تبلیغات
احساس نویسی ... - 22 مرداد - دریا ...
به یادتم هنوزم ...
برای ZADS  
خیلی خوشحالم از اینکه تو به دنیا اومدی؛ تو            دنیا فهمید که تو انگار نیمه گمشدم‏ی تو
زندگی خیلی خوبه چون که خدا تو رو داده            روز تولدم برام فرشتشو فرستاده
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
آورده دنیا یه دونه اون یه دونه پیش منه            خدا فرشته هاشو که نمی سپره دست همه
تو، نمی اومدی پیشم من عاشق کی می شدم            به خاطر اومدنت یه دنیا ممنون توام
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
              
خیلی خوشحالم - محمد علیزاده 
ارسال پست
نه چشمانت آبی بود
و نه موهایت شبیه موج ها....
هنوز نفهمیده ‌ام
دریا که می ‌روم
چرا ... یاد تو می ‌افتم !!!
پوریا نبی‌ پور
سلام ...
امیدوارم که حالتون مثل من باشه ...

بالاخره یکی از قشنگترین روز های زندگیم شروع شد، صبح رفته بودیم دریا ... 
یعنی دیدن طلوع خورشید یکی از فوق العاده ترین اتفاقی بود که واسه من افتاد. کاش میشد هر روز این صحنه رو دید. واقعا از دیدنش آدم سیر نمیشه ... 
با رسیدن ما تمرین هم شروع شد سریع لباس عوض کردیم و شروع کردیم به دوویدن ( چون نمیخواستیم به روی خشن خورشید برسیم )

[ دوست دارم جزییات رو بگم چون بعدش خودم میخوام بخونم واسه خودم خاطره میشه اگه خوب نشده ببخشید ]

حدود نیم ساعت فقط میدوییدیم و یه مسیر شنی و بعضی مواقع خیس رو میدوییدیم. طوری شده بود که از خستگی میخواستیم از حال بریم !!!  واقعا وحشتناک بود فقط شروعش ...
خیلی خوب شده بود. مثل این فیلما ... که خورشید میومد بالا و ما هم میدوییدیم با صدای دریا ...     واقعا خیلی خوب بود ...
 بالاخره استادامون خسته شدن و گفتن کششی کار میکنیم ... 
1 دقیقه استراحت و بعد نوبت رسید به حرکات کششی ...
یه 10 دقیقه کاملا کششی کار کردیم و دوباره شروع کردیم مسیری رو که اومدیم برگردیم !!!  
بعد استادمون گفت خدا کنین برگشتن باشه !!!
وای وای ...
من فهمیدم که تمرین تازه شروع شده ... 

حرکت های پا و دست  باید میرفتیم  !!!
جوری شده بود که انقدر نفس کم اومده بود تمام بدنم داشت نابود میشد ...

بعد استاد گفت با شماره یک استارت اگه کسی نره یا عقب بیوفته 50 تا شنا !!!
بعدا استارت ها یجوری بود که باید 30 متر رو میرفتیم و برمیگشتیم !!!
یعنی مسیر رو به جلو نمیرفت !!! 
توی شن واقعا سخته ...
5 بار همین ماجرا بود ...
بعد پنج بار و بار اول گام بلند بود مثل شتر مرغ !!!
همه داشتن داد میکشیدن ... ( داد میکشی یه انرژی به آدم میده واسه ادامه دادن )
خستتون نمیکنم جوری شده بود که واسه قدم بعدی بدنمون التماس میکرد ...
بالاخره 1 دقیقه استراحتمون رسید و یه مرحله جدید از تمرین شروع شد. 
فقط میخواستم خودمو قوی نشون بدم تا کسی نبینه که کم آوردم. باید پایداری میکردم !!!
اولیش کلاغ پر بود برگشت استارت !!!
دومیش سینه خیز بود روی شن !!!  برگشت استارت !!!
سومیش غلت زدن بود روی شن !!!  برگشت هم استارت !!!
و ...
نه من، همه مثل جنازه ها شده بودن.  2 دقیقه ای بازم استراحت بود ...
گفتیم خداروشکر تموم شده ته تهش مسیر بقیه رو قدم میزنیم ...
یعنی راه رفتن هم نمیشد - انقدر حالم بد بود که اسمم هم یادم نمیومد 
بعد گفت مسیر برگشت رو از توی دریا باید بدوییم، طوری که تا زانو آب باشه  ...
جوری بود که باید دو به دو  کنار هم میرفتیم و کنار من هم استاد بود !!! 
10 دقیقه همینجور رفتیم و وقتی گفت تموم همه همونجا افتادن توی آب و استاد گفت بلند شید جنازه ها !!!  
تا جای اولمون 50 متر نبود گفت آفرین. آزدادید، سریع برید اونجا تازه میخوایم میت بزنیم  !!!

ادامه در ادامه مطلب ....
رفتیم و یه چند دقیقه ای خودمونو با آب شستیم !!!
حالا میفهمم استادمون چرا میگفت مرتضی میای !!!
داشتم میموردم ...
یعنی شبیه شن شده بودم انقدر شن روی بدنم بود ...
بعد شروع کریدم میت زدن و تمرین حرکتایی که من خیلی توشن ضعف داشتم ...  ( اخه من سه هفته هست که باشگاه میرم )
تمرین کریدم و رفتیم توی دریا !!!
خداروشکر یجایی بودیم که پرنده پر نمیزد - و الا ...  هرکسی مارو میدید کلا مطمئن میشد دیوونه ایم !!!
توی دریا جو هم طوری نبود که بشه یجا وایساد ...
میوفتادیم روی یکی خیلی قشنگ بهش آب میدادیم انقدر زیر آب میموند تا آب شش دربیاره ...
بعدش هم تک تک صدا میکردیم  با دست بلندش میکردیم و پرتش میکردیم بالا و میخورد زمین ...  ببخشید توی دریا 
بعد نوبت مبارزه های توی دریا بود  ...
خیلی قشنگ همیدگرو میزدیم ...
و و و ...
یه 4 ساعتی اون تو موندیم و اومدیم بیرون یه چیزی خوردیم ...
توی راه هم داشتیم میومدیم بستنی خوردیم و خیلی هم چسبید ...
عالی بود ...
یعنی امروز یکی از  بهترین روز های زندگی من بود ... 
قولشو واسه سه هفته بعد گرفتیم. واقعا این تمرین سخت اونم صبح کنار دریا آدمو زنده میکنه ...
الان حتما فکر میکنین من دارم از خستگی میمرم ولی واقعا اینجوری نیست ...
بهم بگن بازم انرژی داری کاری بکنی میگم آره 100 درصد ...

الانم اینجام ...
دارم واستون پست میفرستم و حالم فوق العاده خوبه ...
یه عکس هم از دریا میزارم ...
خواستم بزارم واسه هدر سایت دیدم زیاد خوب نبود.
ضمنان این اولین عکسی هست که من توی وب میزارم ...

ممنون از نظراتون ...
ببخشید دیر به دیر جواب میدم ...
امیدوارم هر روزتون پر از نشاط و سرزندگی باشه ...
یا مهدی ...



طبقه بندی: تفاوت، خاطره نویسی،
برچسب ها: تمرین، تمرین سخت، حس فوق العاده، تمرین توی دریا، دریا، طلوع خورشید، قشنگی دریا،
تاریخ : جمعه 22 مرداد 1395 | 11:52 ق.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات