تبلیغات
احساس نویسی ... - مطالب ابر احساس نویسی
به یادتم هنوزم ...
برای ZADS  
خیلی خوشحالم از اینکه تو به دنیا اومدی؛ تو            دنیا فهمید که تو انگار نیمه گمشدم‏ی تو
زندگی خیلی خوبه چون که خدا تو رو داده            روز تولدم برام فرشتشو فرستاده
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
آورده دنیا یه دونه اون یه دونه پیش منه            خدا فرشته هاشو که نمی سپره دست همه
تو، نمی اومدی پیشم من عاشق کی می شدم            به خاطر اومدنت یه دنیا ممنون توام
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
              
خیلی خوشحالم - محمد علیزاده 
ارسال پست
نه چشمانت آبی بود
و نه موهایت شبیه موج ها....
هنوز نفهمیده ‌ام
دریا که می ‌روم
چرا ... یاد تو می ‌افتم !!!
پوریا نبی‌ پور
فصل بی رحمی نزدیک میشد، و او سایه بی رحمی را کم کم حس میکرد ...
او  دربدر شده ای بود که هر لحظه  را فرامیخواند تا چاره ای بیاندیشد ...
نم نم قطرات باران، یاد  آور  شروعی تازه بود ..
میخاست پرواز کند ...
پرواز به سمت  اغوش زمستانی ...
پروازی همیشگی...
واهِمه ی  بی رحمی اورا انقدر سست کرده بود که  خدارا هر لحظه  فریاد  میزد و در دلش غوغا بود ..
غوغایی ناتمام ...
انگار قرار بود چیزی را گم کند برای همیشه و هیچ وقت پیدایش نکند..
فصل بی رحمی نزدیک است...
صدای پای پاییز ترسناک ترین صدایی است که بگوشش میرسد ...
واقعیتیست این تلخی...

پاییز را باید قبول کرد !





نویسنده :  ...
تاریخ : 21 شهریور




طبقه بندی: احساس نویسی،
برچسب ها: پاییز، غم، پاییز غمگین، خدا، فصل پاییز، پاییز را باید قبول کرد، احساس نویسی،
تاریخ : چهارشنبه 24 شهریور 1395 | 02:23 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
عاشق شده ام حال و هوایم خوبست
درد است ولی درد برایم خوبست

آرامش من !
با تو فقط حالم نه
خوابم ، نفسم ، لحن صدایم خوبست

تشخیص پزشک است کنارم باشی
عطر تو برای ریه هایم خوبست

من با تو خوشم ، نا خوشی ام چیزی نیست
آنقدر که تاثیر دوایم خوبست

هربار فقط عاشق تو خواهم بود
صدباااار به دنیا که بیایم ... خوب است؟؟!

طوفان که نه ! بگذار قیامت باشد
من در بغل گرم تو جایم خوبست ...




طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: مهیا غلامی، عاشق شده ام، عشق، دوست داشتن، حال و هوایم خوبست، احساس نویس، احساس نویسی،
تاریخ : پنجشنبه 18 شهریور 1395 | 06:20 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
آدم ها می آیند..

گاهی در زندگی ات می مانند،

گاهی در خاطره ات!

آن ها که در زندگی ات می مانند،

همسفر می شوند..

آن ها که در خاطرت می مانند،

کوله پشتیِ تمامِ تجربه آتی برای سفر...

گاهی تلخ

گاهی شیرین

گاهی با یادشان لبخند می زنی

گاهی یادشان لبخند از صورتت بر می دارد!

اما تو لبخند بزن...

به تلخ ترین خاطره هایت حتی!

بگذار همسفرِ زندگی ات بداند

هرچه بود؛ هرچه گذشت..

تو را محکم تر از همیشه و هر روز

برای کنارِ او قدم برداشتن ساخته است!

آدمها می آیند..

و این آمدن،

باید رخ بدهد!

تا تو بدانی

آمدن را همه بلدند!

این ماندن است

که هنر می خواهد..!


نویسنده : محدثه 
تاریخ : 10 مرداد




طبقه بندی: احساس نویسی،
برچسب ها: آدم ها، احساس نویسی، آدم ها می آیند، خاطرات، حس قشنگ، نویسندگی در وبلاگ، محدثه،
تاریخ : یکشنبه 10 مرداد 1395 | 03:57 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
حکایت گنجشکی که با خدا قهر بود!

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:
می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند ...
گنجشک هیچ نگفت ... و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.
تو همان را هم از من گرفتی.
این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟
لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟؟؟و سنگینی بغضی راه کلامش را بست ...سکوتی در عرش طنین انداخت.
فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود.
باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.
آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود...
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...


 قرآن کریم / سوره بقره / آیه 216 
چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، حال آنکه خیر شما در آن است؛ و یا چیزی را دوست داشته باشید، حال آنکه شر شما در آن است. و خدا می داند، و شما نمی دانید ...


خـــُدایـــا !
آغوشت را امشب به من میدَهی ؟
برای گفتن !
چیزی ندارم ..
اما برای شنیدن حرفهای تو گـــوش بسیار..
می شَود من بغض کنم ؟ 
تو بگویی : مگر خدایت نباشد که تو اینگونه بغض کنی .. ؟ 
می شود من بگویم : " خـــدایـــا "
تو بگویی : جان دلم .. ! 
می شود بیایی؟ تمـــــنا میکنم.


نویسنده : محدثه
تاریخ : 9 مرداد



طبقه بندی: احساس نویسی،
برچسب ها: خدا، برداشت بد، احساس نویسی، دلنوشته، مهر خدا، گنجشک، قهر،
تاریخ : شنبه 9 مرداد 1395 | 08:33 ق.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
سلام ...
امیدوارم حالتون خوب باشه ...

امروز از خونه دور شدم و اومدم توی تنهایی خودم تا بتونم خودمو برای کنکور ارشد آماده کنم. امروز انقدر اتفاق برام افتاد که نمیدونم کدومشو بگم واسه همون هیچکدومش رو نمیگم چون از حوصله خودمم خارجه ...
دیروز به چند نفر گفتم واسم دعا کنین !!!    نمیدونم اگه دعا نمیکردن چی میشد ...

چند روزه میخوام تلخ ترین خاطره زندگیم رو بنویسم ...
هیچوقت ازش حرف نزدم و همیشه فکر میکنم که شبیه خواب میمونه !!!
من اوایل پست هایی که میفرستادم راحت از ذهنم میومد و تایپ میشد ولی حالا باید دقت کنم که چی بگم !!!
خیلی اتفاق افتاده که پستی رو بنویسم. بعد پاکش کنم !!!
بخاطر این که نارحتتون نکنم یا ...
چارچوب های اولیه من این نبود !!!
قبلا که توی وبلاگ مینوشتم دیگه به دفتر خاطراتم هیچ چیزی اضافه نمیکردم ولی حالا برعکس شده !!!
خوبی ها رو اینجا مینویسم. ناراحتی ها و اتفاق های دیگرو توی دفترچه خاطراتم...

خوب نارحتی و اتفاق های دیگه هم جزء قشنگی های دنیاست !!!
همیشه که نباید خوشحال باشیم !!!
از این به بعد میخوام مثل قبل بنویسم ...
اگر از من ناراحت یا حتی متنفر بشین اشکالی نداره، پنهان کردن واقعیت از اول قرارمون نبود ...

قشنگی های دنیاتون دوبرابر ...
یا مهدی ...



طبقه بندی: موضوع آزاد،
برچسب ها: واقعیت، خوبی، احساس، احساس نویس، احساس نویسی، خاطره، خاطره نویسی،
تاریخ : دوشنبه 21 تیر 1395 | 11:51 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
سلام ...
1001 دلیل دارم که ناراحت باشم !!!
ولی حالم فوق العاده هست ...   انقدر خوب که میخوام پرواز کنم !!!
حتما میپرسین چرا ؟؟؟
وقتی میبینم این همه ادم فوق العاده دورم هستن، برای چی ناراحت باشم ؟؟؟
این چند روزه خیلیا بودن که بهم انرژی مثبت دادن، واقعا ممنونم ازشون ...
پسر عمم اومده پیشم. انقدر دوسش دارم که نمیشه گفت ...
خودشم نمیدونه که انقدر دوسش دارم.
وقتی کنارش هستم حالم خوبه خوبه ...
خدایا شکر ...

ممنون از همه کسایی که این حس رو بهم هدیه میدن ...
ممنون از همتون که کنارم هستین ...   
از ته دل دوستون دارم !!!

موفقیتتون ادامه دار ...
یا مهدی ...




طبقه بندی: خاطره نویسی، احساس نویسی،
برچسب ها: حال عالی، دوست داشتن، حس خوب، حال فوق العاده، علاقه، نارحتی، احساس نویسی،
تاریخ : پنجشنبه 17 تیر 1395 | 07:48 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
نظر یکی از دوستان :

شاید هیچ کس باورش نشه... اما ...
من کسی و ندارم که بخوام بهش توجه کنم ...
پدرو مادر ؟؟؟
دوسشون دارم...     ممنونشونم...    ولی اونا بهم ثابت نکردن که دوستم دارن یا نه...!
نسبت به بقیه هم که ...     اصلا...       مغرور نیستم ولی خوب کاری نمیکنن که من دوسشون داشته باشم...
الکی که نیست دوست، داشتن !!!
خیلی تنها بودن و دوست دارم ...
اون قسمتی که فرمودی:"ازوجودشون خوشال نمیشی و همیشه کنارتن"واقعا خوب اومدی...
درد دل همه است ...



جواب من :
- ببخشید که یه پست درستش کردم چون میخواستم خیلی بنویسم گفتم یه پست باشه بهتره ...
از اینم میخواستم مطمئن شم که به دستتون میرسه ...
نظرتون رو پاک کردم و ویرایشش کردم که کلا هویتتون مشخض نشه ...

- من نه روانشناسم !!!   نه چیزی ازش میدونم.
ولی مطمئنم اونجوری که فکر میکنین نیست ...

- هیچوقت دوست داشتن پدر مادر اثبات نمیخواد.
چند وقت پیش پدرم بهم گفت فلانی رو ببین که چقدر پیشرفت کرده توی زندگیش !!! پسر من !!!  هیچی ...
هیچی سخت تر از یه جمله نیست که پدرم منو با یکی مقایسه کنه که اصلا در حد منم نیست ...
و بدتر از اون از من ناامید بشه ...     اون روز آرزوی مرگ میکردم ...
خیلی واسم سوال بود که چطور به کسی که دوست داریم اینو میگیم ؟؟؟
هر کس جای من بود با باباش دعوا میگرفت وحشتناک - اون روز سخت ترین  اه ... رو کشیدم و هیچوقت یادم نمیره ...
ازش پرسیدم چرا این حرف رو بهم زدی ؟؟؟    گفت میخوام روحیه جوانیت رو تحریک کنم تا پیشرفت کنی !!!
هر کسی یه دیدی داره و یه تصمیمی میگیره ...
اون روز خیلی نارحت شدم.     چند روز بعدش پام شکست !!!
مثل پروانه دورم میچرخید !!!     خیلی نگرانم بود ...   خیلی کمکم میکرد و هر چیزی میخواتسم رو نمیخواستم همیشه جلوم میزاشت ...
هر کسی یه دیدی داره، نمیشه گفت پدر مادر ادمو دوست ندارن !!!   هیچ پدر مادری توی دنیا بد بچش رو نمیخواد
یه رفیق دارم سربازیه ؛ هر وقت میاد اول میاد پیشم یعنی بعد 3 ماه که از سربازی میاد اول میاد یه چند روز پیشم میمونه و بعد دو روز میره خونه و بازم میاد پیشم.
یبار تولدش بود اومده بود پیشم و گفتم میخوام با بهترین رفیقم جشن بگیرم ...
واسم صحبت میکرد من تازه فهمیدم که پدر مادرم واقعا فوق العاده هستن !!!
ما قدر چیزایی رو که داریم نمیدونیم. وای به حال روزی که خدایی نکرده از دستشون بدیم !!!    حسرتش همیشه تو دلمون میمونه ...

- کاری نمیکنن که دوستشون داشته باشی ؟؟؟
اونا کاری نمیکنن که شما دستشون داشته باشین و شما هم کاری نمیکنین که اونا دوستتون داشته باشین !!!
دوست مثل آینه نیست که هر خوبی رو انجام بدی همونن روبهت برگردونه ...
من مخالفم.      دوست داشتن الکیه !!!         شما میتونی همه ادم های کره زمین رو دوست داشته باشی ...
شما ممکنه الان یکی رو دوست داشته باشی 8 دقیقه بعد ازش متنفر بشی !!!
عاشقش نیستی که، دوسش داری ...

-منم تنها بودن رو خیلی دوست دارم ...   همیشه از جمع ها فراری هستم ولی چند وقتی که تنهام دوست دارم بقیه رو ببینم !!!
به نظر من ادم باید بخشی از زندگیش رو تنها باشه و بقیش رو با دیگروون ...
تنهایی ادمو دیوونه میکنه ...    شاید الان بخندین ولی وقتی تنهایی زندگی کنین متوجه میشین ...

- من تحملم زیاده ولی اگه از دست یکی نارحت بشم و بدونم که وجودش واسم بده راحت خطش میزنم !!!
ما مجبور نیستیم کسایی رو که دوست نداریم رو تحمل کنیم !!!
توی یه مجله ای میخوندم که میگفت ادم هایی هستن که میخوان همرو راضی نگه دارن !!!    این ادم ها بیمارن ازشون دوری کنید !!!
یکم به خودم نگاه کردم دیدم من نمیتونم از کسی دل بکنم حتی کسی که دشمنم بوده ...
چند وقت پیش یکی از دوست های 7 ساله ام رو فقط بخاطر یه جمله از زندگیم خط زدم !!!
زیادم جملش بد نبود چون قبلش خیلی بدتر میگفت ولی من نارحت نمیشدم.
از خودم پرسیدم چرا من باید تحملش کنم ؟؟؟
اینو نمیگم که برین با همه قطع رابطه کنین ...
فقط اینو میگم که دوستاتون رو خودتون انتخاب میکنین - هر کسی ارزش اینو نداره که دوست شما باشه ...

- در کل اینارو گفتم. که دوباره به دورتون نگاه کنین ...
همه دوستتون دارن ولی به روش خودششون ...    من خودم کسایی رو که خیلی دوست دارم میزنم !!!
برخورد فزیکی ابراز علاقه منه !!!    قطعا طرف مقابل خوشحال نمیشه ولی جیکار کنم ابراز علاقه هست ...

- زندگی ارزش اینو نداره که بخاطرش خودمون رو عذاب بدیم ...
ممنون که اسمتون رو نگفتین !!!     فکر کنم بدونم که ...

دفعه بعدی که اومدین وبم این دیدتون رو عوض کنین ...
لبتون پر از لبخند و شادی ...     هیچوقت نارحتیتون رو نبینم.
موفقیتتون ادامه دار ...

یا مهدی ( عج ) ...




طبقه بندی: گفتگو،
برچسب ها: گفتگو با دوستان، نظرات قشنگ، صحبت قشنگ، احساس نویسی، دوست داشتن، پدر مادر، زندگی،
تاریخ : شنبه 29 خرداد 1395 | 09:59 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
سلام ...
دلم خیلی برای شما ، نوشتن ، وبم و ...   تنگ شده بود.
دیروز یکی از بدترین روز های تحصیلی من بود. عذابی که من کشیدم واسه 3 تا از امتحان هام غیر قابل تحمل بود.
شبش یادمه که سه بار داشتم مرور میکردم که راحت ترین و سریع ترین راه برای راحت شدن چیه !!!
همش به خودم میگفتم دیگه جهنم چجوریه !!!    داشتم میمردم !!!   اخه ستا درس معارف باهم امتحان داشتم. که 2 تاشون هم توی یه ساعت بود.
یعنی وقتم نداشتم !!!
اول این که رکورد درس خوندن خودم رو شکستم تونست توی یه روز 20 ساعت بخونم. تا حالا انقدر نخونده بودم.
جواب کنکور ارشد هم اومد ...
بد نبود ...   بیشتر از انتظارم بود. این بهم انگیزه میده واسه سال بعد ...
امیدوارم واسه شما خوب بوده باشه ...
البته کنکور بسته به تلاش آدم داره ، شانسی نیست ...
انقدر موضوع دارم که نمیدونم کدوم رو بگم.

امیدوارم طاعات و عباداتون قبول درگاه حق تعالی قرار بگیره ...
امیدوارم توی این ماه بتونیم به خدای خودمون نزدیک تر بشیم.
من نتونستم همه روزه هامو بگیرم. خیلی فشار درسیم زیاد بود اگرم میخواستم روزه بگیرم نمیتونستم درس بخونم منطقم بهم اجازه داد روزه نگیرم میدونم کار درستی نیست ...
من کمتر از 10 روز توی خونه هستم. نمیدونم اصلا یه جوری شده ...
نمیدونم باید شکسته نماز بخونم یا کامل !!!
اصلا یه وضعیه ...   هرکسی هم میبینم یچیزی میگه ...
وقتم نشده برم از مکارم شیرازی بپرسم.
اخه من یبار نماز صبح رو یجا خوندم. 50 کیلومتر رفتم و نماز ظهر و عصر و خوندم. بعدشم 100 کیلومتر رفتم مغرب و عشا رو خوندم !!!
همرو هم کامل خوندم. مکان اول میشه خونه اول ، مکان دوم میشه خونه دوم ،  مکان سوم میشه دانشگاه !!!
با دلیل هم میگن ...    خخخ ...
شرایط خاصی گیر کردم ...

امیدوارم پست قبلی انقدری که توی نظرات بهم لطف داشتین نظرتون رو نسبت بهم عوض نکرده باشه ...
البته خوبه ها !!!    قبلا خیلی منو بالا میبردین ...
خداروشکر فهمیدین که من انقدر ها هم خوب نیستم.
از اول قرار شد از واقعیت بنویسم ...
ترسی ندارم از نوشتن چیزایی که چهره ام رو خراب کنه ...
ذهنیتم رو اینجا مینویسم، اگه بخوام مراعات کنم که دیگه چه قشنگی داره ؟؟؟
ببخشید بازم ...

تک تکتون رو دوست دارم به اندازه خودتون ...
یا مهدی ...



طبقه بندی: خاطره نویسی،
برچسب ها: خاطره نویسی، ماه رمضان، امتحان پایان ترم، کنکور ارشد، معارف، دروس معارف، احساس نویسی،
تاریخ : پنجشنبه 27 خرداد 1395 | 09:04 ق.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
برای فراموش کردنت به هر دری زدم اما باز نشد
 *************
عطر تنت بی نیاز ترین عطر دنیاس وقتی تو باشی به عطری نیاز نیست بودنت کافیست ...

************* 
دل تنگ روزی ام که سر سجاده ام از فرط دلتنگی به خدا پناه بردم !

نویسنده: ناشناس
زمان: 12 خرداد




طبقه بندی: احساس نویسی،
برچسب ها: دلنوشته، دلتنگی، فراموش کردنت، ارسال دلنوشته، ارسال پست، احساس نویسی، عاشقانه،
تاریخ : چهارشنبه 12 خرداد 1395 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
سلام ...
امیدوارم روزتون قشنگ باشه ...
یادم نمیاد صبح پست فرستاده باشم. این رو دارم 8 صبح مینویسم. شاید با بقیه پست هام یه تفاوتی بکنه ...
دلم براتون خیلی تنگ شده، نتونستم زیاد تحمل کنم.
امتحانای ما تازه داره شروع میشه و باید آماده باشم. فکر کنم این آخرین پست خرداد ماه باشه ...

1) بگم که چرا داستان عشق شیشه ای رو پاک کردم:
1- خیلی بد نوشته بودم و باید باز نویسی بشه ...
2-دوست عزیزمون یه اشاره کرد که فامیلی ها باهم نمیخونه، اره ...     اشتباه بزرگی بود.
3-دارم دوباره مینویسم و میخوام فصل فصل بزارم توی وب  ایشالا وقت شد دوباره مینویسمش.
4-ممنون از همتون که لطف داشتین و میگفتین عالیه ...    خیلی خیلی ممنون چون خودم میدونم چقدر افتضاح بود.

2) امروز بعد از 2 ماه اومدم خونه و حالم خیلی خوبه، تنهایی کم کم داشت دیوونم میکرد. امروز داشتم به بویی که توی خرداد ماه کل محله رو گرفته بود توجه میکردم. چه جالبه که اصلا به این چیز ها توجه نمیکنیم.
درخت گیلاس کنار خونمون گیلاس آورده ...
هوا گرم شده، روز ها طولانی تر شده، پرنده فقط دارن میخونن ...
حالا میفهمم کسایی که 10 سال از کشور میرن و بعد بر میگردن چه حسی دارن !!!    منی که 2 ماه نبودم اینجوری شدم !!!
خیلی حس خوبی دارم دوست دارم شماهم این انرژی مثبت رو داشته باشین.

3) فصل امتحان ها هست و همه مشغول درس خوندن. کنکور ماهم که تموم شد ایشالا سال بعد باید قوی تر از این عمل کنیم.
آرزوی موفقیت واسه تک تکتون دارم و از ته دل دوست دارم موفق بشین، یکسال زحمت کشیدین امیدوارم بهترین نتیجه رو بگیرین.
واسه نتیجه بد نارحت نباشین، سعی خودتون رو بکنید و اگر هم به نتیجه نرسیدین مهم نیست.
دوست دارم عمری باشه تا موفقیتتون رو ببینم...

4) دو شب پیش یه خواب دیدم که خیلی وحشتناک بود.
خواب دیده بودم که شهید شدم !!!
خیلی جالب بود وسط جنگ بودم و یه گلوله خورد بهم و شهید شدم.
وقتی که مردم، روحم راحت میتونست هرجا بره و با هر کسی حرف بزنه !!!
ولی نمیتونستم کار های فزیکی انجام بدم. مثلا ایمیل که مینوشتم تموم میشد گزینه ارسال رو میزدم ایمیل ارسال نمیشد.
خیلی حس بدیه...     کسی رو
که منتظرته تنها بزاری ...
با دوستام حرف میزدم، به مادرم میگفتم گریه نکن ...
دوستم توی خواب بهم میگفت تو مردنت هم مثل آدم نیست.
خیلی باحال بود میتونستم چشم هامو ببندم و توی هر جایی باشم. دوست داشتم پرواز کنم به سمت آسمون ولی نمیتونستم. خیلی حس بدی بود.
از همه هم میپرسیدم من چجوری باید پرواز کنم ؟؟؟
همه مسخرم میکردن ...   دوباره تنها شده بودم اینبار خدا رو با خودم نداشتم. انگار اون هم منو نمیخواست.
خیلی خیلی حس بدی بود. حتی خدا هم قبول نداشته باشه تورو ...
توی خیابون ها قدم میزدم و از ارتفاع خودمو پرت میکردم تا بتونم پرواز رو یاد بگیرم ولی نمیتونستم !!!
خیلی سخته که اضافه باشی توی این دنیا ...
به نظرتون چه معنی داره این خواب هام ؟؟؟
خدا خودش بخیر کنه.

دوستون دارم خیلی زیاد، مواظب خودتون باشین !!!
موفقیتتون ادامه دار ...
یا مهدی ...




طبقه بندی: خاطره نویسی، احساس نویسی، موضوع آزاد،
برچسب ها: املت، خواب، داستان نویسی، احساس نویسی، خواب وحشتناک، خرداد ماه، خونه،
تاریخ : دوشنبه 10 خرداد 1395 | 08:57 ق.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
سلام ...
فردا روز معلمه ...
این روز رو اول  به بهترین استاد ها و معلم های خودم تبریک میگم و تمام کسایی که میتونن زندگی بهتر رو بهمون یاد بدن ...
معلم میتونه یکی از عوامل تاثیر گذار توی زندگی هرکسی باشه ...
معلم بودن فقط محدود به مدرسه و دانشگاه نمیشه - بهترین معلم کسی هست که بهمون یاد داد چطور قشنگ  زندگی کنیم. این شخص میتونه هر کسی باشه ...
ممنونم از کسایی که بهم زندگی کردن رو یاد دادن . در مرحله اول پدر و مادرم  ...
بعضی از استاد های دانشگاهم رو خیلی دوست دارم. چند وقت پیش بهتون گفتم که با بهترین استادمون بودم. از زندگی خودش برام گفت ...
بعضی از آدم ها خیلی بزرگتر از اون چیزی هستن که بقیه فکر میکنن. نمونش رو میتونم معلم ها و استاد های دانشگاه رو نام ببرم که شاید بعضیاشون به اون چیزی که حقشون بوده نرسیده باشن ...
بچه که بودیم بهمون میگفتن معلم مثل شمع میمونه که داره میسوزه و به ما گرما و روشنایی میده ...
شاید اون موقع به معنی عمیق این جمله نمیرسیدیم ولی حالا میفهمم که چرا این جمله رو گفتن.
بعضی از آدم ها دل بزرگی دارن و میتونن فقط خوبی رو برای بقیه بخوان. البته هستن استاد هایی که اذیت میکنن، من رو صحبتم با اون استاد ها نیست چون به نظر من اونا فقط مدرک گرفتن هیچ درکی از بزرگی معلم نبردند.
پدرم هم معلمه ، هیچوقت معلمم نبوده ولی خیلی چیز هارو بهم یاد داده ، درسته بعضی از مواقع اذیت میکنه ولی یکی از بهترین هاست توی زندگیم. دوسش دارم.
بیشتر از این چیزی نمیگم فقط یه جمله میخوام از شهید مطهری بگم ، شاید زیاد مرتبط نباشه ولی خیلی این جملرو دوست دارم :
مسلمان کسی است که هم درد خدا را داشته باشد و هم درد خلق خدا را .
 "
موفق تر ببینمتون ...
یا مهدی ...




طبقه بندی: احساس نویسی،
برچسب ها: معلم، روز معلم، شهید مطهری، 11 اردیبهشت، تبریک روز معلم، احساس نویس، احساس نویسی،
تاریخ : جمعه 10 اردیبهشت 1395 | 07:38 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
سلام ...
ممنونم بخاطر راهکار هایی که دادین ...
توی صحبت های بعضی از شما به این اشاره شده بود که رابطه اینترتی انتها نداره ...
من با خیلی ها توی اینترنت اشنا شدم ولی وابسته نشدم به نظر شما این متفاوت نیست ؟؟؟
چون من دنیا خانوم رو توی رویام دیدم ؟؟؟ هعی ...
دو روز پیش همه چیز تموم شد. جوابم رو گرفتم ...
تموم شد ولی فراموش نشد ...
یکی از دوستان توی نظرات گفته بود : فراموش کردنش سخته ولی سعیتو بکن !!! 
شاید از نظر شما من دیوونه شده باشم ...
ولی نمیتونم به روی  چیزی که اتفاق افتاده چشم هامو ببندم  - من واقعا اون رو دیده بودم !!!
یه حس خوبی دارم ... مثل این میمونه که روی چمن سرد دراز کشیدم و دارم به آسمون نگاه میکنم ...
یه حالیه که همه دورت هستن ولی کسی نیست !!!
حالم خیلی خوبه  - ولی خوشحال نیستم
توی همه متن هایی که نوشتم اینجوریه  به نظر که من آدم خوبم ...
نه !!! بعضی وقتا کارایی که نباید رو انجام دادم و ...
همیشه همینجور بودم - شاید اگه یکم ... شاید ... 
بزارین یه مثال بزنم :
من موقع امتحان های پایان ترم  توی یه روز 2 تا درس داشتم ...
من سه روز قبلش یک دقیقه هم نخوابیده بودم !!!
امتحان اولی مون خوندنی بود ( مدیریت اقتصاد ) خیلی هم فرار بود و فقط بینشون 2 ساعت وقت داشتیم ، واسه یه امتحان سخت محاسباتی دیگه ... ( ترمو دینامیک 2 )
بین امتحانا من میرم توی یه کلاس و اونجا میشینم میخونم و هیچکس هم حق تو اومدن رو نداشت ( خلاف مقرارت بود )
یکی از دوستام اومد تا ازم سوال بپرسه من ... (انصافا حل کردن هر سوالش 20 دقیقه وقت میگرفت )
با کمال احترام پرتش کردم از اکلاس بیرون - رفت و برگشت !!!
عصبانی شدم ... دیدم  رفته واسم از بوفه چایی خریده و یه چنتایی کیک ... 
باصدای آروم بهم گفت بین دوتا امتحان بخور تا استرس نگیری ، توباید خودتو تقویت کنی ...
حتما فکر میکنین با دیدن این صحنه اشک توی چشمام حلقه بست و گفتم بیا واست سوالو حل کنم ؟؟؟
بهش گفتم برو بیرون باو حوصلتو ندارم ... نمیخورم ... کشتین مارو !!! ( 3 روز نخوابیده بودم خیلی کم حوصله بودم حوصله خودم رو هم نداشتم )
وسایلی که گرفته بود رو گذاشت و گفت فقط بخورشون ... رفت. ( 6 سال ازم بزرگتر بود )
نمره ها اومد :
ترمودینامیک 18
مدیریت اقتصاد 20

ولی یه درسی رو افتادم که توی واحد هام نبود !!!
درسته من رفاقت رو افتاد - معرفت رو افتادم  و ...
با این که بعد امتحان ازش معذرت خواستم و مطمئنم که همون موقعی که سرش داد میزدم من بخشیده بود ولی ...
خودم از خوم متنفرم ... حالا دنیا خانوم که یکی دیگه هست !!!
من خوب نیستم ...
همیشه اگه به مشکلاتتون نگاه کنین متوجه میشین که اکثرشون رو خودتون رقم زدین ...
ولی یه عادتی که داریم اینه که میخوایم بندازیم تقصیر اینو اون ...
مشکل کسی نیست فقط منم ...

یا مهدی ...



طبقه بندی: خاطره نویسی، احساس نویسی،
برچسب ها: مشکل منم، ترمو دینامیک، مدیریت اقتصاد، مشکل، زندگی، احساس نویسی، خاصره نویسی،
تاریخ : سه شنبه 20 بهمن 1394 | 03:29 ق.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات

تعداد کل صفحات : 4 :: 1 2 3 4