به یادتم هنوزم ...
برای ZADS  
خیلی خوشحالم از اینکه تو به دنیا اومدی؛ تو            دنیا فهمید که تو انگار نیمه گمشدم‏ی تو
زندگی خیلی خوبه چون که خدا تو رو داده            روز تولدم برام فرشتشو فرستاده
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
آورده دنیا یه دونه اون یه دونه پیش منه            خدا فرشته هاشو که نمی سپره دست همه
تو، نمی اومدی پیشم من عاشق کی می شدم            به خاطر اومدنت یه دنیا ممنون توام
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
              
خیلی خوشحالم - محمد علیزاده 
ارسال پست
نه چشمانت آبی بود
و نه موهایت شبیه موج ها....
هنوز نفهمیده ‌ام
دریا که می ‌روم
چرا ... یاد تو می ‌افتم !!!
پوریا نبی‌ پور
سلام ...
امیدوارم حالتون خوب باشه ...

اگه بخوام جمع بندی کنم تا حالا انقدر اتفاق رو همزمان نداشتم ...
شنبه رفته بودم کارگاه واسه کارآموزی قرار شد بجای تلف کردن وقت بریم و دوره ببینمیم و با استادمون هماهنگ کردیم که این دوره هارو بریم و نمره کار اموزیمون در نظر بگیره ، خیلی هم خوشحال شد و استقبال کرد ...
کلا همیشه درحال پیچیدنم !!! این هفته سعی کردم برم ...
روزای خوبی کلا توی کارگاه داریم به تعبیر دوستام من نباشم کلا حال نمیده ...
یه دوستی دارم که کلا به خاطر من اومده بود و پایه همه مسخره بازی ها هست، خداروشکر هوا گرم شده و استاد بهمون میگه همون تو ساکت بمونین !!!
هه ...    ساکت بمونین !!!
همه داشتن یه کاری میکردن که وقت بگذره منم که کلا همیشه فکرای پلید توی سرم هست.  فقط باید دستم رو دراز کنم و یکیشون رو بردارم ...
حالا منو تصور کنین ؛ لباس کارگاهی پوشیده بودم که انقدر تنگ بود دکمه های آخرش به زور بسته میشد و سرمه ای رنگ بود. واسه من نبود واسه کارگاه بود از توی اتاق پیچونده بودم ...
یعنی دقیقا شبیه مانتو کوتاه شده بود !!!   خخخ ...
گفتم اینجا یه اهنگ کم داره گوشی بچه هارو گرفتم وصل کردم به سیستم صوتی کارگاه...
 یه اهنگ توپ گذاشتم و کل اونجا ترکید ( توی گوشی خودم همش علیرضا آذره  )
رفیقم حالش خوب نبود.رفتم و یه مشت محکم بهش زدم !!!     وقتی بلند شد و منو دید یه سره داشت میخندید ...
بعد بهم گفت ؛ بیشعور تر از یه ادم بیشعوری 
بعد از این که با تمام ابزار هایی که توی کارگاه بود کارم تموم شد ( جوشکاری ، سنگ زنی ، بالابر های برقی ، مدل های اموزشی و ... )
گفتم برم بچه هارو اذیت کنم ...
رفتم از یخچال یه بطری اب برداشتم. ( توی بطری هنوز یخ داشت )
ریختم روی بچه ها و همرو خیس کردم بعد این موشک از در رفتم بیرون !!!
استادمون منو دید گفت چیکار میکنی ؟؟؟
بطری توی دستم بود گفتم هوا گرمه بچه ها تشنه ان میرم آب بیارم واسشون ...
رفت داخل جاتون خالی بچه ها این خیار منو فروختن !!!

یه جوری شده اصلا استادش میخواد باهام جدی صحبت کنه خندش میگیره ...
یبار بین استراحت با یکی از دوستام برنامه چیده بودم بریم واسه خودمون حاضر بزنیم و بریم !!!
یعنی اوج پرویی بود خدایش ...
خخخ ...
کلا چند روز نشده رفتم به گند کشیدم اونجارو - دیروز داشتم قوانین کارگاه رو میخوندم. 13 مورد بود. فهمیدم که من همشون رو زیر پا گذاشته بودم ...
سه روز خوب بود ببینم هفته بعد چی میشه ...
انصافا حاشیه هارو کنار بزاریم خیلی بار آموزش داره و واقعا ادم همه جهاتش رو قوی میشه ...
یه روز استاد منو کشید بیرون تا یه کاری انجام بدم !!!
گفته بود روی یه تسمه اندازه گذاری کنم و سوراخ کاری و رزوه کنم !!!
همه داشتن یه جا کار میکردن من اینور داشتم ساکت و کاملا جدی کار انجام میدادم ...
خخخ ...
استاد خوبیه نمیزاره ادم بیکار باشه ...
درسته با بعضی ابزار ها تا حدودی کار کردیم ولی دوره ای میشه و با امکانات بالا تر میتونیم کار کنیم ...
خیلی به نظرم دوره هاش خوبه ...


من اصلا نمیخواستم اینارو بگم ...
بیخیال ...
اصلا نمیدونم چی شد !!!
پست من باید یه پست نارحت کننده میشد ...
خخخ ...
الان من نارحتم ...    خخخ ...

همیشه خیلی چیزا توی ذهنم هست که دوست دارم بنویسم ولی وقت نمیشه ...
همیشه باید بگم؛ بزاریم واسه بعد ...


مواظب حال قشنگتون باشین ...
ببخشید با بعضی از حرفام ناراحت میشین ، قصد بدی ندارم فقط لبخند روی لبتون هست ...
قشنگی های دنیاتون دوبربر ...
یا مهدی ...




طبقه بندی: خاطره نویسی،
برچسب ها: کارگاه، فنی و حرفه ای، کارگاه اموزشی، کار اموزی، روزای خوب، روز های خوب، خاطره نویسی،
تاریخ : چهارشنبه 30 تیر 1395 | 03:36 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
سلام ...
امیدوارم حال تک تکتون خوب باشه ...

این چند روزه به قدری گره خوردم که هیچ دندونی نمیتونه بازش کنه !!!
یکی از تئوری های زندگیم اینه که من میتونم 5 تا کار یا مشغله فکری رو هم زمان تحمل کنم ...
دیروز داشتم لیست میکردم که من چنتا کار یا مشغله فکری دارم ؟؟؟
شده بود 13 تا !!!
وقتی لیست میکنی چه مشکلاتی داری خیلی کوچیک به نظر میرسن ولی اگه فقط به یکیشون فکر کنی، ازش یه غولی درست میشه که روز به روز نابودت میکنه !!!
از این 13 تا 5 تاشو انتخاب کردم گفتم من اینارو انجام میدم بقیه بمونه واسه بعد ...
مامانم همیشه بهم میگه ؛ " کار هارو به اندازه توانت سعی کن انجام بدی ...    هیچ کس بیشتر از تواناییت از تو چیزی نمیخواد ..."

دیشب داشتم به این فکر میکردم که اگه این شرایط و لیستی که من درست کردم یه بیماری خاص اضافه کنیم چی میشه ؟
مثل این میمونه که یه ساختمونی که توی این مدت درست کردی رو یکدفعه نابود ببینی ...
همیشه یاد گرفتیم نیمه خالی لیوان رو ببینم در حالی که خیلی از قسمت هاش پره !!!

خدایا شکر ...
خدیا شکرت بخاطر این که بدنم سالمه و میتونم نفس بکشم ...
خدیا شکرت بخاطر این که هنوز خیلیا موندن که دوسم دارن ...
خدیا شکرت بخاطر این که سفره ام هر روز پهنه ...
خدیا شکرت بخاطر این که این شرایط رو برام قرار میدی تا من به توانایی های تو و خودم ایمان بیارم ...
خدیا شکرت بخاطر این که حس خوبی هر روز به هممون هدیه میدی ...
و...


مواظب خودتون باشین ...
قشنگی های دنیاتون دو برابر ...
یا مهدی ...


پی نوشت : چند روزه خیلی درگیرم ...
ببخشید اگه نمیتونم به پیام هاتون سر وقت جواب بدم و شاید خیلی کم بتونم توی این وب پست بزارم ...
ممنون میشم واسم دعا کنین ...
ممنونم از همتون واقعا با نظرتون منو خوشحال میکنین ...




طبقه بندی: خاطره نویسی، موضوع آزاد،
برچسب ها: خدایا شکرت، خدایا شکر، درگیری ذهنی، لیست، لیست مشکلات، خدایا ...، دعا،
تاریخ : جمعه 25 تیر 1395 | 01:48 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
سلام ...
امیدوارم حالتون خوب باشه ...

این ترم دانشگاهی من نمیدونم چرا اینجوری شده !!!
5 بیست -  1 نوزده نیم  - 1 نوزده - 1 ده
حالا نمره بعدیم خیلی باحاله :
صفر !!! اونم واسه وصیت نامه امام !!!
اره دیگه مسخره بودن خودشون رو ثابت کردن !!!
شماره استادم رو گیر آوردم و زنگ زدم !!!

فقط یه سوال داشتم :
من چطور صفر شدم ؟
خوب اگه شرکت کنی توی امتحان میشی 0/25 !!!  ( بعدا میگین مرتضی الکی حساسه !!! )
میگه احتمالا تصحیح نکردم ...   آخه برگه ها زیاده ...
تشکر کردم و قطع کردم !!!   
ساعت 10شب بهم زنگ زد گفت برگه پاسخ برگ شما خالیه !!!
گفتم خالیه !!!
مگه میشه ؟؟؟
گفت اره خالیه !!!

یکم فکر کردم دیدم من 2 تا امتحان همزمان داشتم.
یکیش تستی بود یکیش تشریحی، اون امتحان تستی باید پاسخ برگش خالی میموند. ولی امتحان دیگه باید پاسخ برگش رو مینوشتی ...
حتما متوجه شدین چی شده، برگه ها جابجا شده !!!
مگه میشه ؟
یعنی انقدر مسخره !!!
استادش گفت شماره یکی رو میدم ببین چی میشه !!!
حالا باید منو بکشونن دانشگاه...      مگه میشه بدونه اذیت کردن بیخیال بشن !!!

من نمیدونم چی بگم !!!
کلا علامت تعجبم.
جالبش اینه که این مسائل مشکل منه !!!
من باید حلش کنم نه دانشگاه !!!
بزارین همینجا تموم بشه تا پیوندها این بلاگ رو توی لیستش نذاشته !!!


ممنون از نگاه های قشنگتون ...
قشنگی دنیاتون دوبرابر ...
یا مهدی ... 



طبقه بندی: تفاوت، خاطره نویسی، موضوع آزاد،
برچسب ها: صفر، امتحان، مسخره، امتحان مسخره، مسخره ترین روز، 23 تیر، وصیت نامه امام،
تاریخ : چهارشنبه 23 تیر 1395 | 04:55 ق.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
سلام ...
امیدوارم حالتون خوب باشه ...

امروز از خونه دور شدم و اومدم توی تنهایی خودم تا بتونم خودمو برای کنکور ارشد آماده کنم. امروز انقدر اتفاق برام افتاد که نمیدونم کدومشو بگم واسه همون هیچکدومش رو نمیگم چون از حوصله خودمم خارجه ...
دیروز به چند نفر گفتم واسم دعا کنین !!!    نمیدونم اگه دعا نمیکردن چی میشد ...

چند روزه میخوام تلخ ترین خاطره زندگیم رو بنویسم ...
هیچوقت ازش حرف نزدم و همیشه فکر میکنم که شبیه خواب میمونه !!!
من اوایل پست هایی که میفرستادم راحت از ذهنم میومد و تایپ میشد ولی حالا باید دقت کنم که چی بگم !!!
خیلی اتفاق افتاده که پستی رو بنویسم. بعد پاکش کنم !!!
بخاطر این که نارحتتون نکنم یا ...
چارچوب های اولیه من این نبود !!!
قبلا که توی وبلاگ مینوشتم دیگه به دفتر خاطراتم هیچ چیزی اضافه نمیکردم ولی حالا برعکس شده !!!
خوبی ها رو اینجا مینویسم. ناراحتی ها و اتفاق های دیگرو توی دفترچه خاطراتم...

خوب نارحتی و اتفاق های دیگه هم جزء قشنگی های دنیاست !!!
همیشه که نباید خوشحال باشیم !!!
از این به بعد میخوام مثل قبل بنویسم ...
اگر از من ناراحت یا حتی متنفر بشین اشکالی نداره، پنهان کردن واقعیت از اول قرارمون نبود ...

قشنگی های دنیاتون دوبرابر ...
یا مهدی ...



طبقه بندی: موضوع آزاد،
برچسب ها: واقعیت، خوبی، احساس، احساس نویس، احساس نویسی، خاطره، خاطره نویسی،
تاریخ : دوشنبه 21 تیر 1395 | 11:51 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
سلام ...
خیلی وقته میخوام درمورد خودم و اقوام کم سن و سالی که دورم هستن بنویسم ...
همیشه من باید هم بازی تمام بچه های فامیل باشم. نمیگم این بده خیلی هم خوبه، دوسشون دارم ...
یعنی من در آن واحد باید خاله بازی و پلی استیشن بازی کنم.
بیشتر سعی میکنم با اونا قاطی باشم و مثل خودشون فک کنم.  احتمالا واسه همونه که منو دوست دارن.

شما هم مثل من هم بازی خوبی هستین ؟

الان ساعت 2:30 هست که دارم این پست رو مینویسم و قبلش واسه پسر عمه 13 سالم سیب زمینی سرخ میکردم که با سس بخوره ...
همه بهم میگن چه حوصله ای داری...  ولی لذت میبرم وقتی باهاشون بازی میکنم.
سعی میکنم قوانین فزیک و ریاضی رو بهشون یاد بدم در مورد دین هم همیشه منتظر میمونم تا خودشون سوال بپرسن یا کار اشتباهی بکنن ...
کلا زومم روی پسر عمه 13 سالم هست اسمش امیر محمده ...
بعضی وقتا دیونم میکنه وحشتناک ...   خیلی خیلی منو دوست داره، من بیشتر از اون ولی به روش نمیارم .
متنفرم ازت و دوست دارم رو روزی هزار بار بهش میگم ...
خیلی فوق العاده هست ...    تا 4:30 بیادره که شرکول و هملز ببینه ( شرلوک هولمز )
امروز تا 2 ظهر بیدار بود !!!   بهش میگم بخواب میگه خوابم نمیبره ...
همیشه واسه قانع کردنش بوسش میکنم. کلا هر کسی رو یجوری قانع میکنم.
همه بوس های من اسم دارن !!!
بوس قبل از خواب ...
بوس قبل از گرفتن کامپیتر
بوس قبل از گاز ...
بوس قبل از خر کردن

بهش میگم امیر محمد خر شو ...    میگه نه ...    میگم خر شو ...    میگه نه ...   میگم خرشو میگه اه ... باشه خر شدم !!!
کلا بوس رو  قبل از هر کاری هم انجام بدم دیگه شکست خورده ...
باهاش شرط هم میبندم !!!
سر گاز و خواسته هاش ...
بازیامون سنگ کاغذ قیچیه یا چنتا بازی ابداعی از خودم هست .

چند روز پیش یه چیز بهم گفت تا هنوزم بهش فکر میکنم بی اختیار میخندم !!!
بهم میگه برو روانشناس شو !!!
میگم چرا ؟؟؟
میگه تا یه مریض میاد بهش بگو؛ عزیزم بیا یه بوس قبل از خوب شدن تورو بکنم ...
خخخ ...

خیلی عالیه ...
خواهرشم پدیده ای هست واسه خودش ...
اسمش مریمه  8 سالشه  !!!
اون یکم اروم تره !!!    ولی تقاضاهاش سخته !!!     واقعا سخته ...
خاله بازی ...
تاب بازی ...
لی لی ...
عروسک بازی ...
و ...

افراد دیگه ای هم هستن که من باید توی تابستون باهاشون دست و پنجه نرم کنم.
هر کدوم با ویژگی های خاص خودشون که اگه بخوام اینجا بگم مطلب دیگه ای نباید بنویسم !!!

ولی خیلی خوبه که هستن، واقعا آروم میشم وقتی به سوال های شیرینشون جواب میدم یه جوریه که منو بهترین آدم روی زمین میدونن برام خیلی جالبه ...
یه دختر عمه دارم 4 سالشه ...
خیلی خوبه ...    همرو 1 دونه دوست داره ولی من 3 تا !!!
همیشه این جملرو 4000 بار میگه تا بهش توجه کنم :
منو بقل ...    منو بقل ...   منو بقل ...    منو بقل...   و...

امیدوارم کودک درونتون همیشه کودک بمونه و شادی رو تقدیمتون کنه ...
موفقیتتون ادامه دار ...
یا مهدی ...





طبقه بندی: خاطره نویسی،
برچسب ها: بچه ها، امیر محمد، پسر عمه، کودک درون، بچگی، تابستون، خاطره،
تاریخ : شنبه 19 تیر 1395 | 03:00 ق.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
سلام ...
1001 دلیل دارم که ناراحت باشم !!!
ولی حالم فوق العاده هست ...   انقدر خوب که میخوام پرواز کنم !!!
حتما میپرسین چرا ؟؟؟
وقتی میبینم این همه ادم فوق العاده دورم هستن، برای چی ناراحت باشم ؟؟؟
این چند روزه خیلیا بودن که بهم انرژی مثبت دادن، واقعا ممنونم ازشون ...
پسر عمم اومده پیشم. انقدر دوسش دارم که نمیشه گفت ...
خودشم نمیدونه که انقدر دوسش دارم.
وقتی کنارش هستم حالم خوبه خوبه ...
خدایا شکر ...

ممنون از همه کسایی که این حس رو بهم هدیه میدن ...
ممنون از همتون که کنارم هستین ...   
از ته دل دوستون دارم !!!

موفقیتتون ادامه دار ...
یا مهدی ...




طبقه بندی: خاطره نویسی، احساس نویسی،
برچسب ها: حال عالی، دوست داشتن، حس خوب، حال فوق العاده، علاقه، نارحتی، احساس نویسی،
تاریخ : پنجشنبه 17 تیر 1395 | 07:48 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
سلام ...
امیدوارم حال تکتکتون خوب و عالی باشه ...

عیدتون مبارک 
عیدتون مبارک 
عیدتون مبارک 
عیدتون مبارک 

خیلی خوشحالم، به خاطر این که امروز همه خوشحالن ...
آخرین روز ماه رمضون هم تموم شد. امیدوارم طاعات وعباداتتون قبول شده باشه ...
بهترین ها رو براتون آرزو میکنم ...

موفقیتتون ادامه دار ...
زندگیتون و حال تون قشنگ تر از همیشه ...
یا مهدی ...




طبقه بندی: موضوع آزاد،
برچسب ها: عید، عید فطر، خوشحالی، عید سعید فطر، ماه رمضان، رمضان، شوال،
تاریخ : سه شنبه 15 تیر 1395 | 12:22 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
از چی بگم ؟   از کجاش بگم ؟   چطور بگم ...

دیروز من انگار خیلی بد بود ...     بد شروع شد ...    بد هم تموم شد ...
شروعش رو که خودتون بهتر میدونین ...
بعد از این که نمرم رو نگاه کردم عصبانی بودم و رفتم تلگرام تا یکم حالم بهتر بشه، یه دختره بود چند روزی بود هی بهم پیام میداد آدم بدی نبود فقط چنتا سوال داشت. ولی خیلی زود دختر خاله میشد ...   از این جور اتفاقا واسم میوفته انقدر سرد برخورد میکنم که خودشون میفهمن ...
ولی بی حوصله و عصبانی بودم ...  به قول شقایق دهقان ؛ شستمش، گذاشتمش روی بند رخت خشک بشه ...    خیلی نارحت تر شدم !!!
بعدش پسر عمه کوچیکم هعی اذیتم میکرد. چنتا شمشی المنیومی واسش درست کرده بودم با اونا همیشه ادای شمشیر زن ها رو در می آورد. انقدر اذیتم کرد تا گرفتم یکشیشون رو شکستم و انداختم وسط حیات ...    کلا از دستم عصبانی شد و قهر کرد. بعدش از دلش در آوردم. درسته یکم باج دادم ولی ادم باید اشتباهشو جبران کنه ...
دیروز داشتیم یه بازی میکردیم 4 نفری ( دوتا برادرم و پسر عمه کوچیکم ) یه حالتی مثل والیبال داشت ولی کاملا ابداعی بود. خیلی خندیدم و سعی میکردم بهم خوش بگذره ...
ولی هیچ فرقی نکرد !!!   حالم بدتر شد بهتر نشد ...
حالم خیلی بدتر شد وقتی مادرم گفت؛ مرتضی امروز خیلی خندیدی ولی خنده هات از ته دل نبود. انگار داری به زور اسلحه میخندی !!!
مادرم پرسید چی شده ؟   چرا اینجوری شدی ؟   مرتضی ؟!!!؟
گفتم تو از خنده های من که غیره واقعی هستن فهمیدی که حالم خوب نیست !!!
یجوری حرف میزنی انگار بهترین مامان دنیایی ( به شوخی ... )
همیشه اذیتش میکنم ...    همیشه غذا درست میکنه...    میخورما !!!   ولی میپرسه خوب بود ؟
میگم افتضاح بود !!!   خدا اون روز رو نیاره که غذاش بسوزه !!!   وای ...
انقدر اذیتش میکنم ...   
خیلی دوسش دارم ...    مگه میشه توصیفش کرد ؟
بهش گفتم حالم خوب نیست ولی از دست تو کاری بر نمیاد عشقم !!!
کلا میخواست بدونه چی شده ...   صورت مسئله رو پاک کردم ...
یجوریم وقتی که ناراحتم نه نشون میدم. نه به کسی میگم که بخواد آرومم کنه ...
عادت کردم هر وقت شمشیر میخورم ...   جای خراش قبلیم رو نشون بدم !!!

دیشب سعی کردم با کسی حرف نزنم ...
زود خوابیدم و 8 صبح بلند شدم !!!
امروز قرار بود من برم و درس بخونم ...    حوصلم نمیکشه ...
یه هفته انداختمش عقب !!!
حتما دارین میگین چرا انقدر ضعیفم ...
اخه بلژیک هم دیشب باخت ...
یعنی اگه بلژیک میبرد من بهترین حال رو داشتم و یه پست مثبت مینوشتم. سه تیر آخر رو ولز به من زد !!!
بعضی اوقات بی حوصله هستی و خسته ...
تنها دلخوشیت چیزی میشه که ساده ترین چیزه ...   اگه اونم از دست بدی دیگه چیزی نداری ...
به لوکاکو  و مروان فلینی فقط فحش میدادم !!!   بیچاره کورتوا !!!
همون بلژیک توی والیبال از فرانسه باخت ...
تیم ملی ما هم برد ...  یه تبریک ...    حداقل یه نکته مثبت دیروز داشت ...
کلا شدم اخبار ورزشی ...

نمیخواستم حالتونو بد کنم. بالاخره آدمه دیگه دوست داره درد و دل کنه ...
البته بیشتر شبیه ترشی لیته شد تا پست احساسی ...
ذهنم شلوغه، نمیدونم چی مینویسم !!!
خیلی ممنون که هستین ...  دوستون دارم ...
یا مهدی ...



طبقه بندی: تفاوت، خاطره نویسی، موضوع آزاد،
برچسب ها: ترشی لیته، 11 تیر بد، بلژیک، باخت بلژیک، مادر، خنده های مصنوعی، عصبانی،
تاریخ : شنبه 12 تیر 1395 | 08:58 ق.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
سلام ...
امیدوارم حالتون خوب باشه ...

دیروز یکی از بهترین روز های من بود !!!
چون بعد 3 ماه فوتبال بازی کردم ...   هر وقت فوتبال بازی میکنم تمام غم ها از تن من بیرون میره ...
روزه داشتم و قبل اذان فوتبال بازی کردم !!!
تمام بدنم از تشنگی التماس میکرد. انقدر تشنم بود که راه نمیتونستم برم ...
ولی میدویدم !!!  کلا فوتبال عالیه ...
سر درد داشتم شبش ولی سر دردش شیرین بود !!!

با اون حال خوب امروز رفتم که نمره هامو ببینم ...
میون 5 تا نمره بیست و یه نمره 19.5 یه نمره 10 خودنمایی میکرد !!!
10 !!!
چه درسی ؟   تفسیر موضوعی قرآن !!!
خدایا من این درسو مطمئن بودم بالای 18 میشم !!!
چی شده !!!   یه لحظه قلبم وایساد !!!

من که پایینترین نمره ام 16 بود اونم درس انقلاب اسلامی و ریشه ها بود !!!
کلا دروس عمومی تنفر آور هستن !!!  اه ...
یه فکری کردم که واقعا چرا انقدر پایین شدم ؟؟؟
فکر کردم دیدم این امتحان همش تستی بود و من احمق به کل کلاس تمام تست هارو گفته بودم !!!
استادم رحم نکرده و به همه 10 داده ...

یه لحظه خسته شدم !!!   دوسال تلاشم بخاطر یه اشتباه احمقانه ای که هیچ سودی نداشت سوخت !!!
انقدر حرسم گرفته ...   نه از استاد !!!   نه از بقیه !!!
از خود احمقم که یکم شعور ندارم !!!    ترمی که میتونستم راحت معدل بیست بشم !!!
یه تراژدی وحشتناک شد ...
چی بگم !!!
من به این مرتضی احمق چی بگم ؟؟؟
تمام خستگی دوسال یهو سرم ریخت ...

ولی بیخیال ...
چیزی که نمیشه تغییرش داد رو چیکار کنم ؟؟؟
بعضی تجربه ها سنگین تموم میشه ...
البته چند سال پیش هم همینجور بدجور ضرر کردم !!!
ولی آدم بشو نیستم ...

تنها جمله ای که توی ذهنم هست اینه که میگه :
به جهنم ...

باید واسه ارشد این احمقیت رو جبران کنم.
موفقیتتون ادامه دار ...
طاعات و عبادتتون مقبول درگاه حق تعالی ...
یا مهدی ( عج ) ...




طبقه بندی: خاطره نویسی، تفاوت، اعتراف،
برچسب ها: تقلب، تفسیر موضوعی قرآن، امتحان پایان ترم، معدل بیست، نمره 10، امتحان تستی، احمقیت من،
تاریخ : جمعه 11 تیر 1395 | 01:40 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
اگر یک جلد کتاب بخوانید ممکن است به کتاب خواندن علاقه مند شوید.

اگر دو جلد کتاب بخوانید حتما به کتاب خواندن علاقه مند می شوید.

اگر سه جلد کتاب بخوانید به فکر فرو می روید.

اگر چهار جلد کتاب بخوانید در خلوت با خودتان حرف می زنید.

اگر پنج جلد کتاب بخوانید سیاهی ها را سفید و سفیدی ها را سیاه می بینید.

اگر شش جلد کتاب بخوانید نسبت به خیلی عقاید و نظرات بی باور میشوید و به توده های مردم و باورهایشان خشم می گیرید.

اگر هفت جلد کتاب بخوانید کم کم عقاید و نظرات جدید پیدا می کنید.

اگر هشت جلد کتاب بخوانید در مورد عقاید جدیدتان با دیگران بحث می کنید.

اگر نه جلد کتاب بخوانید در بحث ها یتان کار به مجادله می کشد.

