تبلیغات
احساس نویسی ... - مطالب موضوع آزاد
به یادتم هنوزم ...
برای ZADS  
خیلی خوشحالم از اینکه تو به دنیا اومدی؛ تو            دنیا فهمید که تو انگار نیمه گمشدم‏ی تو
زندگی خیلی خوبه چون که خدا تو رو داده            روز تولدم برام فرشتشو فرستاده
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
آورده دنیا یه دونه اون یه دونه پیش منه            خدا فرشته هاشو که نمی سپره دست همه
تو، نمی اومدی پیشم من عاشق کی می شدم            به خاطر اومدنت یه دنیا ممنون توام
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
              
خیلی خوشحالم - محمد علیزاده 
ارسال پست
نه چشمانت آبی بود
و نه موهایت شبیه موج ها....
هنوز نفهمیده ‌ام
دریا که می ‌روم
چرا ... یاد تو می ‌افتم !!!
پوریا نبی‌ پور
سلام ...
امیدوارم حال تک تکتون خوب و عالی باشه ...

الان ما توی اولین روز بهترین ماه بهترین سال هستیم 
خوشحالم خیلی زیاد ...
ممنون ازتون که باعث حال خوب من میشین با پیاماتون ...

خوشحالم ...
ممنون بابت همه چیز ...
انگار سال نو شده برای من ...
توی آخر های مرداد اتفاق های خیلی خیلی فوق العاده واسه من افتاد که خیلی واسم عالی بود 
امیدوارم شهریور همه چیز بهتر و بهتر بشه تا بهترین ماه زندگیم رو داشته باشم 
خوبه که خوشحالم ....
میخوام پرواز کنم ...
اصلا نمیدونم چی دارم مینویسم... دارم فقط مینویسم ...

امروز اومدم خونه و وضعیت بچه داری که من دارم خیلی سخت و شیرینه !!!
یعنی دیووونه کردن منو وحشتناک !!!
الان به زور پیچوندمشون برن کارتون ببینن تا بتونم پست بفرستم و نظر هاتون رو جواب بدم ...
عمم میگه مرتضی یه هفته بمون ...
هستی اصلا اینا شلوغ نمیکنن 
گفتم نه باید برم کار دارم !!!
یعنی میگی کار دارم همه نگاه ها میره که تو میخوای بری تنهایی دقیقا چیکار کنی ؟
اصلا تو چیکار میکنی ؟
واقعا اون اعتماد قبلی به من نیست !!!
خخخ ...

طولانی نمیکنم این پستو فقط میخواستم بگم :
شهریور عزیز سلام 

خوشیاتون قطار قطار ...
یا مهدی ...

پی نوشت : پست بالا چون قشنگ بود دوست داشتم یه مدت پست ثابت باشه ...
ممنون از نظراتون اگه دوست داشتین درخواست بدین من بهتون رمز بدم ...
ممنون ...



طبقه بندی: خاطره نویسی، موضوع آزاد،
برچسب ها: شهریور، شهریور عزیز، شهریوری ام، شهریور عزیز سلام، سلام شهریور، دوست دارم، عاشقتم،
تاریخ : دوشنبه 1 شهریور 1395 | 11:00 ق.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

تاریخ : یکشنبه 31 مرداد 1395 | 12:16 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
سلام ...
امیدوارم وقتی این نامه را میخوانی بهترین حال زندگیت را داشته باشی 

باز دوباره محکوم به نوشتن از تو شدم. شش دست را به حکم های دلت باختم باز هم دل بازی میکنی ؟
مثل شاهی شده ام که قبل از شروع بازی مات چشمانت شده است. مگر میشود فکر کرد، وقتی دل تصمیم بگیرد ؟

فکر نبودنت کابوس تمام خواب هایم شده است. مگر میشود روز باشد و تو نباشی ؟
کاش زمان دست من بود. تا این بی عدالتی ها را پایان دهم ...
دیووانه ایم و به بازی زمان اعتراض نمیکنیم. ما عاشقیم و کلا اعتراض نمیکنیم.

چقدر خوب است که دیوانه تو باشم ...
دنیا، برای عاقلان ...
من این دیووانگی را به 100 دنیا نمیدهم.
هیچوقت درک نکردم مگر میشود تو را دید و سالم ماند ؟
مگر میشود تو باشی و عقل تصمیم بگیرد ؟

از کجا باید شروع کنم ؟
با اولین سلامش ؟
که تمام وجودم را مانند دریا، آرامش خزری میدهد ...
کاش باشی و فقط سلام کنی ...

از کجا شروع کنم ؟
وقتی که اسمم را صدا میکند ...
انقدر بلند میشوم، بیشتر از دماوندت ...
کاش باشی و صدایم کنی ...

از کجا شروع کنم ...
هعی ...
کاش این کاغذ هم میتوانست سنگینی از تو نوشتن را تحمل کند. حال روز قلم را نگوییم بهتر است ...
پیش چشمان تو همه خاکستریم !!!

آروز دارم باشی کنارم ...
حرفی نزنی، چیزی نگویم ...
فقط مات چشمانت شب ها را صبح کنم ...

کاش هیچوقت بودنت تا نداشت ...
دوستت دارم بهترینم ...
یا مهدی ...

25 مرداد سال 95 - مرتضی

هستی، ولی با نیستی ات چه کنم ؟  /   تابستانیم، ولی با پاییزت چه کنم ؟
درختم، میترسم از  پاییز سرد  /  با کوچه پرندگانت چه کنم ؟
فرهادم، بین لیلی ها   /  اگر شیرینم نباشد چه کنم ؟
همیشه، دوستت دارم ...  /  این را نگوییم، چه کنم ؟
#خودم 




طبقه بندی: شعر، گفتگو، اعتراف، تفاوت، خاطره نویسی، احساس نویسی، موضوع آزاد،
برچسب ها: دنیای شاد ما، دوستت دارم، بهترینم، نامه، نامه به بهترینم، حال عالی، زندگی شیرین،
تاریخ : دوشنبه 25 مرداد 1395 | 10:40 ق.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
آقایم!
گاهی حس وصله ای ناجور را دارم...
می ترسم از "جور" شدن با این دیار...

مولاجان!
دل من گرفته زاین جا...
هوس ســــفر دارم...
سفر به دیارتان...
بگیرید دستان ِ تهی و لرزان ِ این وصله ی ناجور را...
مبادا که جور شود با جماعتی ناجور ...


سلام...
 امیدوارم که حالتون خوب باشه ...

دو سال پیش بود که تولد آقا حرمش بودم.حسی که خیلی قشنگ بود. خاص بود ...
امروز باید خوشحال باشم. از امروز ترسی توی وجودم داشتم برای این که امروز میخواد چطور برای من خراب بشه !!!
بعضی وقتا حساس میشم روی اتفاق هایی که می افته و روز های خوبم رو خراب میکنه ...
مرداد طوری بود که خوشحالی من بیشتر 24 ساعته نبود شایدم بود و من ...

+دیروز تا 10 شب این خوشحالی ادامه داشت و 2 ساعت میخواست تا تموم بشه و ...
امروز هم ...
بیخیالش ...

توی این تولد فوق العاده بازم تولد داریم ...
همیشه از بدی های مرداد گفتم و به این فکر نکردم شاید این ماه به خیلی ها زندگی داده ...
تولد دوست خوب وبلاگیمون که زحمت میکشن و پست های من کمتر از بقیه رو میخونه ...
ممنون محدثه خانوم تولدتون مبارک امیدوارم بهترین روز هارو سپری کنین ...
امیدوارم امروز هممون از آقامون که کشورمون رو روشن کرده عیدی بگیرم.
متن بالا هم خودشون فرستاده بودن البته کاملش یکم طولانی میشد من انتهاش رو گذاشتم.

نمیدونم چی نوشتم واقعا ...
امیدوارم خوشتون بیاد ...
براتون سلامتی و دلخوشی رو آرزو دارم ...
یا مهدی ( عج ) ...

بعدا نوشت :

امام رضا (علیه‌السلام):
«مَنْ طَلَبَ الأمْرَ مِنْ وَجْهِهِ لَمْ یَزَلَّ، فَإنْ زَلَّ لَمْ تَخْذُلْهُ الحیلةُ.»
«هر كه کاری را از راه درست دنبال کند نخواهد لغزید، و اگر هم بلغزد راه چاره بر او بسته نمی‌شود.»
Anyone pursuing his goals honestly does not slip up and if he does, he can seek a way out
بحار الأنوار، ج 78، ص 356




طبقه بندی: موضوع آزاد،
برچسب ها: تولد، تولد امام رضا، ولادت امام رضا، امام رضا، امام رضا ( ع )، یا امام رضا، حال بد،
تاریخ : شنبه 23 مرداد 1395 | 08:24 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
سلام ...
امیدوارم حالتون خوب باشه ...

تبریک میگم این روز رو به همه مسلمان های جهان البته پیشاپیش ...
امیدوارم هر روز بهترین روز و روز خودتون باشه ...
تبریک میگم به همه دختران کشور عزیزم ...
خوش بحال کسانی که میتونن این روز رو به حرم این بزرگوار برن و زیارت کنن - التماس دعا ...
هر روزتون جشن و شادی باشه ...

حضرت معصومه (س):
مرا به قم ببرید زیرا از پدرم شنیدم که‏ فرمود: قم مرکز شیعیان ما است.

زندگیتون قشنگ ...
یا مهدی ...



طبقه بندی: موضوع آزاد،
برچسب ها: 13 مرداد، روز دختر، دختر، ولادت حضرت معصومه (س)، ولادت، حضرت معصومه، روز دختران،
تاریخ : چهارشنبه 13 مرداد 1395 | 01:24 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
چالـش  اگـــه...بـــودم؟
از طرف اشک مهتاب

✘ اگـــه اســم پســر بـــودم؟؟؟ امیر محمد

✘ اگـــه اســم دختــر بـــودم؟؟؟دنیا

✘ اگـــه نوشـــــیدنی بـــودم؟؟؟ آب نارگیل

✘ اگـــه ماشـــــین بـــودم؟؟؟Nissan GT-R NISMO

✘ اگـــه بـــازیگـــر بـــودم؟؟؟محمد رضا فروتن / لیلا حاتمی 

✘ اگـــه میوه بـــودم؟؟؟ نارگیل

✘ اگـــه رنگ بـــودم؟؟؟ نارنجی / سبز سرد

✘ اگـــه بـــازیکن فوتــبـــال بـــودم؟؟؟ Theo Walcott

✘ اگـــه تیم فوتــبـــال بـــودم؟؟؟ Arsenal

✘ اگـــه بـــازیکن والـیبـــال بـــودم؟؟؟ فرهاد قائمی

✘اگـــه صفت بـــودم : قشنگی

✘ اگـــه هوا بـــودم : باد سرد توی اواخر تابستون - همونی که لباس خنک پوشیدی و باد بهت شلاق سرد میزنه

✘ اگـــه حیوان بـــودم : وال قاتل (orca)

✘ اگـــه رمان بـــودم: یه رمانی خوندم اسمش یادم نمیاد / مجموعه بود و حجم زیادی داشت ...

✘ اگـــه فیلـم بـــودم : maleficent 

✘اگـــه خواننده بـــودم : سیامک عباسی

✘ اگـــه ســاز بـــودم : پیانو

✘ اگـــه بـــازی بـــودم : سوک سوک

✘اگـــه هنر بـــودم : نقاشـــــی / نویسندگی

✘ اگـــه شـــــغل بـــودم : نقاش / نویسنده

✘اگـــه شـــــهر بـــودم : مشهد / بروکسل

✘اگـــه ورزش بـــودم : 100% فوتبال

✘اگـــه غذا بـــودم : کتلت / ماکارونی / قرمه سبزی

✘اگـــه گـــل بـــودم :محمدی

✘اَگـــه.. حِس بـــودَم :  قلب / مهربونی 

✘اگـــه.. لـِبـــاس بـــودَم : لباس مبارزه ( رشته های رزمی )

✘اَگـــه.. دَرس بـــودَم : ریاضی

✘اَگـــه.. شـــــئ بـــودَم : قلـم 

✘اَگـــه.. کـِشـــــوَر بـــودَم : بلژیک

✘اَگـــه.. ســِنـَّم دَس خـُودَم بـــود : 20

✘اَگـــه ..گــــُنا ه بـــودَم :  دوست داشتن

✘اَگـــه ..تــاریخ بـــودَم : 1374

✘اَگـــه ..ماه بـــودَم : شهریور

از دوستان عزیزم دعوت میکنم در این چالش شرکت کنند 




طبقه بندی: موضوع آزاد، تفاوت،
برچسب ها: چالش، اگه بودم، چالش اگه بودم، چالش قشنگ، اگه ..، دعوت، دعوت به چالش،
تاریخ : شنبه 9 مرداد 1395 | 10:12 ق.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
این متن زیبا رو با تأمل و تفکر بخونید: 

یخچال خانه ی ما را که باز کنی اگر خالی از هرچیزی هم باشد، محال است که سیب در آن پیدا نکنی! 
انگار محکوممان کرده اند به سیب خوردن! یا رسم است هرروز سیب بخوریم! 
هرچند تنها مادرم پایبند این رسم عجیب است که سیب برای پوست مفید است.
امروز هم کیسه ی دو کیلویی سیب روی کابینت مثل پتک روی سرم فرود امد و شکایت کردم:"ای بابا.. بازم سیب خریدی که! مامان! اینهمه میوه ی خوب!"

بعد یکهو دلم برای سیبها سوخت، یکی از آنها را برداشتم و خوردم تا فکر نکنند میوه بدی هستند یا خیلی ازشان بدم می اید!
آخر اصلا تقصیر سیبها نبود. اگر سیب ها هم مثله گوجه سبز، میوه نوبرانه بودند و مارا منتظر میگذاشتند، شاید حالا کمی بیشتر مورد توجه قرار میگرفتند و بی صبرانه منتظر شان میماندیم و با ذوق و چندین برابر قیمت حالا میخریدیمشان. و چقدر هم راضی و خوشحال بودیم!

به نظرم بعضی آدمهای خوب و با خاصیت، شبیه سیب هستند.
همیشه درکنارمان و در هر شرایط کمکمان هستند. وجودشان پر از خاصیت است و هزار بلا و مصیبت را از جانمان دور میکنند. 
اما مثل سیب! به چشم نمی آیند و قدرشان را نمیدانیم و در عوض، قدر  آدمهایی را میدانیم که هر از گاهی وارد زندگیمان میشوند و میروند، 
مثل توت فرنگی!  چون نوبرند رنگ و رویشان جذبمان میکند و سیب با وفا و پرخاصیت را میفروشیم به آن توت فرنگی بیخاصیت آبکی که کمتر هست و تازه با قیمت بالا، برایش سر و دست هم میشکنیم!

حیف سیب که هر کارش کنی، سیب است و یاد نمیگیرد نوبرانه بودن را، کم بودن را، گران و دست نیافتنی بودن را!!!

سعی كنیم قدر سیبهای زندگی مان را بیشتر بدانیم و آنها را به توت فرنگی های زودگذر نفروشیم.


نویسنده : ناشناس 
تاریخ : 6 مرداد



طبقه بندی: موضوع آزاد،
برچسب ها: دوست داشتن، سیب زندگی، سیب با وفا، رسم سیب، با وفایی، مثل سیب، غم سیب،
تاریخ : جمعه 8 مرداد 1395 | 10:01 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
سلام ...
امیدوارم حالتون خوب باشه ...

عید شد و سالی که من همیشه منتظرش بودم رسید ...
همیشه به این سال میگفتم سال خودم و همیشه منتظر بهترین اتفاق ها بودم.
شروعش که با مرگ یکی از بهترین و مهربون ترین اقواممون همراه بود ...
انقدر از این حادثه نارحت بودم که نمیشد حتی یک لحظه بچهاش رو از جلوی چشمام دور کنم و ناراحت نباشم ...
همیشه زمان همه چیز رو حل میکنه ...
اینبار حل نکرد ...    بدتر کرد ...
دوستم علی فوت شد و حالم رو کاملا بد کرد ...
21 سالش بود چند ماه نشده بود که ازدواج کرده بود و تازه داشت سختی های زندگیش رو کم میکرد که تصادف کرد و فوت شد ...
هیچوقت جمله پدرش یادم نمیره که به عروسش میگفت : دخترم گریه نکن ...    امیدوارم یکی نصیبت بشه ، اسم اونم علی باشه ...
هعی ...
داغ جوون واقعا سخته و آدم رو نابود میکنه ...
نوار گوشه وب هم بخاطر همین بود ...
امروز رو بعد از اتفاق های گذشته خوب شروع کردم و یکی از بهترین دوستام بهم خیلی انرژی داد ...
خواستم روزم رو عالی شروع کنم ولی یه خبری بهم رسید ...
علی فوت کرد ...
اون 22 سالش بود و با نامزدش با موتور داشتن میرفتن که تصادف میکنن ...
خودش فوت میکنه و نامزدش هم میره توی کما !!!
خیلی سختی کشید تا بتونه زندگیش رو جمع کنه ...
بعضی وقتا چقدر پیچیده میشه سرنوشتمون ...

فکر میکنم همش یه خوابه ...    یه کابوس ترسناک ولی نمیدونم کی باید بلند شم از این خواب ...
دنیام چقدر ترسناک شده !!!
این اون سالی بود که از بچگی انتظارش رو داشتم ؟؟؟
فردا باید برم ...
باورم نمیشه ک باید توی مراسمش باشم.
باورم نمیشه که این اتفاق ها میفته ...
نمیدونم باید چی بگم !!!
واقعا نمیدونم ...
خدایا ...
جوون های ما کم سختی نکیشیدن توی این دنیا !!!
کمکشون کن توی اون دنیا بهشون سخت نگذره ...

از مرداد ماه متنفرم ...
ماه بعد انگار ماه منه ...
خدایا کمکمون کن ...

یا مهدی ...



طبقه بندی: تفاوت، خاطره نویسی، موضوع آزاد،
برچسب ها: علی، بدترین هفته، درد، ناراحتی، حال بد، ترس، تصادف،
تاریخ : پنجشنبه 7 مرداد 1395 | 01:03 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
سلام ...
امیدوارم حالتون فوق العاده باشه ...

انقدر موضوع اتفاق افتاده که نمیدونم کدومش رو بگم که توی پست هام جا بشه ...
هعی ...
از بارون هایی بگم که هر روز مارو خسته کرده ...
از دعوام با دوستایی که فقط اسمشون دوسته ...
از اتفاق هایی که امروز افتاد و من هنوزم که هنوزه شبیه علامت تعجبم.
از خواب دیشبم توی پارک ...
از وحشتناکی دیروز ؟؟؟
از مهمونی پری روز !!!
از ادمایی که اصلا ادم نیستن و مجبورم تحملشون کنم...
از کسایی که همیشه دوسم داشتن و دارن و من اصلا اونجوری که باید دوسشون ندارم ...
و...

نمیدونم چطور بگم !!!
شاید باید بزارم واسه بعدا ...
یه سری مطالب هست که مینویسم و منتشر میشه ...
یه سری هستن که مینویسم و رمز دارش میکنم ...
یه سری هستن که مینویسم ولی چرکنویس میمونن ...
یه سری هستن که توی گوگل داریو مینویسم و میزارم بمونه فقط واسه خودم ...

هر چقدر میرم جلو تر بیشتر باید توی گوگل بنویسم تا اینجا !!!
بعضی مسائل هستن که با گفتنشون همه فکر میکنن من راست نمیگم.
اونارو نگم سنگینترم ...

قشنگی دنیاتون دوبرابر ...
یا مهدی ...





طبقه بندی: خاطره نویسی، موضوع آزاد،
برچسب ها: نگرانی، اتفاق های پشت هم، سردرگم، تفاوت، گیجی، دعوا، اتفاق،
تاریخ : چهارشنبه 6 مرداد 1395 | 07:52 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
این پست حالا بدونه رمز است 
سلام مرتضی عزیز ...
این اولین بار است که برای تو نامه مینویسم شاید این کار از نظر دیگران مسخره باشد به همین دلیل نامه را رمز دار کرده ام تا فقط خودت و کسانی که دوست داری توانایی خواندن آن را داشته باشند. ( رمزش رو برات میفرستم  )

مرتضی عزیز از حال این روزهای تو کاملا مطلع هستم، میدانم چه چیزی تو را نگران و ناراحت کرده. 
میدانم که تو قوی هستی و به این مشکلات میخندی ...
چند روز است که اتفاق های گذشته سنگینیش را بر شانه هایت بیشتر و بیشتر کرده. ناراحتیت را درک میکنم چون من همه چیز را میدانم.
امیدوارم هنوز هم مثل همیشه حالت عالی عالی عالی باشد. میدانم سخت است که همه چیز را از همه دور نگه داری ...
یاد روز هایی افتادم که ساکت بودی و تمام خانه را ساعت ها قدم میزدی و فکر میکردی - هنوز هم همین عادت را داری ؟
برای نداشته هایت ناراحتی را با قلب مهربانت راه نده چون خدا خودش میداند چطور بنده اش را از ناراحتی ها رها کند.
به حرف های دیگران هم توجه ای نکن، هرکس به اندازه خودش میتواند تو را درک کند. انتظار نداشته باش همه مثل خودت فکر کنند. شاید سخت باشد در مقابل حرف هایشان حرف نزنی، ولی تو مثل رود باش و بگذر از این انسان های خام و عجول ...

گفتی شب گذشته را با گریه صبح کردی ؟
چرا گریه ؟   چیزی شده ؟     من بی خبرم ؟
قرار بود همه اتفاق ها را برایم بنویسی ، پس چرا من بی اطلاع هستم !
فکر کنم بتوانم دلیلش را حدس بزنم - انشاالله همه چیز به خوبی تمام میشود. و تو هم خوشحال ...

تشکر میکنم از تو که این وقت را برای من گذاشتی ...
دوستت دارم ای بهترینم ...
خدا نگهدار ...



طبقه بندی: گفتگو، تفاوت، موضوع آزاد،
برچسب ها: نامه، حس خاص، تفاوت، تنهایی، ناراحتی، نامه برای من، نامه من،
تاریخ : شنبه 2 مرداد 1395 | 12:15 ق.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
سلام ...
امیدوارم حال تک تکتون خوب باشه ...

این چند روزه به قدری گره خوردم که هیچ دندونی نمیتونه بازش کنه !!!
یکی از تئوری های زندگیم اینه که من میتونم 5 تا کار یا مشغله فکری رو هم زمان تحمل کنم ...
دیروز داشتم لیست میکردم که من چنتا کار یا مشغله فکری دارم ؟؟؟
شده بود 13 تا !!!
وقتی لیست میکنی چه مشکلاتی داری خیلی کوچیک به نظر میرسن ولی اگه فقط به یکیشون فکر کنی، ازش یه غولی درست میشه که روز به روز نابودت میکنه !!!
از این 13 تا 5 تاشو انتخاب کردم گفتم من اینارو انجام میدم بقیه بمونه واسه بعد ...
مامانم همیشه بهم میگه ؛ " کار هارو به اندازه توانت سعی کن انجام بدی ...    هیچ کس بیشتر از تواناییت از تو چیزی نمیخواد ..."

دیشب داشتم به این فکر میکردم که اگه این شرایط و لیستی که من درست کردم یه بیماری خاص اضافه کنیم چی میشه ؟
مثل این میمونه که یه ساختمونی که توی این مدت درست کردی رو یکدفعه نابود ببینی ...
همیشه یاد گرفتیم نیمه خالی لیوان رو ببینم در حالی که خیلی از قسمت هاش پره !!!

خدایا شکر ...
خدیا شکرت بخاطر این که بدنم سالمه و میتونم نفس بکشم ...
خدیا شکرت بخاطر این که هنوز خیلیا موندن که دوسم دارن ...
خدیا شکرت بخاطر این که سفره ام هر روز پهنه ...
خدیا شکرت بخاطر این که این شرایط رو برام قرار میدی تا من به توانایی های تو و خودم ایمان بیارم ...
خدیا شکرت بخاطر این که حس خوبی هر روز به هممون هدیه میدی ...
و...


مواظب خودتون باشین ...
قشنگی های دنیاتون دو برابر ...
یا مهدی ...


پی نوشت : چند روزه خیلی درگیرم ...
ببخشید اگه نمیتونم به پیام هاتون سر وقت جواب بدم و شاید خیلی کم بتونم توی این وب پست بزارم ...
ممنون میشم واسم دعا کنین ...
ممنونم از همتون واقعا با نظرتون منو خوشحال میکنین ...




طبقه بندی: خاطره نویسی، موضوع آزاد،
برچسب ها: خدایا شکرت، خدایا شکر، درگیری ذهنی، لیست، لیست مشکلات، خدایا ...، دعا،
تاریخ : جمعه 25 تیر 1395 | 01:48 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
سلام ...
امیدوارم حالتون خوب باشه ...

این ترم دانشگاهی من نمیدونم چرا اینجوری شده !!!
5 بیست -  1 نوزده نیم  - 1 نوزده - 1 ده
حالا نمره بعدیم خیلی باحاله :
صفر !!! اونم واسه وصیت نامه امام !!!
اره دیگه مسخره بودن خودشون رو ثابت کردن !!!
شماره استادم رو گیر آوردم و زنگ زدم !!!

فقط یه سوال داشتم :
من چطور صفر شدم ؟
خوب اگه شرکت کنی توی امتحان میشی 0/25 !!!  ( بعدا میگین مرتضی الکی حساسه !!! )
میگه احتمالا تصحیح نکردم ...   آخه برگه ها زیاده ...
تشکر کردم و قطع کردم !!!   
ساعت 10شب بهم زنگ زد گفت برگه پاسخ برگ شما خالیه !!!
گفتم خالیه !!!
مگه میشه ؟؟؟
گفت اره خالیه !!!

یکم فکر کردم دیدم من 2 تا امتحان همزمان داشتم.
یکیش تستی بود یکیش تشریحی، اون امتحان تستی باید پاسخ برگش خالی میموند. ولی امتحان دیگه باید پاسخ برگش رو مینوشتی ...
حتما متوجه شدین چی شده، برگه ها جابجا شده !!!
مگه میشه ؟
یعنی انقدر مسخره !!!
استادش گفت شماره یکی رو میدم ببین چی میشه !!!
حالا باید منو بکشونن دانشگاه...      مگه میشه بدونه اذیت کردن بیخیال بشن !!!

من نمیدونم چی بگم !!!
کلا علامت تعجبم.
جالبش اینه که این مسائل مشکل منه !!!
من باید حلش کنم نه دانشگاه !!!
بزارین همینجا تموم بشه تا پیوندها این بلاگ رو توی لیستش نذاشته !!!


ممنون از نگاه های قشنگتون ...
قشنگی دنیاتون دوبرابر ...
یا مهدی ... 



طبقه بندی: تفاوت، خاطره نویسی، موضوع آزاد،
برچسب ها: صفر، امتحان، مسخره، امتحان مسخره، مسخره ترین روز، 23 تیر، وصیت نامه امام،
تاریخ : چهارشنبه 23 تیر 1395 | 04:55 ق.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات

تعداد کل صفحات : 6 :: 1 2 3 4 5 6