به یادتم هنوزم ...
برای ZADS  
خیلی خوشحالم از اینکه تو به دنیا اومدی؛ تو            دنیا فهمید که تو انگار نیمه گمشدم‏ی تو
زندگی خیلی خوبه چون که خدا تو رو داده            روز تولدم برام فرشتشو فرستاده
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
آورده دنیا یه دونه اون یه دونه پیش منه            خدا فرشته هاشو که نمی سپره دست همه
تو، نمی اومدی پیشم من عاشق کی می شدم            به خاطر اومدنت یه دنیا ممنون توام
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
              
خیلی خوشحالم - محمد علیزاده 
ارسال پست
نه چشمانت آبی بود
و نه موهایت شبیه موج ها....
هنوز نفهمیده ‌ام
دریا که می ‌روم
چرا ... یاد تو می ‌افتم !!!
پوریا نبی‌ پور
سلام ...
امیدوارم که حالتون خوب باشه ...

انقدر حالم خوبه که ...
فوق العاده، فوق العاده، فوق العاده،  بالاترش چی میشه ؟
من الآن همونم ...

نمیدونم چه سری هست که من میرم باشگاه بجای این که این همه تمرین خسته ترم کنه خیلی خیلی فوق العاده ام میکنه ...
وقتی اینجوری خوبم یه زد حال خوشگل همیشه در کمین هست 
واسه همون اصلا قسمت نظرات رو باز نکردم !!!
چرا انقدر زیاد نظر اومده ؟؟؟
فکر کنم حالم زیاد خوبه یهو همه اومدن تا منو نابود کنن ...
زندگی عاشقتم 

بگذریم ...
بگذریم از برنامه ریزی های مالی من که واقعا احمقانه هست ...
همیشه باید پولم به صفر نزدیک بشه تا برم پول بگیرم اخه از صف عابربانک تنفر خاصی داریم ...
اینو بعدا تعریف میکنم خودش یه توماریه ...

امروز طبق معمول تمرین بود و تمرین پنجشنبه جوری ادمو پودر میکنه که ادم حافظه اش رو از دست میده ...
فقط بخاطر این که آخر هفته هست 
قرار بود با استاد بریم دریا اونم 5 صبح من تا حالا صبح دریا نرفتم چون کسی پا نیست همه تن لش میشن صبح البته ببخشیدا لغت اینطوری به کار میبرم.
فردا یه تمرین سنگین اونجا بود و تقریبا همه جا زدن ولی من گفتم هستم !!!
استاد گفت مرتضی میای ؟ ( توی باشگاه واقعا منو مرتضی صدا میکنن )
گفتم اره 100 درصد ...
گفت واقعا میای ؟
گفتم اره استاد ...
گفت مطمئن باشم ...
میگم استاد مگه میخوای از عروس بله بگیری، میام دیگه ...

فردا صبح باید 4:30 بلند شم برم تمرین ...
امروز به قدری آب از دست دادم که 4 لیتر خوردم ولی هنوز تشنه ام 
اومدم برم حموم یه مارمولک خوشگلش اومده بود داخل آخه پنجره حموم رو یادم رفته بود ببندم توری هم نداره ...
یکم خسته اش کردم و رفتم یه دسمال اوردم و همونجا گرفتمش 
الانم دارم این پست رو مینویسم خیلی شیک داره منو نگاه میکنه و یه غلط کردم خاصی توی چشماش هست ...
عاشقشم 
عالیه ...

دیگه همین دیگه فردا خیلی فکر کنم بهم خوش بگذره که هیچ وقت انقدر دریا بهم خوش نمیگذشت با این که فعلا نرفتم ...
فردا یه تومار دیگه مینویسم.
ممنون از همتون ...

برم سراغ نظراتون ...
خیلی سخته که جدی باشم 
این مارمولکه هم آزاد کنم 

مواظب خودتون باشین ...
یا مهدی ...




طبقه بندی: خاطره نویسی،
برچسب ها: دریا، تمرین، صبح، باشگاه، استاد، تمرین سخت، خواب،
تاریخ : پنجشنبه 21 مرداد 1395 | 09:04 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات