به یادتم هنوزم ...
برای ZADS  
خیلی خوشحالم از اینکه تو به دنیا اومدی؛ تو            دنیا فهمید که تو انگار نیمه گمشدم‏ی تو
زندگی خیلی خوبه چون که خدا تو رو داده            روز تولدم برام فرشتشو فرستاده
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
آورده دنیا یه دونه اون یه دونه پیش منه            خدا فرشته هاشو که نمی سپره دست همه
تو، نمی اومدی پیشم من عاشق کی می شدم            به خاطر اومدنت یه دنیا ممنون توام
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
              
خیلی خوشحالم - محمد علیزاده 
ارسال پست
نه چشمانت آبی بود
و نه موهایت شبیه موج ها....
هنوز نفهمیده ‌ام
دریا که می ‌روم
چرا ... یاد تو می ‌افتم !!!
پوریا نبی‌ پور
سلام ...
امیدوارم حالتون خوب باشه ...

نمیدونم چیکار میکنه با ادم انقدر حال ادم خوب میشه !!! 
مگه میشه 
خیلی خوبه یکی رو به اندازه جونت دوست داشته باشی ...
حس جالبی دارم مثل سرباز هایی که با شمشیر رو در رو با دشمن جنگ میکردن و ترس توی وجودشون نبود !!!
فقط به حرفی که رهبرشون زده اعتقاد داشتن و به هیچ چیز فکر نمیکردن ...
این سرباز ها مرگ همراه با پیروزی بیشتر خوشحالشون میکرد تا زنده بودن همراه با شکست ...
حسی که الان دارم شبیه به اون سربازیه که هر کاری میکنه که به چیزی که میخواد برسه ...
فقط خودم ، شمشیرم و یه ارتش که جلوی روم هست !!! ( من سپر ندارم )
واسه شکست دادن مرتضی به یه چیز بیشتر از چیزی که هست، احتیاج هست !!! (عجب جمله ای)

میخواستم بگم من واسه هر چیزی که گفتم و حرفش رو زدم آماده هستم 
نه جا میزنم !!!
نه شک دارم !!!
نه میترسم !!!

چون من مرتضی هستم 
و هدف دارم !!!

یبار باید بیشنیم و به کسایی که بهمون میگن نمیتونی یا افتضاحی بگیم ؛
برو گمشو ... 
12 تا دلیل بهت میدم که از حرفت برگردی عزیزم !!!
چی پیش خودشون فکر میکنن ؟ 

یادت باشه با خوشبخت ترین و فوق العاده ترین ادم دنیا درست حرف بزنی  
ساکت دارم حرف میزنم 

+ واقعا پیش خودشون چی فکر کردن ؟
به نظرت خوب میشن ؟
امیدی بهشون هست ؟
البته تقصیری هم ندارن ...
دیونه ها نمیدونن تو کنارم هستی  
ههه ...

واسه متوقف کردن من به چیزی خیلی بیشتر از اون چیزی که توی سر هر آدمی وجود داره، احتیاج هست 
بازم میگم من مرتضی هستم !!!
نقشه مشکل نداره عزیزم ...
پس چشماتون رو ببندید و مسیرتون رو عوض کنین ...
اره ...

دوستون دارم ...
موفقیتتون ادامه دار ...
یا مهدی ...



طبقه بندی: گفتگو، اعتراف، تفاوت، یک پله بالاتر، رفتار های درست، موضوع آزاد،
برچسب ها: اعتماد به نفس، دوست داشتن، سرباز، جنگیدن، زندگی، باور، هدف،
تاریخ : یکشنبه 9 آبان 1395 | 09:08 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
من حالم عالیه عالی عالیه ...
من بهترین آدم روی زمینم ...
هیچکس قابلیت های منو نداره ...
من رو خدا منحصر به فرد آفریده ...
من میتونم توی این سال بهترین باشم ...
بهترین آدم روی زمین ...
من میتونم !!!

یه جمله این شکلی توی نظرات باید بنویسین که بهتون روحیه بده ...
اگه ننویسین .............
پس عجله کنین ...



امروز تولد یکی از بهترین ادم ها توی زندگی منه ...
فردا هم تولد پسرش هست 
یه تبریک بهش بگین ...
این متن رو نمیخونه ولی شما تبریکتون رو بگین بهش میرسه ...
آخرین روز سال ...
همدیگرو دوست داشته باشین ...
تورو خدا بد کسی رو نخواین ...
دعا های بد نکنین ...
با کسی قهر نباشین ...
لطفا خوب باشین ...
خیلی خیلی ممنون که مطالب وبلاگ رو میخونین ...
این اخرین پست امسال هست و تا سال بعد هیچ پستی نمینوسم !!!
خیلی دوستون دارم .
موفق تر ببینمتون توی همه ی مرحله های زندگی - امیدوارم غول آخر هم بکشین برین بهشت ...
خدایا ظهور اقامون رو نزدیک تر کن ...
خدایا خوبی و قشنگی رو توی کشور عزیزمون برسون به سقف .
عالی باشین عالی زندگی کنین و عالی ببینین .
یا مهدی ( عج ) ...


پ. ن :
قالب وبلاگ تغییر نکرده تغییرش دادم - اینو نگفتم که از خودم تعریف کنم.
واسه این گفتم که اگه سال جدید خواستین تغییرات کوچیک بدین به من بگین در حد توانم کمک میکنم.




طبقه بندی: احساس نویسی،
برچسب ها: من بهترینم، من عالیم، عالی عالی عالیم، من فوق العاده ام، دوست داشتن، حس خوب، اعتماد به نفس،
تاریخ : شنبه 29 اسفند 1394 | 02:47 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
امروز باید یه مقاله رو ارئه میدادم ...
شب قبلش بد خوابیده بودم بخاطر این که داشتم پاورپوینت رو آماده میکردم.
خیلی رلکس و بدونه استرس سر وقت همه چیز طبق روال خودش تموم شد. این موضوعی که داشتم روش کار میکردم خیلی ناشناخته بود یعنی خیلی خیلی کم دربارش توی اینترنت مطلب بود.
کتاب ، مجله ، مقاله و ...
زیرو رو کردم تا تونستم توی یه هفته آمادش کنم ...
صبح داشتم میرفتم ، یک ساعت زودتر بلند شدم - ورزش کردم - حموم آب سرد !!!  صبحانه بعد هم حرکت کردم ...
هوا عالی بود - نم بارون توی صورت ...  فقط هر از چند گاهی بهت یادآوری میکرد که منم هستم.
رفتم سمت دانشگاه - صبح کلاس رفتم -  بعدش با دوستام بودم - بالاخره ظهر شد و من رفتم واسه نماز ...
یکی از دوستام منو دید یه پلاک بهم داد که فاطمه زهرا روش حک شده بود - قشنگ بود ...  همونجا انداختم گردنم.
منتظر بودم تا کلاسم شروع بشه - اصلا استرس نداشتم چون خیلی ارائه داشتم قبلا - استرسم صفر بود.
یاد اولین ارائه پاورپوینتم  افتادم . باید با یکی از دوستام ارئه میکردم - اسمش ابراهیم بود 5 سال ازم بزرگتر بود میگفت استرس نگیر فکر کن داری واسه دوستت یه مسئله رو تعریف میکنی - به استاد هم دقت نکن- از اون اول هم استرس نمیگرفتم ...   بگذریم 
کلاس شروع شد ...  استاد اسمم رو خوند - طبق معمول گفت چقدر وقت میخوای ؟؟؟   گفت معمولش 15 دقیقه هست من بهت 20 دقیقه میدم.
گفتم استاد کمه !!!   گفت بیست دقیقه کمه ؟؟؟  مطلب زیاده حیفه کم کنمش -  ناقص میشه !!!
گفت باشه 30 دقیقه ...
با نام خدا شروع کردم ...
اولین چیزی که همیشه سعی میکنم توی ارائه در نظر بگیرم سادگیه ...
از اول موضوع تعریف کردم -  بچه ها کم کم داشتند گوش میدادن - 10 دقیقه نگذشته بود که همه کل کلاس باهام بودن ... استاد هم فقط داشت گوش میداد ...
توی مقاله های قبلی همیشه خواب آلود بودند - این مقاله انگار داشت از مسائل سری پرده بر میداشت !!!
نیم ساعتم تموم شد دیدم همه دارن نگاه میکنن منم که پر حرف ...
کمکم تخصصی کردم و رفتم روی تخته شکل هارو ترسیم میکردم !!!
همه داشتن نگاه میکردن ...
40 دقیقه ...
تست های میدانی من شروع شد - جالب تر از اسلاید های قبلی !!!
داشتم 40 دقیقه یکسره حرف میزدم - گرما داشتم میپختم ...
خودمم انتظار نداشتم که انقدر خوب گوش بدن ...  50 دقیقه تست های من تموم شد.
پاورم تموم شد ...
حالا نوبت فیلم ها شده بود ...   منم که یکسره داشتم حرف میزدم - هر کسی از یه طرف داشت سوال میپرسید !!!
سوال !!!   بچه ها چه امروز خوب شدن !!!  واسم جالب بود ...
فیلم هارو هم گذاشتم و روش حرف میزدم ...
روی فیلم داشتم نتیجه گیری میکردم ...  خودمم هم داشتم خسته میشدم ...   ولی بچه ها داشتند نگاه میکردند ...
یعنی دست هیشکی گوشی نبود - سر هیچکی پایین نبود !!!   چه جالب !!!
70 دقیقه بالاخره ول کردم - استاد به من نگاه کرد گفت ...
میدونی چقدر شده ؟؟؟   گفتم نه !!!  گفت 70 دقیقه ...
بچه ها گفتن واقعا 70 دقیقه شد !!!  -  ما که متوجه نشدیم انقدر بحث شیرین بود !!!
دمشون گرم چطور شده طرف منو میگیرن !!!   استاد اومد پیشم گفت توی طول ترم هیچ پروژه ای به این خوبی ندیده بود ...
گفت با این که موضوعی سخت بود ولی عالی گردآوری و اجرا شده بود ...
من یعنی شبیه علامت تعجب شده بودم ...
کلاس تموم شد با مدیریت زمانی که من کردم ...
داشتم میرفتم سمت خونه که استاد با ماشین اومد گفت بیا بالا برسونمت !!!
بهم گفت خوبه ادامه بده ...  یه چیزی میشی !!!
خیلی اعتماد به نفس گرفتم - تشکر کردم و اومدم ...
حالا اینجام ...
میشه گفت روز خوبی بود ...
خدایا ممنونتم ...

یا مهدی ...


پی نوشت : اول بگم که من نمیخواستم از خودم تعریف کنم فقط یه خاطره بود .
دوم این که من خاطره نویسی نمیکنم - این رو همینجوری نوشتم ببخشید که زیاد اصولی نبود.
سوم این که خیلی خیلی ممنون که بهم نظر میدین -  میخونین مطالبمو !!!  خیلی خوبین ... 
چهارم اشکالی دیدین بگین - انتقاد دوست دارم.



طبقه بندی: خاطره نویسی،
برچسب ها: ارئه پروژه، ارائه مقاله، خاطره، روز خوب، اعتماد به نفس، استرس، خاطره شیرین،
تاریخ : دوشنبه 23 آذر 1394 | 07:01 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات

  • ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic