشنگی این روزا، سختی، دوریش، دلتنگی، خستگی، مزخرفی و تاریکیش نیست !
مهم بعد این دوران مزخرف دوست داشتنی هست!
میتونی به اونی که میخوای برسی 
همه چیز جدی میشه ...
بعد از رسیدن بهش تازه زندگی شروع میشه ...

امروز یه خواب فوق العاده دیدم. با اختلاف بهترین خوابی بود که من توی زندگیم دیده بودم.
حتما میخواین بدونین چیه ؟ نمیگم 
دست خودم نیست کلا مریضم 
فقط خودش میتونه خوبم کنه شماهم دعا کنین بهش برسم خودش این دیونرو عاقل کنه 
اگه دوستش هستید الان ابرو سمت چپ چشمتون میره بالا 

"یه آرامش محض توی خنده هات هست چه حس لطیفی تو حال و هوات هست صدات مثل بارون مثل گل میمونه مثل دریا آروم مثل آسمونه1"

حسی که الان دارم مثل نوازش کردن یه حیوون وحشی میمونه 
یکم سختی زیاد جلورومون هست شما دعا کنین ایشاالله عالی پیش بره ...

براتون حال خوب مثل خودم آرزو دارم.
براتون عشق بینهایت ارزو دارم ...
خدایا شکرت بخاطر همه چی ...

انگار یبارم که شده توی زندگی توی بهترین زمان ممکن توی بهترین مکان ممکن هستم ...
حس خوبیه ... فوق العاده هست ...
فقط میتونم خداروشکر کنم بخاطر خوشبختی که توی ۴ حرف خلاصه شده ...

موفقیتتون ادامه دار ...
یا مهدی ...

1. امیرحسین نوخیز - رویای شیرین



طبقه بندی: گفتگو، اعتراف، تفاوت، خاطره نویسی، احساس نویسی، رفتار های درست، آهنگ های قشنگ، موضوع آزاد،
برچسب ها: عاشقانه، چهار حرف، امیرحسین نوخیز، رویای شیرین، حس خوب، سربازی، دلتنگی،
تاریخ : جمعه 22 دی 1396 | 07:39 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
سلام به روی ماه تکتکتون ....
امیدوارم حالتون خوب باشه ...

امروز فوق العاده عالیم ...
نمیدونم چرا !!!
شاید بخاطر روحیه ای بود که آخر دیشب گرفتم.
دیشب خیلی حالم خوب بود واسه همون یادم رفت نماز بخونم ( شرمنده ام حتی از گفتنش ) 
کل دیروز دنبال این بودم که حالم خیلی بد بشه تا یه پست قشنگ بنویسم. 
 ولی همه انرژی دادن 
روز خوبی بود دیروز با همه اتفاق های ریز و درشتش ...

اما امروز ...

امروز حس دیونه هارو داشتم که از تیمارستان فرار کردن، کلا روز عالی جلو روم بود ...
از صبح که کارا های روزمره یعنی مسواک زدن بعدش شستن دستو صورت و بعدشم رفتم حموم آب یخ !!!
جاتون خالی هوای شمال کشور فوق العاده بوده این چند روزه ...

رفتم بیرون تا یه روز عالی رو با دوستام شروع کنم.
جدیدا خیلی بد قول شدم یعنی به دوستم قول داده بودم ساعت 10 پیششم باشم  ولی 11 رسیدم !!!

امروز هم ماجرای من با دستگاه های خودپرداز جالب بود.
یه آدمی نگران اونجا بود بهم گفت ببخشید میتونین واسم پول واریز کنین و من بهتون نقدی بدم !!!
گفتم چقدر هست ؟       گفت 15 تومن !!!
گفتم چرا نمیشه عزیزم حتما !!!
یعنی عزیزم هم گفتم ...
5 سال از بابام بزرگتر بود و بازنشسته آموزش پرورش !!!
یه جورایی آشنا در اومد ...
خخخ ...
بعدش واسش پول واریز کردم و بهم 16 تومن داد !!!
گفتم چرا ؟
گفت کارمزد !!!    گفتم بهم فحش بدین ولی اینو نگین ...
گفت خدا مادر زنتو واست نگه داره !!! 
خخخ ...
واقعا چرا !!!
گفتم ممنون ...

رسیدم پیش دوستم که داشت میومد !!!
بیچاره تمام کارای منو انجام داده بود ... 
خخخ ...
بعدشم فهمیدیم که 20 ساعت دیگه باید توی کارگاه باشیم تا ساعتمون تکمیل بشه !!!
یعنی این همه اومدن و رفتن من هیچ ...
رفتیم استاد رو قانع کنیم بهمون نمره کامل بده تا ما کارآموزیمون بیست بشه !!!
من 1 چهارم کلاس ها رو هم نرفتم. رغتیم تو و من اول شروع کردم به صحبت کردن !!! 
یعنی جوری مخشو کار گرفتیم بهمون نمره کاملو داد ... 
بعد گفت یکم سینم گرفته!!!        همینو نیم ساعت حرف کردیم و کلاسم پیچوندیم 
یعنی کافیه موج یکی رو  درک کنی و در راستاش حرف بزنی...     همه کار برات انجام میده  
از اینجا ازش تشکر میکنم ... 
دستت درد نکنه استاد عزیز ...


+ نصف شهریور گذشت ...  هیچ نفهمیدیم ... 
فکر کردن به مهر ماه باعث میشه هر روز سر درد داشته باشه ...
هعی ...

به قول یکی از دوستام وقتی کسی رو از ته قلب دوست داری؛ وقتی کنارت هست از ثانیه ثانیه هایی که نباشه میترسی و حالت همیشه بده ...
اگرم نباشه کلا بدترین زندگی رو داری ... 
دوست داشتن قشنگ ترین و در عین حال بدترین حس دنیاست ...
اگه دچارش شدین هیچ راه برگشتی براش نیست، پس بجنگید و پیروز بشین ... 

 بهترینم، بهترینم بمون ... 
دوست دارم 
# برای ZADS 

مواظب خودتون باشین ....
یا مهدی ...




طبقه بندی: تفاوت، خاطره نویسی،
برچسب ها: کارگاه، کارآموزی، استاد، نمره، حس خوب، دوست داشتن، علاقه،
تاریخ : دوشنبه 15 شهریور 1395 | 12:55 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
سلام  ...
امیدوارم حالتون خوب باشه ...

1- باشگاه کونگفو توآ 
از جمعه شیرینی که نوشته بودم. انتظار یه یک شنبه سبک رو داشتم ولی اینطوری نبود !!!
نباید این روزا افت کرد و باید توی اوج آمادگی باشیم ...
تقریبا یک ساعت هوازی کار کردیم !!!
یه پیست توی کلاس درست کرده بود که انواع حرکات توش بود ( دو ، سینه خیز ، غلت ، رول ، پرش از بغل و ... )
باید هعی این پیست رو میرفتیم اخرش دیگه نمیتونستیم سر پا وایسیم ...

بعد یه شیلنگ آتشنشانی رو باید 4 نفر نگه میداشتن ما باید اینو از داخل با ساعد میگرفتیم و به سمت جلو میرفتیم ...
تمام ساعد های من کبود شده بود ...
رفته بودم کارگاه بچه ها میگفت چیکار میکنین مرتضی !!!
جوری شده بود که غلط کردم رو توی نگاه همه میشد دید ...

بعد دو تا توپ 5 کیلویی رو باید توی یه حلقه به سمت هم پرت میکردیم به محز پرتاب باید سریع یه کار رو انجام میدادیم و میرفتیم توپ بعدی رو میگرفتیم ...
یعنی یه وضعیتی بود...       ولی خیلی کیف میداد ...

دیگه انتظار داشتم دیشب خوب پیش بره و حداقل یه بند انگشت از شدت این روزا کم بشه ...
بازم همین آش و همین کاسه بود و آخرش هم کششی باید کار میکردیم که واقعا توان آدمو میگرفت و چون من حالم خوب بود تا آخر انرژی داشتم.
45 دقیقه مونده بود به آخر کلاس ...
استاد بهمون گفت میخوایم دفاع شخصی کار کنیم 
تمام حرکات روی من انجام میشد. نمیدونم چه اسراریه روی من بزنه ... ( سن منو استاد زیاد اختلاف نداره - جو کلاس عالیه ... )
انقدر خورده بودم زمین الان که توی آینه نگاه کردم فهمیدم کمرم کبود شده ...
بعد سوال های من شروع شد ؛

اگه یکی با قمه بهتون حمله کرد چیکار کنیم ؟
گفت یا فرار میکنی یا یه چیزی به سمتش پرت میکنی یا دفاع میکنی ...

بعد یکی از هم باشگاهی هارو صدا کرد یه چوبم بهم داد 
گفت حمله کن ...
منم که کلا روم نمیشه با چوب کسی رو بزنم استاد بهم گفت اگه نتونه چیزی رو که بهش یاد دادم رو اجرا کنه بزن لهش کن 
منم که کلا آدم بی شعوری هستم حمله کردم و چرخیدم و ضربه زدم و پله ای میشکیدم عقب ...
استاد بهم گفت کسی اینجوری حمله نمیکنه، آدم های بیرون عقب نمیکشن !!!
این کار ترسو هاست !!! 
خخخ ...
بعد گفت با چوب به من حمله کن ...
بعد رفتم که بزنم چوب از دستم انداخت و تا میخوردم منو میزد ...
گاردم بسته بود و فقط میزد ...
منم میخواستم هعی بزنم گفتم بزنم بدتر میشه وایسا بزنه خسته بشه 
یه 5 دقیقه ای منو قشنگ زد !!!
بعد چوب رو برداشت و گفت دفاع کن !!! 
هاااااااااااااان !!!
چپ راست میزد منو ...  

رضایت بخش بود حرکتام میشد بهش گفت دفاع !!!
بعد با همون حال هعی میخندیدم، استاد گفت میخندی ؟
بعد یکی زد دفاع کردم ...
گفت آفرین کشید کنار چوبو پرت کرد سمت من ... روی هوا گرفتم !!! 
خخخ ...
کلا راضی بود ازم ...

بعد یکی از بچه ها یه حالتی رو تعریف کرد ...
باز روی من تست شد !!!
یعنی تمام حرکت هایی که میشه از یه نفر زور گیری کرد. رو من خوردم !!!
گردننم کبود شده بود انقدر منو گرفته بود !!!
بابا بیخیال من مردم ... 

سرتون رو درد نیارم خیلی خوشگل منو گرفتن زدن یعنی الان که خودمو توی آینه دیدم واقعا دلم سوخت !!!
جا نیست بشه گفت اینجا سالمه ...
تمام بدنم پر از کبودیه !!!
یعنی جوریه که دارم تایپ میکنم پشت دست راستم کبود شده !!!  
یعنی مامنم منو ببینه یکسره گریه میکنه 
ولی واقعا چسبید ...  
آخر کلاس هم استاد بهم گفت توی خیابون حلوا پخش نمیکنن ...
گفتم استاد شما بدتر از هر خیابونی که من دیدم هستین !!!
 گفت بدنت قوی میشه 

الان من شماره یکم فقط باشگاه بود ...
تازه همین قدر دیگه متن واسه 4 شماره بعدی داشتم !!!
خخخ ...

مواظب خوبیاتون باشین ...
یا مهدی ....



طبقه بندی: خاطره نویسی،
برچسب ها: باشگاه، درد، ضربه، دفاع شخصی، چوب، کبودی، حس خوب،
تاریخ : چهارشنبه 27 مرداد 1395 | 10:35 ق.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
سلام ...
امیدوارم حالتون خوب باشه ...

امروز حالم مثل همیشه عالی عالی عالی هست ....
هر وقت اینجوری میشم حس مسخره بازیم گل میکنه و دوست دارم یه کار متفاوت بکنم.  این تفاوت توی نظر هایی که مینویسم هم هست ...
حالا سعی ام رو میکنم شاید نشه 
امروز مثل همیشه فکر میکردم که چی درست کنم. در کابینت رو باز کردم دیدم یه ماکارونی پروانه ای داره منو نگاه میکنه ...    خیلی مظلوم ...
مثل گربه چکمه پوش بودا توی شرک 
گفتم نه در کابینت رو بستم 
دوباره بازش کردم دیدم دوباره داره منو نگاه میکنه ...    با حالت نا امیدی گفتم باشه !!!
من کلا ماکارونی شکلی نمیخورم !!!
ظهر هم ماکارونی درست نمیکنم ...
اصلا ... اصلا ...  اصلا ...
یبار انگلیسی خورده بودم خیلی خوشم آومد.  یه حالتیه ادم دوست داره فقط بشینه و نگاهش کنه ...
آخه ...
درش رو که باز کردم اولین چیزی که توجهمو جلب کرد این بود که چقدر خوشگله !!!
همینجوری یکیش رو خام خام خوردم 
وقتی داشتم درستش میکردم یه حس خیلی باحالی بهم دست داد انگار دارم بال یه پروانه خیلی خیلی بزرگ رو لمس میکنم.
خیلی حس لطیف و قشنگی به ادم دست میده 
آشپزی واسم تبدیل به یه هنر شده بود مثل نقاشی که تمام حس با اون منتقل میشد ...
وقتی یکی از این تیکه های ماکارونی باز میشد ناراحت میشدم و باهاش حرف میزدم 
تازه فهمیده بودم که تا چیزی رو ندیدم درموردش قضاوت نکنم ...
میخواستم مواد رو باهاش مخلوط کنم گفتم نه الکی زشتش میکنم ...
مواد رو گذاشتم کنار تا جدا دم بیان ...
خیلی حس خوبی بهم داد ...
مثل موقعی بود که داشتم قیمه درست میکردم !!!
کلا آشپزی و هنر، عالیه ...

همیشه کسایی رو که موقع ناهار ماکارونی درست میکردن و ماکارونی شکل دار درست میکردن مسخره میکردم ...
حالا میفهمم چقدر احمق بودم !!! 

خیلی دوست داشتم عکس ازش بگیرم و بزارم ولی دلایل زیادی جلوم سبز شد ...

ببخشید که پست های بی کیفیت میفرستم ...
ممنون که میخونین ...
سلامت باشین ...
یا مهدی ...




طبقه بندی: خاطره نویسی، احساس نویسی،
برچسب ها: ماکارونی، ماکارونی پروانه ای، آشپزی، حس خوب، حال عالی، غذا، ناهار،
تاریخ : چهارشنبه 20 مرداد 1395 | 12:02 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
سلام ...
1001 دلیل دارم که ناراحت باشم !!!
ولی حالم فوق العاده هست ...   انقدر خوب که میخوام پرواز کنم !!!
حتما میپرسین چرا ؟؟؟
وقتی میبینم این همه ادم فوق العاده دورم هستن، برای چی ناراحت باشم ؟؟؟
این چند روزه خیلیا بودن که بهم انرژی مثبت دادن، واقعا ممنونم ازشون ...
پسر عمم اومده پیشم. انقدر دوسش دارم که نمیشه گفت ...
خودشم نمیدونه که انقدر دوسش دارم.
وقتی کنارش هستم حالم خوبه خوبه ...
خدایا شکر ...

ممنون از همه کسایی که این حس رو بهم هدیه میدن ...
ممنون از همتون که کنارم هستین ...   
از ته دل دوستون دارم !!!

موفقیتتون ادامه دار ...
یا مهدی ...




طبقه بندی: خاطره نویسی، احساس نویسی،
برچسب ها: حال عالی، دوست داشتن، حس خوب، حال فوق العاده، علاقه، نارحتی، احساس نویسی،
تاریخ : پنجشنبه 17 تیر 1395 | 06:48 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
سلام ...        خوب هستین ؟؟؟
حس خاصی دارم ؛ هر کسی واسه بهتر شدن حالش راهی رو بلده ...
یکی گریه میکنه ، یکی میخنده ، یکی فریاد میزنه ، یکی فکر میکنه ، سیگارو و ...
من واسه این که آروم بشم سعی میکنم بنویسم ؛ چه تو دفتر خاطراتم چه توی این وبلاگ ، اینجوری حس میکنم که بهتر شدم.
شرایطم نسبت به قبل خیلی تغییر کرده، منتظر اردیبهشت ماه و سختیاش بودم. الان هم تعجب نکردم . خداروشکر که تنم سالمه ...
میخوام درباره حس خوب بنویسم : حس خوب چیه ؟؟؟
چهار شنبه همین هفته بعد از ظهر کلاس داشتم یعنی انقدر خسته شده بودم که با یه لیوان عسل هم نمیشد منو خورد !!!
بعد توی حال خودم بودم و داشتم جادرو نگاه میکردم ، یهو یه صدای اومد گفت چرا اینهو لاکپشت راه میای بیا دیگه پختم.  سرمو بلند کردم و دیدم یکی از بچه های دانشگاه هست. یعنی خندم گرفته بود اخه همه داشتن مارو نگاه میکردن !!! چرا داد میزنی آخه ...
همین کار کوچیک باعث شد که تا خود شب بتونم با همون استاد خوبی که گفتم انرژی داشته باشم . استادش 2 تا کلاس داره یکیش ساعت 6 تازه شروع میشه من اصلا اون درس رو ندارم یعنی توی چارت دانشگاهیم نیست. ولی میرم سر کلاسش میشینم.  اولین جلسه یادم میاد میخواستم برم سر کلاسش بشینم گفتم : استاد اجازه هست این کلاس رو بشینم.
گفت : ( این حرفشه ) بیا بشین ببینم، واسه من سوال میکنه !!!
 به دوستم میگفتم من 4 شنبه های به اندازه یک هفته انرژی میگیرم وقتی که سر کلاس این آدم میشنم. تا هفته بعد که بازم باهاش کلاس دارم.
از خودم نمیخوام تعریف کنم. استادمون حاضور غیاب نمیکنه یعنی باورتون نمیشه فقط 5 نفر اومده بودن ...
درسم انقدر سنگین بود که مغز پوک میشد. 2 نفر که داشتن اتک میکردن !!!   2 نفر دیگه هم نمیدونم چی ولی داشتن بازی میکردن ...
یعنی شده بود کلاس خصوصی - واسه من توضیح میداد من میفهمیدم سوال میپرسیدم جواب میداد. من میفهمیدم هم کافی بود.  مباحثی که واسه کنکور مهم بود یا سوال ازش میومد رو واسه من مشخص میکرد میگفت اینو بخون ...
یعنی خیلی جالب بود.   کلاس بعدشم گیر داده بود به من میگفت که کلاست نیست باید بیای تخته رو پاک کنی ...   اصلا پدیده ایه ...
چقدر از بحث خارج شدیم. کسایی که منو میشناسن میدونن در مورد موضوع اصلا حرف نمیزنم بیشتر حاشیه رو میگم بعد مبحث اصلی ...
اینو میخواستم بگم که حس خوب این نیست که شما یهو یه ارث چند ملیاردی بهتون برسه - یا یهو سرطانتون خوب بشه و...
حس خوی میتونه همین لحظه شکل بگیره، لحظه ای که هیچ چیز برای از دست دادن نداری ...
دیدن کسایی رو که از نعمت سلامتی برخوردار نیستن ولی از همه سر زنده ترن. نمیگم بیخیال باشین ولی حداقل زندگیتون رو خراب نکنین.
توی زندگی هر کسی هستن افرادی که حال آدمو خوب میکنن ...
چند هفته پبش با یکی آشنا شدم که باعث میشه حالم خوب بشه. تغییری که این آدم توی زندگی من ایجاد کرده تا حالا خیلی زیاد بوده، بعدا بهتون میگم.
خودش اصلا نمیدونه با اون هستم یا نه ولی میخوام بدونه که خیلی حالم رو خوب میکنه.
قدر دوستایی که این حس رو به شما هدیه میدن رو داشته باشن ...   امیدوارم همتون قطب مثبت خودتون رو پیدا کنین ...

من شاید نتونم زیاد پست بفرستم ایام امتحان هست و میدونم که شما هم نمیتونین زیاد به دیدنم بیاین ...
اصلا اجباری نیست واسه این پست نظر بدین ...
منم امتحانام داره کم کم شروع میشه و ...
سر هممون شلوغه ...    پس یک ماه اینترنت رو توی زندگیمون کم رنگ کنیم.
بهترین نتیجه رو براتون آرزو میکنم.
موفقیتتون ادامه دار ...
یا مهدی ...



طبقه بندی: خاطره نویسی، احساس نویسی،
برچسب ها: دانشگاه، حس خوب، استاد، استاد خوب، دوست داشتن، دوست خوب، احساس خوب،
تاریخ : پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 | 04:08 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرموده ‏اند: «رجب ماه بزرگ خداست و هیچ ماهی در حرمت و فضیلت‏ به پایه آن نمی ‏رسد و قتال با کافران در این ماه حرام است، آگاه باشید که رجب ماه پروردگار است و شعبان ماه من و ماه رمضان ماه امت من است و اگر کسی در ماه رجب حتی یک روز روزه بدارد خدا را از خود خشنود ساخته و خشم الهی از او دور می‏گردد .»

پنج شنبه بود. پول زیادی برام نمیمونده بود تا بتونم واسه خودم غذا و نون بگیرم ...
اگه دانشجو باشی بعضی وقت ها این مشکلات پیش میاد که نتونی ضروریات رو بخری - یعنی از حداقل ها هم دور میمونی ...
پنج شنبه از اون روز ها بود ...
صبح رفتم دانشگاه واقعا هر جور محاسبه میکردم نمیتونستم نون بخرم !!!
من توی زندگی خیلی آدم خوشحالیم درسته بعضی وقتا توی این بلاگ بد میگم ولی توی واقعیت هیچوقت ضعفم رو نشون نمیدم و همیشه خوشحالم  این از موقعی مونده بودم که باشگاه رزمی میرفتیم  بعد 2 ساعت تمرین خیلی خیلی شدید داغون میشدم ولی استادم یبار بهم گفت " کاری نکن که بقیه از صورتت بفهمن که خسته شدی "
این جملرو سعی کردم توی زندگیم بهش پایبند باشم.
بگذریم از موضوع اصلی خارج نشیم پیرو همین روحیه ای که گفتم رفتم کتابخونه تا شاید یکم حالم بهتر بشه ...
موقع برگشت بود که یه درمانگاه انتقال خون دیدم ( من چند سال میخوام خون اهدا کنم ولی واقعا مقعیتش پیش نیومده بود. )
نمیدونم چی شد واسه خنده یا ... رفتم که خون بدم !!!
رفتم داخل ، با تاکتیک مسخره بازی وارد شدم ...
همه فکر میکردن من روزی 8 بار خون اهدا میکنم ...
نشستم و شرایطش رو میخوندم و منتظر شدم تا صدام کنن - رفتم داخل تا مدارکم رو تکمیل کنه ...
اینجور جاها میرم انگار سنم کمه !!!
من بیست سالمه ها !!! بیخیال رفتم پیش دکتر ...
ازم پرسید هدفت از اومدن به اینجا چی بود ؟؟؟
گفتم : داشتم رد میشدم دیدم میتونم خون اهدا کنم اومدم خون بدم - همین 
نگاه کرد خندید ...
چنتا سوال پرسید تا بفهمه میتونم خون بدم یا نه بعد همه چیز اوکی شد تا برم خون بدم ...
اخرش اومد گفت قلبت داره  تند میزنه نمیتونی خون بدی ...
حرف شد قلبم دوست داره میخواد سریع میزنه ...    ای بابا تا حال به این مشکل بر نخورده بودم که واسه تند زدن قلبم نتونم خون بدم بهم گفت برو یه روز دیگه بیا با آمادگی بیشتر ...
خدایا خودت شاهد باش من نیتم خوب بود. ولی بدن من یاری نکرد ( یه روز دیگه حتما میرم  )
برگشتم و با همون حس و حال عالی رفتم خونه ...
به این داشتم فکر میکردم که من میتونم چی بخورم !!!
خونه همه چیز بود ولی پول نداشتم نون بخرم ...
گفتم نون میگیرم میزارم توی کیفم بقیه مسیر هم پیدا میرم !!!
نمیگم اگر جای من میبودین چیکار میکردین - امیدوارم هیچوقت نباشین ...
به یکی از دوستام میگفتم که خدا منو دوست داره منو مسخره میکرد ...
رفتم نون بگیرم تا بزارم توی کیفم و بقیه مسیر رو پیاده برم ( واقعا خسته بودم )
رفتم که پول رو بدم نونوا گفت نمیخواد !!!
گفتم بفرمایید...  گفت برو صلواتیه !!!
شاید شما خیلی راحت از کنارش بگذرین ولی برای من خیلی سنگین بود ...
واقعا میشه بعضی اوقات خدا رو حس کنی ...
بخاطر این موضوع تصمیم گرفتم 7 روز روزه بگیرم - خدایا ممنونم ...
یا مهدی ( عج ) ...



طبقه بندی: خاطره نویسی،
برچسب ها: ماه رجب، خاطره زیبا، خاطره ماه رجب، فضائل ماه رجب، برکات ماه رجب، لیلة الرغائب، حس خوب،
تاریخ : شنبه 28 فروردین 1395 | 08:21 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
من حالم عالیه عالی عالیه ...
من بهترین آدم روی زمینم ...
هیچکس قابلیت های منو نداره ...
من رو خدا منحصر به فرد آفریده ...
من میتونم توی این سال بهترین باشم ...
بهترین آدم روی زمین ...
من میتونم !!!

یه جمله این شکلی توی نظرات باید بنویسین که بهتون روحیه بده ...
اگه ننویسین .............
پس عجله کنین ...



امروز تولد یکی از بهترین ادم ها توی زندگی منه ...
فردا هم تولد پسرش هست 
یه تبریک بهش بگین ...
این متن رو نمیخونه ولی شما تبریکتون رو بگین بهش میرسه ...
آخرین روز سال ...
همدیگرو دوست داشته باشین ...
تورو خدا بد کسی رو نخواین ...
دعا های بد نکنین ...
با کسی قهر نباشین ...
لطفا خوب باشین ...
خیلی خیلی ممنون که مطالب وبلاگ رو میخونین ...
این اخرین پست امسال هست و تا سال بعد هیچ پستی نمینوسم !!!
خیلی دوستون دارم .
موفق تر ببینمتون توی همه ی مرحله های زندگی - امیدوارم غول آخر هم بکشین برین بهشت ...
خدایا ظهور اقامون رو نزدیک تر کن ...
خدایا خوبی و قشنگی رو توی کشور عزیزمون برسون به سقف .
عالی باشین عالی زندگی کنین و عالی ببینین .
یا مهدی ( عج ) ...


پ. ن :
قالب وبلاگ تغییر نکرده تغییرش دادم - اینو نگفتم که از خودم تعریف کنم.
واسه این گفتم که اگه سال جدید خواستین تغییرات کوچیک بدین به من بگین در حد توانم کمک میکنم.