اگر ده جلد کتاب بخوانید کم کم یاد می گیرید که با کسانی که کمتر از ده جلد کتاب خوانده اند بحث نکنید.

اگر صد جلد کتاب بخوانید دیگر با کسی بحث نمی کنید و سکوت پیشه می گیرید.

اگر هزار جلد کتاب بخوانید آن وقت است که یاد گرفته اید دیگر تحت تاثیر مکتوبات قرار نگیرید و با مهربانی در کنار دیگر مردمان زندگی می کنید و اگر کمکی از دستتان بر بیاید در حق دیگران و جامعه انجام میدهید و در فرصت مناسب سراغ کتاب هزار و یکم می روید....




طبقه بندی: رفتار های درست، موضوع آزاد،
برچسب ها: کتابخوانی، کتاب، اثر کتاب، اثر کتابخوانی، رفتار های قشنگ، کتاب خواندن، سلامت جامعه،
تاریخ : سه شنبه 8 تیر 1395 | 02:13 ق.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
 گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا
تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید

گفتمش تصویری از لیلی ومجنون رابکش
عکس حیدر در کنار حضرت زهرا کشید

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن
در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشید

گفتمش رنج و فراق  و درد گشته حاصلم،
گریه کرد ،آهی کشید و زینب کبرا کشید


+شهادت مولا امیر المؤمنین تسلیت باد.
التماس دعا ...
یا مهدی ...



طبقه بندی: موضوع آزاد، یک پله بالاتر، تفاوت،
برچسب ها: حضرت علی، شب قدر، شهادت، شهادت حضرت علی، شهادت حشرت علی (ع)، حضرت علی (ع)، یا علی،
تاریخ : دوشنبه 7 تیر 1395 | 11:45 ق.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات
1) اولین رخدادی که استارت همه اینا بود. دوم شدن مارک مارکز توی رقابت های موتوجیپی بود که واقعا توی اون هوا عالی کار کرد ...
و الان هم در مجموع اوله، امیدوارم امسال هم قهرمان بشه ...
این اولین انرژی مثبتی بود که بهم وارد شد و باعث شد خیلی حالم خوب بشه ...

2) برد مقتدرانه 4 بر صفر بلژیک مقابلی مجارستان بود که خیلی بهم انرژی داد !!!
خیلی کشور بلژیک رو دوست دارم و عاشقشم ...
دوست دارم توی اینده برم بلژیک و اونجا زندگی کنم - امیدوارم بتونه قهرمان یرو بشه ...
حتما هم میشه !!!

3) شیلی ...
شیلی رو بخاطر بازیکن هایی مثل سانچز ، براور ، ویدال و ...
خیلی دوست دارم و توی کپا امریکا طرفدار سختش بودم ...
دیشب طی یه بازی پر استرس و وحشتناک، یاران مسی در ضربات پنالتی مغلوب شدن !!!
مسی هم موقیت خراب کرد و آخر بازی گریه میکرد.
قهرمان شدیم !!!   برای دوبار پیاپی ...
خدایش دمشون گرم !!!    واقعا خیلی کار سختی انجام دادن !!!
البته من کلمبیا رو هم خیلی دوست داشتم بیاد تا فینال ...
ولی قدرتش نمیرسید. سوم شد !!!


پ.ن: دیروز کلا خیلی خوب بود حداقل برای من ...
امیدوارم والیبال کشورمون بتونه توی المپیک خوب کار کنه، اخه توی این رقابت ها خسته بودن ...
خودتون میدونین که چقدر فشار و انتظار روشون زیاده ...
واسه همه ورزشکارا بهترین هارو آرزو میکنیم ...
به امید قهرمانی تمام تیم ها و ورزشکار های محبوب من
یا مهدی ...



طبقه بندی: خاطره نویسی، موضوع آزاد،
برچسب ها: موتو جیپی، بلژیک، فوتبال، یورو، مارک مارکز، کوپا امریکا، ورزش،
تاریخ : دوشنبه 7 تیر 1395 | 11:07 ق.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2


  • ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو