به یادتم هنوزم ...
برای ZADS  
خیلی خوشحالم از اینکه تو به دنیا اومدی؛ تو            دنیا فهمید که تو انگار نیمه گمشدم‏ی تو
زندگی خیلی خوبه چون که خدا تو رو داده            روز تولدم برام فرشتشو فرستاده
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
آورده دنیا یه دونه اون یه دونه پیش منه            خدا فرشته هاشو که نمی سپره دست همه
تو، نمی اومدی پیشم من عاشق کی می شدم            به خاطر اومدنت یه دنیا ممنون توام
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم            دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم
              
خیلی خوشحالم - محمد علیزاده 
ارسال پست
نه چشمانت آبی بود
و نه موهایت شبیه موج ها....
هنوز نفهمیده ‌ام
دریا که می ‌روم
چرا ... یاد تو می ‌افتم !!!
پوریا نبی‌ پور
سلام ...
امیدوارم حالتون خوب باشه ...

امروز حالم مثل همیشه عالی عالی عالی هست ....
هر وقت اینجوری میشم حس مسخره بازیم گل میکنه و دوست دارم یه کار متفاوت بکنم.  این تفاوت توی نظر هایی که مینویسم هم هست ...
حالا سعی ام رو میکنم شاید نشه 
امروز مثل همیشه فکر میکردم که چی درست کنم. در کابینت رو باز کردم دیدم یه ماکارونی پروانه ای داره منو نگاه میکنه ...    خیلی مظلوم ...
مثل گربه چکمه پوش بودا توی شرک 
گفتم نه در کابینت رو بستم 
دوباره بازش کردم دیدم دوباره داره منو نگاه میکنه ...    با حالت نا امیدی گفتم باشه !!!
من کلا ماکارونی شکلی نمیخورم !!!
ظهر هم ماکارونی درست نمیکنم ...
اصلا ... اصلا ...  اصلا ...
یبار انگلیسی خورده بودم خیلی خوشم آومد.  یه حالتیه ادم دوست داره فقط بشینه و نگاهش کنه ...
آخه ...
درش رو که باز کردم اولین چیزی که توجهمو جلب کرد این بود که چقدر خوشگله !!!
همینجوری یکیش رو خام خام خوردم 
وقتی داشتم درستش میکردم یه حس خیلی باحالی بهم دست داد انگار دارم بال یه پروانه خیلی خیلی بزرگ رو لمس میکنم.
خیلی حس لطیف و قشنگی به ادم دست میده 
آشپزی واسم تبدیل به یه هنر شده بود مثل نقاشی که تمام حس با اون منتقل میشد ...
وقتی یکی از این تیکه های ماکارونی باز میشد ناراحت میشدم و باهاش حرف میزدم 
تازه فهمیده بودم که تا چیزی رو ندیدم درموردش قضاوت نکنم ...
میخواستم مواد رو باهاش مخلوط کنم گفتم نه الکی زشتش میکنم ...
مواد رو گذاشتم کنار تا جدا دم بیان ...
خیلی حس خوبی بهم داد ...
مثل موقعی بود که داشتم قیمه درست میکردم !!!
کلا آشپزی و هنر، عالیه ...

همیشه کسایی رو که موقع ناهار ماکارونی درست میکردن و ماکارونی شکل دار درست میکردن مسخره میکردم ...
حالا میفهمم چقدر احمق بودم !!! 

خیلی دوست داشتم عکس ازش بگیرم و بزارم ولی دلایل زیادی جلوم سبز شد ...

ببخشید که پست های بی کیفیت میفرستم ...
ممنون که میخونین ...
سلامت باشین ...
یا مهدی ...




طبقه بندی: خاطره نویسی، احساس نویسی،
برچسب ها: ماکارونی، ماکارونی پروانه ای، آشپزی، حس خوب، حال عالی، غذا، ناهار،
تاریخ : چهارشنبه 20 مرداد 1395 | 12:02 ب.ظ | نویسنده : سجادش ❤ | نظرات