طبقه بندی: احساس نویسی،
برچسب ها: من بهترینم، من عالیم، عالی عالی عالیم، من فوق العاده ام، دوست داشتن، حس خوب، اعتماد به نفس،
تاریخ : شنبه 29 اسفند 1394 | 02:47 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
امروز با اتفاق های خیلی قشنگ شروع شد !!!
شادی 120% - از اون روزایی بود که تانک هم از روم رد میشد بلند میشدم بهش میخندیدم !!!
امیدوارم از انرژی این پست لذت ببرین ...
صبح مثل همیشه با ورزش و ... شروع شد - انرژی زیاد ...
صبح کلاس داشتیم  استاد اومد و امتحان گرفت ...   یکی نیسیت به این بشر بگه : عزیز دلم قبلش یه پیش زمینه ای بده !!!
منم که شاگرد زرنگ بالا شدم ( الکی مثلا منم هستم ).
انقدر تقلب رسوندم که استاد خودش برگمو گرفت - خب عزیزم داری امتحان میگیری وایسا همه بالا بشن دیگه !!!
امتحان های پایانی خیلی رو فرم میرم - فرصت شد واستون تعریف میکنم - شاید یکم یاد گرفتین ...
والا کسایی که زرنگن نباید تقلب بدن !!!  حرف شد !!!   گناه ندارن بقیه !!!
من یبار یه درس رو 20 نمره نوشتم بعد همرو تقلب رسوندم نمرمو میخواستن 25 صدم رد کنن - با دخالت مدیر گروهمون کنسل شد.
نمیخوام از خودم تعریف کنم ولی خدایش ...  
اگه توجه کنین دفتر چه های آزاد و سراسر مقطع کارشناسی ارشد توضیع شده فردا هم اخرین مهلتش هست !!!
رفتم ثبت نام کردم و ...   خدا ببینم چی میخواد.
امروز انقدر انرژی داشتم که نگو ...   هرکی مارو میدید مطمئن بود که یه چیزی مصرف کردیم ...
یه رفیق دارم -  امروز روانیش کرده بودم ...   خدا نکنه من حالم خوب باشه !!!
یعنی هر کی نزدیکم میشد پر انرژی میشد - مثل امواج وایفا شده بودم !!!
امتحان دادمو رفتم کلاس بعد ...   سر کلاس بچه های کلاس رو اذیت میکردم !!!   اصلا خیلی حال میداد ...
سر کلاس بودم استاد به من گفت بیا !!!
کجا ؟؟؟  من ؟؟؟  چرا من !!!
استاد : بیا کمکت میکنم مثال رو حل کنی !!!   مثال !!!  مگه مثال گفتین ( سر کلاس جزوه هم نمی نویسم - بقیه جای من مینویسم - خونه میخونم )
گفت بیا ...   گفتم استاد چی تو من دیدن که منو انتخاب کردین !!!
رفتم ...  به مثال نگاه کردم !!!   سخت نبود خونده بودم  - درس مورد علاقم بود.
ولی خیلی استرس گرفتم ...   ولی رو فرم بودم کوه هم نمیتونست حالمو بگیره ...
رفتم حلش کردم ...   ولی سخت بود ...  یه نمره ای هم گرفتم .
کلاس تموم شد ... منم که رو فرم ...
رفتیم بیرون ، یک ساعت بیکار بودیم - انقدر خندیده بودیم فکم جا بجا شده بود ...
برگشتیم سر یه کلاس خیلی سخت -  واقعا سنگین بود ...
استاد هم جدی ...   یعنی با کوه نمکم نمیشد خوردش - یعنی نباید شلوغ میکردم ؟؟؟
برو بابا - کلاسو از خشکی درآوردیم - اینجوری بهتر شد درسم بیشتر میچسبه ...
نصف کلاس رو داشتیم درباره سینمای هند صحبت میکردیم 
یعنی گند زده بودیم به هرچی درس !!!   خدا پایان ترم رو بخیر کنه
بالا خره تموم شد و من داشتم میومدم ...   خورشید داشت غروب میکرد !!!
واییییییی  -   انقدر قشنگ بود که داشتم دیونه میشدم !!!   یکسال توی این دانشگاه بودم ولی تا حالا همچین چیزی ندیده بودم !!!
یه نور نارنجی از زیر خونه هایی که فقط سایشون معلوم بود - دکل های برق که به هم وصل بودن !!!
هوایی که هنوز روشن بود - سرمایی که داشت تا استخونم نفوذ میکرد رطوبت هوا !!!  -  عاشق اون صحنه شده بودم ...
با یکی از دوستام رفتیم از دانشگاه بیرون ...   تو بین راه یکی از دوستام یه چیزی بهم گفت که شیرینیش هنوزم از تنم بیرون نرفته ...
واقعا ادم میتونه با حرفاش کوه رو 30 سانتی متر تکون بده !!!
بهم گفت عاشق شخصیتتم یعنی آرزومه حس حالتو داشته باشم ...
خیلی پسر گلیه ... 6 سال ازم بزرگتره .
تموم شد رسیدم نزدیک های خونه ...   حسش اوم برم بستنی بگیرم !!!
داشتم یخ میزدم - لباس نپوشیده بودم میدونین چرا ؟؟؟
من توی شادی 120% لباس نمیپوشم تا سرمارو حس کنم !!!
حالا فرض کن با این وضعیت هوس بستنی هم کرده بودم - پیش خودم گفتم مرتضی تو کی میخوای آدم بشی !!!
رفتم گرفتم - داشتم یخ میزدم ...   حالا این که خوبه یبار هوس نارگیل کرده بودم بلند شدم لباس پوشیدم رفتم گرفتم !!!
بعد به یکی از دوستام گفتم - هر وقت منو میبینه میگه مگه آدم هوس نارگیل میکنه ؟؟؟  
مگه نارگیل دوست داشتنیه !!!    مگه نارگیل میوه است ؟؟؟   
خیلی خوشحالم ...   نمیدونم چرا ...
این از اون نمیدونم چرا هایی هست که دوست دارم همیشه داشته باشم ...
میتونستم از همون صبح واسه امتحان ، کلا حالمو خراب کنم - ولی ...
این باعث شد بهتر هم امتحان بدم !!!   
سر کلاس تونستم سوال رو حل کنم - خودم احساس میکنم اگه اون لبخند و خنده هارو سر کلاس نداشتم اصلا استاد سمت منم نمیومد.
اینا همش خاطره هست ...
با بد حالی خرابش نکنین ...
به اندازه کاربر های گوگل دوستون دارم ...
خیلی خیلی خیلی مهربونین چون از نوشته هام تعریف میکنین !!!
بهتر هم میشین اگه انتقاد کنین ...

یا مهدی 



طبقه بندی: خاطره نویسی،
برچسب ها: خاطره نویسی، خاطره نویس، دوست داشتن، حس خوب، حس عالی، شادی 120%، شاد شاد شاد،
تاریخ : سه شنبه 24 آذر 1394 | 07:51 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
امروز رها شدم ...
یعنی فراموش کردم همه چیز رو جز یه چیز که همیشه باهام هست و میمونه ... ( خدا )
نمیدونین چه حسی دارم  - بعد مدت ها دارم میفهمم که زندگی یعنی چی !!!
زندگی یعنی دیروز وقتی که بارون میزد !!!  زندگی کردن امروز بود وقتی که با پای برهنه روی چمن های سرد توی باغ بزرگ راه میرفتم ...
زندگی یعنی این که ببینی ، چیز هایی رو که بقیه نمیبینن - و از دیدنش لذت ببری لذت ببری ...
زندگی یعنی خیس شدن توی بارون ...  سرما خوردن ...
زندگی یعنی این که همه فکر کنن دیوونه ای ...  زندگی یعنی پریدن و رها شدن ....
وقتی که ذهنت رو خالی میکنی از درد ...
همیشه دارم درد هامو فریاد میزنم ...  یکی نیست بگه اخه چه مرگته !!!
سالم سر زنده داری به زندگیت ادامه میدی ...
زندگی این نیست که فکر کنی چی داری - زندگی یعنی چیزی که داری ،  بهترین چیز دنیاست !!!
فردا نیستم خواستم یکم از کسی بگم که تا پارسال از صداش لذت میبردیم.
دارم از فعل گذشته استفاده میکنم - باورش هنوزم سخته - چون یکی بود / ولی دیگه نیست ...
کسی که توی سخت ترین شرایط که داشت با سرطان دستو پنجه نرم میکرد ازش پرسیدن چه حسی داری :
گفت تا حالا توی زندگی انقدر حس قشنگ و عالی نداشتم.
بهترین لحظه زندگی همون بدترین لحظه هست - چون توی این لحظه هاست که حضور خدارو بیشتر حس میکنی ...
خیلی دلم میسوزه ...
نمیخوام تظاهر به چیزی نمکنم - [ اصلا دلیلی نداره چون شما منو نمیشناسین ]
خیلی دلم میسوزه وقتی میبینم کسی که این همه سال زحمت کشیده تلاش کرده و یهو ...
زندگی رو سخت گرفتیم ...   خودم رو میگم ...
70% مشکلاتمون واسه پوله !!!
فردا سالگرد مرتضی پاشاییه !!! [ یه فاتحه براش بفرستین  ]
خب چیکار کنم ؟؟؟   الکی بزرگش کردن !!!  خواننده نبود که بابا !!!  پیامبر کردنش !!!
مگه شما اهنگاش رو گوش دادی ؟؟؟   مگه میشناسیش ؟؟؟   باهاش برخورد داشتی ؟؟؟   مصاحبه هاشو دیدی ؟؟؟
نه  - پس چی میگی ؟؟؟
خدایا منو بسوزون و نزار این حرفارو بشنوم - چهل روز عکس هادی نوروزی آواتارم بود - میگن این که تموم شده عکستو عوض کن !!!
داریم توی دنیایی زندگی میکنیم که همه چیزش تاریخ مصرف داره !!!
چند وقت میشه که خودمو زدم به دیونگی ...
نمیخوام بشنوم بقیه چه فکری میکنن - بقیه بهش میگن دیوونگی ...
ببخشید موضوع زیاد میگم چون احساس نویسیه دیگه 
امروز توی ماشین داشتیم میرفتیم - اصلا صدای هیچکسی رو نمیشنیدم انگار کر شدم فقط داشتم به اهنگ گوش میدادم ( خیلی اهنگ گوش میدم - توی ماشین هم ،  اهنگ هایی که میگم باید پخش شه !!!  )
تا اینجاش تمرکز روی اهنگ بود ولی من یه کار دیگه ای هم میکردم - داشتم توی ذهنم متن اهنگ رو که میشنیدم مینوشتم - با خط مشکی روی کاغذ سفید !!!
رفتم خونه فامیل تازه فهمید که از من سوال هم کرده بودن !!! ( کر شه بودم )
رفتم خونه فامیلمون داشتم پرتقال میخوردم !!!   فوکوس کرده بودم روش بعد آروم آروم پوست رو میتراشیدم این باعث میشد بوی پرتقال رو کاملا حس کنم.
کاملا از دور اطرافم که همه نشسته بودن دور شدم !!!
دیدم یه ربع دارن منو نگاه میکنن !!!
3 تاشون گفتن عاشق کی شدی ؟؟؟   2 تاشون گفتن دختر های استان گیلان همه خوبن !!!  2 تا هم گفتن دیوونست !!!
من فقط داشتم از بوی پرتقال لذت میبردم !!!  چرا اخه انقدر درباره من قضاوت میکنین !!!  خوب من بوی بعضی چیزارو از خودشون بیشتر دوست دارم !!!
این عاشق شدن یا دیونگیه !!!   نمیدونم شاید باشه !!!  بعدش موقع رفتن یه بالنگ به من دادن که از شرق گیلان اومده بود - فوق العاده بود !!! بعد این رو بقیه فقط بو میکردن !!! 
یعنی موقع بو کردنش زمان رو حس نمیکردنی ...
واقعا بعضی چیز ها هستن که خیلی کوچیکن ولی معنی عمیقی دارن !!!
درسته بعضی وقتا از درد مینویسم و گله میکنم ولی این دنیارو دوست دارم ...
خدایش اگه از درد نگی انگار نمیچسبه - بخدا اگه درد نداشته باشین - اصلا زندگی نمیچسبه ...
وقتی درد داشته باشی باید گله کنی ...    من دارم با قانون بازی میکنم !!!
ولی خارج از شوخی - خارج از پست هایی که عصبانیم و هرچی به ذهنم میاد مینویسم.
بعضی چیزا دردشون بشتر از اونی هست که تو وجود ماست ...
درد اینی نیست که من دارم ...
درد یعنی :
 یعنی جونایی که زیر پل توی این سرما تنها محافظشون یه پتو هست ...
 یعنی دختر 20 ساله ای که میفهه MS داره ...
یعنی دختری که همه چیزش به ته خط رسیده و تمام دلخوشیش تنابیه که داره صفت میکنه ...
یعنی کسی که نقص عضو داره ...
یعنی کسی که شیمیایی شده ...
یعنی  دیدن بچه هایی که غذا ندارن بخورن ...
یعنی ...
بدتر از اینا میدونی چیه - اینارو ببینی و نتونی کاری کنی یا وقتی برسی که خیلی دیر شده ...
چه مرگته مرتضی !!!   چرا انقدر نا شکری ...
خدایا حاضرم بمیرم ولی گریه کسی رو نبینم - هروقت گریه کسی رو میبنیم یا باید کاری کنم یا بی اختیار چشمام رو میبندم.

اره من دیوونم - چون :
- نارحت میشم وقتی نارحتی بقیرو میبنیم ( حتی دشمنم )
- عاشق کسی شدم که اصلا نه من میشناسمش نه اون منو میشناسه 
- بی اختیار به چیز های که معمولیه میخندم 
- توی خنده دار ترین شرایط به درد هام فکر میکنم 
- با چیز های معمولی نهایت شادیم رو بدست میارم 
- میترسم از گفتن چیزی که واسه بقیه مهم نیست 
- عاشق چیز هایم که بقیه ازش تنفر دارن 
- 7 ساعت پشت سیستم میشینم و خسته نمیشم 
- از بین بهترین ، بدترین رو انتخاب میکنم
- از درد هام لذت میبرم 
- همیشه تو رویا هام زندگی میکنم 
- درس رو دوست دارم 
- از استاد های سخت گیر خوشم میاد !!!
- واسه پول و شهرت افراد بهشون احترام نمیزارم 
-و...
همین دیوونه ای که بقیه میگن ...  ( بعضی ها هم بهش میگن عاقل )
خوشبخت ترین آدم روی زمینه ...
بهترین حس های دنیارو خدا داده به همین دیونه ای که داره این متن رو مینویسه !!!
عاشق دنیام ... عاشق زندگیم ...  عاشق خدام ...  عاشق این حسم ...
ببخشید انقدر حرف زدم - دلم پر بود ...[ حالا عنوان پست رو چی بزارم  ؟؟؟ ]
عاشق تک تکتون هستم - غمتون رو نبینم ...

یا مهدی ...




طبقه بندی: احساس نویسی،
برچسب ها: حس خوب، دیونگی، دیوونه، احساس من، مرتضی پاشایی، دیونه، درد،
تاریخ : جمعه 22 آبان 1394 | 08:00 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
سلام ...
امروز 8 ابان روز نوجوون هست.
دورانی که اصلا نمیدونم چجوری گذشت انقدر دوران عالی و خوبی بود که اصلا گذرشو حس نکردم.
من این روز رو به همه نوجوون های عزیز تبریک میگم. امیدوارم همیشه توی زندگیشون این حس حالشونو حفظ کنن.
امروز روز دربی هم هست دربی 81 بین استقلال و پرسپولیس دربی که با بقیه دربی ها یه فرق بزرگ داره و اونم مرحوم هادی نوروزیه ...
یه جای دیدم که نوشته بود 24=4*6 - حالا خارج از بحث فوتبال امیدوارم اتفاقی نیوفته که بازی به حاشیه بره ...
اینم بگم که من خیلی فوتبالیم ولی زیاد حرف نمیزنم چون توی این چند روز انقدر بحث کردین که دیگه منم بیام از فوتبال بگم دیگه فکر کنم خوب نباشه.
حس که امروز دارم حس عادیه روبه عالیه ...
امروز نمیخوام چیزی جدیدی بگم.
اول میخوام سه تا ارزوی لحظه ایم رو بنویسم :
1- میخوام همین الان با هواپیما پرواز کنم با اهنگ سیامک عباسی - من راهیم 
2- توی جنگل با تفنگ واقعی ( ترجیحا M4 ) جنگ کنم. جنگ هم تیمی باشه. 
3- دوست دارم روی برف سرسره بازی کنم. اهنگم هرچی شد فقط بخونه ...

یه چیزی هم اینجا بگم - اون خوابی که نوشتم 1/10 اون چیزی که دیدم نبود - اونو اگه نوشته بودم وحشتش زیاد بود - سعی کردم تمام پیشنهاد های دوستان رو انجام بدم - خدا بالا رو دور کنه ...
یه تشکر هم بکنم از شما ها که به دل نوشته های بی مقدار من رنگ محبت میدین .
عجب جمله ای گفتم ...
بعید بود از من - اینجا نوشتم خیلی حالم خوب شد.
من که حرف ندارم بیاین دعا کنیم 4 تا 
الان میگم من استقلالیم - نه نیستم - 7 تا دعا میکنیم :
1- خدایا امید رو توی جامعه ما زنده کن ...
2- خدایا درد هارو از جامعه ما بگیر ...
3- خدایا این حال خوب رو از ما نگیر و به همه منتقلش کن ...
4- خدایا درکی به ما عطا کن که بتونیم این دنیا رو بفهمیم. با عشق زندگی کنیم نه نفرت ...
5- خدیا ممنون به خاطر این همه مهربونی - خدایا کمکمون کن که بتونیم بندگیتو بکنیم.
6- خدایا پرسپولیس امروز ببره ...
7- خدایا فرج اقا امام زمان را نزدیک بگردان ...

نمیدونم چرا مثل همیشه قشنگ در نیومد 
ممنون از نگاه قشنگتون و لطفی که به من دارین.

موفق باشین 
یا مهدی ...




طبقه بندی: احساس نویسی،
برچسب ها: روز عادی، روز خوب، حس خوب، احساس خوب، احساس نویس، احساس نویسی، دوست داشتن،
تاریخ : جمعه 8 آبان 1394 | 02:14 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2