به یادتم هنوزم ...
برای ZADS  
خیلی خوشحالم از اینکه تو به دنیا اومدی؛ تو            دنیا فهمید که تو انگار نیمه گمشدم‏ی تو
زندگی خیلی خوبه چون که خدا تو رو داده            روز تولدم برام فرشتشو فرستاده
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
آورده دنیا یه دونه اون یه دونه پیش منه            خدا فرشته هاشو که نمی سپره دست همه
تو، نمی اومدی پیشم من عاشق کی می شدم            به خاطر اومدنت یه دنیا ممنون توام
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
              
خیلی خوشحالم - محمد علیزاده 
ارسال پست
نه چشمانت آبی بود
و نه موهایت شبیه موج ها....
هنوز نفهمیده ‌ام
دریا که می ‌روم
چرا ... یاد تو می ‌افتم !!!
پوریا نبی‌ پور
سلام ...
امیدوارم که حالتون خوب باشه ...

چند روز رفته بودم خونه، تا دختر عمه و پسر عمم رو ببینم که تازه اومده بودن اوایلش که رفته بودم خونه همه چیز خوب بود تا ...
دادشم تصادف کرد و همه ما شوک شده بودیم. خداروشکر فقط دست راستش یه خراش کوچیک برداشت. که اونم از هوشش بود که طوریش نشد واقعا خدا کمکش کرد. خیلی وحشتناک بود ...

اتفاق های گفتنی و نگفتنی زیادی افتاد که باعث میشد تا من خوب یا بد بشم ...
پسر عمم رو هر شب میبردم و تا حد مرگ بهش تمرین میدادم. و وقتی تمرین نمیکرد میزدمش !!!
وقتی ناراحت میشد میگفتم منو بزن ...
یعنی بعضی مواقع یه حرف هایی از دهنشون میاد بیرون که تا عمر داری لبخند روی صورتت میاد :

یبار تا ساعت 5 بیدار بودیم من رفتم نماز خوندم اومدم بهش گفتم امیر محمد تازه داری وضو میگیری ؟
گفت آره ادم وضو بگیره بخوابه انگار کل شب رو نماز خونده !!!
گفتم یعنی نماز صبح رو نمیخونی ؟     میگه نه دیگه کل شب وقتی بیداری و نماز میخونی نماز صبحم جزء شون هست 
یعنی روانی این طرز فکرشم - به قول دادشم فقط بازی با کلمات ...
خخخ ...

پریروز یه خواب خیلی ناراحت کننده دیدم که تقربا میشه گفت بی ربط هم نبود ...
حالم زیاد خوب نبود ...
دختر عمم مریم که 9 سالشه اومد بیدارم کرد مرتضی بریم بازی کنیم ...
یعنی بازی های که من روز های قبل با اینا داشتم فقط میخواستم یکی باید از من عکس بگیره !!!
خاله بازی میکردیم و یه عروسک بهم داده بودن که مثلا این بچمه !!!
نمیدونم چرا هرچی بهش میدادم نمیخورد 
بعد نه گریه میکرد و نه حرف میزد 
یک ساعت روی پام بود و تکونش میدادم اصلا چماش بسته نمیشد 

دیروز هم که بهم گفتن بیا بریم گل بازی !!!
گفتم باشه عزیزم میام !!!     گفت میای !!!
واقعا !!!
گفتم آره رفتیم و خاک آوردیم و الکش کردیم و خیلی شیک گل درست کردیم و بازی میکردیم ...
بعد هر کسی داست یه چیز درست میکرد ...
منم گفتم یه خونه درست کنم و شروع کردم به ساختش و خوب نشد زدم خرابش کردم 
بعد گوشیم زنگ میخورد. دوست میگه چرا دیر جواب میدی ؟
میگم من تا ارنج توی گلم و وضعیتم افتضاحه ( بیچاره گوشی من )
بعد توی این زمانی که من داشتم گوشی جواب میدادم کل دست لبسا و ... رو با گل خیلی خوشگل پر کردن بعد دستاشو به هم میزد و هرچی خاک بود میریخت روی سرم ...
بعدآب ریخت گلم خیس کرد ...
یه حالت چسبناک تر شد و منو گل کرد ...
هعی ...
یعنی انقدر این دوتا دختر عمم رو با گل زدم و البته خوردم !!! ( یکیش بهار بود 4 سالش یکیش هم همین مریم )
واسم جالب بود گریه نمیکردن وقتی تمام لباس، پا، دست و صورت همه گل بود ....
خخخ ...
خیلی خوشگل همه جارو به گند کشیدیم بعد رفتیم تو گفتیم بازیمون تموم شد !!!
کلا تمام لباس من گل اون دوتا رو که دیگه نگو ...
مارو کلا انداختن بیرون گفتن تمیز نشدین نیاین تو !!!
کلا روز خوبی بود و حالم بهتر شد و اومدم رشت ...

از امروز هم باید درس بخونم ...
وااااییییی ...
استرس گرفتم وحشتناک ...
خدایا ممنون بخاطر همه چیز ...
این غول هم بکشم میرم مرحله آخر ...
ممنون ...

ممنون از شما که مطالبم رو میخونین ...
راستی امروز روز کارمند هم هست ...
مناسبا زیاد داره ولی فکر کنم همین خوب باشه واسه تبریک ...
کارمندای عزیز تبریک ....
روز پزشک هم به پزشک های آینده با تاخیر تبریک میگم ...
روزاتون شهریوری ...
یا مهدی ...



طبقه بندی: تفاوت، خاطره نویسی، موضوع آزاد،
برچسب ها: گل، گل بازی، خونه، برگشتن، حال خوب، کثیفی، دختر عمه،
تاریخ : پنجشنبه 4 شهریور 1395 | 08:36 ق.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات

  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات