تبلیغات
احساس نویسی ... - 27 مرداد - وضعیت کلی ...
به یادتم هنوزم ...
برای ZADS  
خیلی خوشحالم از اینکه تو به دنیا اومدی؛ تو            دنیا فهمید که تو انگار نیمه گمشدم‏ی تو
زندگی خیلی خوبه چون که خدا تو رو داده            روز تولدم برام فرشتشو فرستاده
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
آورده دنیا یه دونه اون یه دونه پیش منه            خدا فرشته هاشو که نمی سپره دست همه
تو، نمی اومدی پیشم من عاشق کی می شدم            به خاطر اومدنت یه دنیا ممنون توام
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
              
خیلی خوشحالم - محمد علیزاده 
ارسال پست
نه چشمانت آبی بود
و نه موهایت شبیه موج ها....
هنوز نفهمیده ‌ام
دریا که می ‌روم
چرا ... یاد تو می ‌افتم !!!
پوریا نبی‌ پور
سلام  ...
امیدوارم حالتون خوب باشه ...

1- باشگاه کونگفو توآ 
از جمعه شیرینی که نوشته بودم. انتظار یه یک شنبه سبک رو داشتم ولی اینطوری نبود !!!
نباید این روزا افت کرد و باید توی اوج آمادگی باشیم ...
تقریبا یک ساعت هوازی کار کردیم !!!
یه پیست توی کلاس درست کرده بود که انواع حرکات توش بود ( دو ، سینه خیز ، غلت ، رول ، پرش از بغل و ... )
باید هعی این پیست رو میرفتیم اخرش دیگه نمیتونستیم سر پا وایسیم ...

بعد یه شیلنگ آتشنشانی رو باید 4 نفر نگه میداشتن ما باید اینو از داخل با ساعد میگرفتیم و به سمت جلو میرفتیم ...
تمام ساعد های من کبود شده بود ...
رفته بودم کارگاه بچه ها میگفت چیکار میکنین مرتضی !!!
جوری شده بود که غلط کردم رو توی نگاه همه میشد دید ...

بعد دو تا توپ 5 کیلویی رو باید توی یه حلقه به سمت هم پرت میکردیم به محز پرتاب باید سریع یه کار رو انجام میدادیم و میرفتیم توپ بعدی رو میگرفتیم ...
یعنی یه وضعیتی بود...       ولی خیلی کیف میداد ...

دیگه انتظار داشتم دیشب خوب پیش بره و حداقل یه بند انگشت از شدت این روزا کم بشه ...
بازم همین آش و همین کاسه بود و آخرش هم کششی باید کار میکردیم که واقعا توان آدمو میگرفت و چون من حالم خوب بود تا آخر انرژی داشتم.
45 دقیقه مونده بود به آخر کلاس ...
استاد بهمون گفت میخوایم دفاع شخصی کار کنیم 
تمام حرکات روی من انجام میشد. نمیدونم چه اسراریه روی من بزنه ... ( سن منو استاد زیاد اختلاف نداره - جو کلاس عالیه ... )
انقدر خورده بودم زمین الان که توی آینه نگاه کردم فهمیدم کمرم کبود شده ...
بعد سوال های من شروع شد ؛

اگه یکی با قمه بهتون حمله کرد چیکار کنیم ؟
گفت یا فرار میکنی یا یه چیزی به سمتش پرت میکنی یا دفاع میکنی ...

بعد یکی از هم باشگاهی هارو صدا کرد یه چوبم بهم داد 
گفت حمله کن ...
منم که کلا روم نمیشه با چوب کسی رو بزنم استاد بهم گفت اگه نتونه چیزی رو که بهش یاد دادم رو اجرا کنه بزن لهش کن 
منم که کلا آدم بی شعوری هستم حمله کردم و چرخیدم و ضربه زدم و پله ای میشکیدم عقب ...
استاد بهم گفت کسی اینجوری حمله نمیکنه، آدم های بیرون عقب نمیکشن !!!
این کار ترسو هاست !!! 
خخخ ...
بعد گفت با چوب به من حمله کن ...
بعد رفتم که بزنم چوب از دستم انداخت و تا میخوردم منو میزد ...
گاردم بسته بود و فقط میزد ...
منم میخواستم هعی بزنم گفتم بزنم بدتر میشه وایسا بزنه خسته بشه 
یه 5 دقیقه ای منو قشنگ زد !!!
بعد چوب رو برداشت و گفت دفاع کن !!! 
هاااااااااااااان !!!
چپ راست میزد منو ...  

رضایت بخش بود حرکتام میشد بهش گفت دفاع !!!
بعد با همون حال هعی میخندیدم، استاد گفت میخندی ؟
بعد یکی زد دفاع کردم ...
گفت آفرین کشید کنار چوبو پرت کرد سمت من ... روی هوا گرفتم !!! 
خخخ ...
کلا راضی بود ازم ...

بعد یکی از بچه ها یه حالتی رو تعریف کرد ...
باز روی من تست شد !!!
یعنی تمام حرکت هایی که میشه از یه نفر زور گیری کرد. رو من خوردم !!!
گردننم کبود شده بود انقدر منو گرفته بود !!!
بابا بیخیال من مردم ... 

سرتون رو درد نیارم خیلی خوشگل منو گرفتن زدن یعنی الان که خودمو توی آینه دیدم واقعا دلم سوخت !!!
جا نیست بشه گفت اینجا سالمه ...
تمام بدنم پر از کبودیه !!!
یعنی جوریه که دارم تایپ میکنم پشت دست راستم کبود شده !!!  
یعنی مامنم منو ببینه یکسره گریه میکنه 
ولی واقعا چسبید ...  
آخر کلاس هم استاد بهم گفت توی خیابون حلوا پخش نمیکنن ...
گفتم استاد شما بدتر از هر خیابونی که من دیدم هستین !!!
 گفت بدنت قوی میشه 

الان من شماره یکم فقط باشگاه بود ...
تازه همین قدر دیگه متن واسه 4 شماره بعدی داشتم !!!
خخخ ...

مواظب خوبیاتون باشین ...
یا مهدی ....



طبقه بندی: خاطره نویسی،
برچسب ها: باشگاه، درد، ضربه، دفاع شخصی، چوب، کبودی، حس خوب،
تاریخ : چهارشنبه 27 مرداد 1395 | 11:35 ق.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات