احساس نویسی
به یادتم هنوزم ...
زدی دستی دستی قفل قلبمو شکستی            حالا آروم آروم توی دلم نشستی
تو چشمات چی داری که رو دلم اثر میذاری            بگو دوستم داری دیگه باید به روم بیاری
منو محو خودت کردی بدو بیا بدو            تو چه خونسردی بدو بیا بدو
از مرحله پرتی بدو بیا بدو            دیوونم کردی
زدی دستی دستی قفل قلبمو شکستی            حالا آروم آروم توی دلم نشستی
تو چشمات چی داری که رو دلم اثر میذاری            بگو دوسم داری دیگه باید به روم بیاری
حالا دستاتو بده به من            که خوب نشستی به دل من
تو نمیدونی با دلم چیکار کردی            ولی خوب تو دلم جاتو وا کردی
تورو پیدا کردم تنهات نمیذارم اصلا            تا دنیا هست کنارت میمونم قطعا
دستی دستی - زانیار خسروی
ارسال پیام ارسال پست
شهریورترین ماهِ منی
دلهره ی آمدنت كه هیچ
فكر رفتنت، بی تابم می كند
دست هایت را به من بده
از تو تا پاییز، همین چند نفس باقیست!
روشنک آرامش
♫♫♫

این یه حسه جدیده یکی دوباره از راه رسیده
مثله اون چشمم ندیده انگار اونو خدا واسه من آفریده
یکی که صافو ساده آروم قدم زد تو امتداد شبه تنهایی جاده
مثه خودم نیست قلبم میلرزه بی اراده

میریزه دله دیوونه اسمش عشقه
کسی نمیدونه اسمش عشقه
همیشه میمونه اسمش عشقه
اگه من اونو دوست دارم اسمش عشقه
تنهاش نمیذارم اسمش عشقه
میاد کنارم آخه اسمش عشقه

♫♫♫

شبیه بغضو بارون اشکام میریزه
تویه خیابون حالو روزم مثله مجنون
یخ کرده دستام مثله زمستون
زلاله مثله آبه شکی ندارم این انتخاب آخر مثله یه خوابه
اما میترسم شاید دوباره این سرابه

غمه تو دله دیوونه اسمش عشقه
کسی نمیدونه اسمش عشقه
میره نمیمونه اسمش عشقه
همه جا جلو چشمامه اسمش عشقه
نمیدونه که دنیامه اسمش عشقه
دلیله اشکامه اسمش عشقه

قشنگی آهنگ: 91%



طبقه بندی: آهنگ های قشنگ، 
برچسب ها: مرتضی پاشایی، مرحوم مرتضی پاشایی، مرتضی پاشایی عزیز، اسمش عشقه، اسمش عشقه مرتضی پاشایی، اشمش عشقه مرحوم پاشایی، پاشایی اسمش عشقه،  
تاریخ : یکشنبه 7 شهریور 1395 | 05:55 ق.ظ | نویسنده : احساس نویس | نظرات
شهریور عاشق انار بود ،
اما هیچ وقت حرف دلش را به انار نزد...
آخر انار شاهزاده ی باغ بود
تاج انار کجا و شهریور کجا !
انار اما فهمیده بود ...
میخواست بگوید او هم عاشق شهریور است ،
اما هر بار تا می رسید فرصت شهریور تمام میشد...
نه شهریور به انار می رسید
و نه انار می توانست
شهریور را ببیند ؛
دانه های دلش خون شد و ترک برداشت
سالهاست انار سرخ است ،
سرخ از داغی و تندی عشق...
و قرن هاست شهریور بوی پائیز می دهد !





طبقه بندی: موضوع آزاد، 
برچسب ها: انار، پاییز، شهریور، انار - شهریور، دوست داشتن، تنهایی، سرخی انار،  
تاریخ : جمعه 5 شهریور 1395 | 04:08 ب.ظ | نویسنده : احساس نویس | نظرات
کم کم عاشق شد دلمون
کم کم کم شد فاصلمون

چش شده که حالا تنها شدم
با نم نم بارونو اشک خودم

قبلا قلبا خواستی منو
حالا از دست دادی دست منو

یه دفعه عوض شد حال دلت
جا نداره دیگه اشغاله دلت

نپرس چرا دوست دارم
نمیدونم خودم با تو چیکار دارم

نپرس جرا دیوونتم دیگه دست از سرت نمیشه بر دارم
آخه دوست دارم
آخه دوست دارم

کی افتادم از چشمت از دست دادم
هرچی داشتم با یاد تو رفت از یادم

توی قلبت زندونیم اما آزادم
تیکه تیکه قلبه منو میچسبونی

بهتر از من حاله منو تو میدونی
تنها عشقم تو آخره دنیا میمونی

♫♫♫

کم کم کمتر دیدیم همو
هی کمتر فهمیدیم همو

یه دفعه زیاد شد فاصلمون
یه جورایی سر رفت حوصلمون

اصلا با من کار نداری
به موندنه من اصرار نداری

همه ی این حرفا بیخودیه
راحت بگو اصل قضیه چیه

کی افتادم از چشمت از از دست دادم
هرچی داشتم با یاد تو رفت از یادم
توی قلبت زندونیم اما آزادم

تیکه تیکه قلبه منو میچسبونی
بهتر از من حاله منو تو میدونی
تنها عشقم تا آخره دنیا میمونی

قشنگی آهنگ: 88%



طبقه بندی: آهنگ های قشنگ، 
برچسب ها: پازل باند، کم کم، آهنگ های جدید، دانلود آهنگ، Puzzle Band، kam kam، کم کم پازل باند،  
تاریخ : جمعه 5 شهریور 1395 | 09:26 ق.ظ | نویسنده : احساس نویس | نظرات
سلام ...
امیدوارم که حالتون خوب باشه ...

چند روز رفته بودم خونه، تا دختر عمه و پسر عمم رو ببینم که تازه اومده بودن اوایلش که رفته بودم خونه همه چیز خوب بود تا ...
دادشم تصادف کرد و همه ما شوک شده بودیم. خداروشکر فقط دست راستش یه خراش کوچیک برداشت. که اونم از هوشش بود که طوریش نشد واقعا خدا کمکش کرد. خیلی وحشتناک بود ...

اتفاق های گفتنی و نگفتنی زیادی افتاد که باعث میشد تا من خوب یا بد بشم ...
پسر عمم رو هر شب میبردم و تا حد مرگ بهش تمرین میدادم. و وقتی تمرین نمیکرد میزدمش !!!
وقتی ناراحت میشد میگفتم منو بزن ...
یعنی بعضی مواقع یه حرف هایی از دهنشون میاد بیرون که تا عمر داری لبخند روی صورتت میاد :

یبار تا ساعت 5 بیدار بودیم من رفتم نماز خوندم اومدم بهش گفتم امیر محمد تازه داری وضو میگیری ؟
گفت آره ادم وضو بگیره بخوابه انگار کل شب رو نماز خونده !!!
گفتم یعنی نماز صبح رو نمیخونی ؟     میگه نه دیگه کل شب وقتی بیداری و نماز میخونی نماز صبحم جزء شون هست 
یعنی روانی این طرز فکرشم - به قول دادشم فقط بازی با کلمات ...
خخخ ...

پریروز یه خواب خیلی ناراحت کننده دیدم که تقربا میشه گفت بی ربط هم نبود ...
حالم زیاد خوب نبود ...
دختر عمم مریم که 9 سالشه اومد بیدارم کرد مرتضی بریم بازی کنیم ...
یعنی بازی های که من روز های قبل با اینا داشتم فقط میخواستم یکی باید از من عکس بگیره !!!
خاله بازی میکردیم و یه عروسک بهم داده بودن که مثلا این بچمه !!!
نمیدونم چرا هرچی بهش میدادم نمیخورد 
بعد نه گریه میکرد و نه حرف میزد 
یک ساعت روی پام بود و تکونش میدادم اصلا چماش بسته نمیشد 

دیروز هم که بهم گفتن بیا بریم گل بازی !!!
گفتم باشه عزیزم میام !!!     گفت میای !!!
واقعا !!!
گفتم آره رفتیم و خاک آوردیم و الکش کردیم و خیلی شیک گل درست کردیم و بازی میکردیم ...
بعد هر کسی داست یه چیز درست میکرد ...
منم گفتم یه خونه درست کنم و شروع کردم به ساختش و خوب نشد زدم خرابش کردم 
بعد گوشیم زنگ میخورد. دوست میگه چرا دیر جواب میدی ؟
میگم من تا ارنج توی گلم و وضعیتم افتضاحه ( بیچاره گوشی من )
بعد توی این زمانی که من داشتم گوشی جواب میدادم کل دست لبسا و ... رو با گل خیلی خوشگل پر کردن بعد دستاشو به هم میزد و هرچی خاک بود میریخت روی سرم ...
بعدآب ریخت گلم خیس کرد ...
یه حالت چسبناک تر شد و منو گل کرد ...
هعی ...
یعنی انقدر این دوتا دختر عمم رو با گل زدم و البته خوردم !!! ( یکیش بهار بود 4 سالش یکیش هم همین مریم )
واسم جالب بود گریه نمیکردن وقتی تمام لباس، پا، دست و صورت همه گل بود ....
خخخ ...
خیلی خوشگل همه جارو به گند کشیدیم بعد رفتیم تو گفتیم بازیمون تموم شد !!!
کلا تمام لباس من گل اون دوتا رو که دیگه نگو ...
مارو کلا انداختن بیرون گفتن تمیز نشدین نیاین تو !!!
کلا روز خوبی بود و حالم بهتر شد و اومدم رشت ...

از امروز هم باید درس بخونم ...
وااااییییی ...
استرس گرفتم وحشتناک ...
خدایا ممنون بخاطر همه چیز ...
این غول هم بکشم میرم مرحله آخر ...
ممنون ...

ممنون از شما که مطالبم رو میخونین ...
راستی امروز روز کارمند هم هست ...
مناسبا زیاد داره ولی فکر کنم همین خوب باشه واسه تبریک ...
کارمندای عزیز تبریک ....
روز پزشک هم به پزشک های آینده با تاخیر تبریک میگم ...
روزاتون شهریوری ...
یا مهدی ...



طبقه بندی: تفاوت،  خاطره نویسی،  موضوع آزاد، 
برچسب ها: گل، گل بازی، خونه، برگشتن، حال خوب، کثیفی، دختر عمه،  
تاریخ : پنجشنبه 4 شهریور 1395 | 08:36 ق.ظ | نویسنده : احساس نویس | نظرات
سلام ...
امیدوارم حال تک تکتون خوب و عالی باشه ...

الان ما توی اولین روز بهترین ماه بهترین سال هستیم 
خوشحالم خیلی زیاد ...
ممنون ازتون که باعث حال خوب من میشین با پیاماتون ...

خوشحالم ...
ممنون بابت همه چیز ...
انگار سال نو شده برای من ...
توی آخر های مرداد اتفاق های خیلی خیلی فوق العاده واسه من افتاد که خیلی واسم عالی بود 
امیدوارم شهریور همه چیز بهتر و بهتر بشه تا بهترین ماه زندگیم رو داشته باشم 
خوبه که خوشحالم ....
میخوام پرواز کنم ...
اصلا نمیدونم چی دارم مینویسم... دارم فقط مینویسم ...

امروز اومدم خونه و وضعیت بچه داری که من دارم خیلی سخت و شیرینه !!!
یعنی دیووونه کردن منو وحشتناک !!!
الان به زور پیچوندمشون برن کارتون ببینن تا بتونم پست بفرستم و نظر هاتون رو جواب بدم ...
عمم میگه مرتضی یه هفته بمون ...
هستی اصلا اینا شلوغ نمیکنن 
گفتم نه باید برم کار دارم !!!
یعنی میگی کار دارم همه نگاه ها میره که تو میخوای بری تنهایی دقیقا چیکار کنی ؟
اصلا تو چیکار میکنی ؟
واقعا اون اعتماد قبلی به من نیست !!!
خخخ ...

طولانی نمیکنم این پستو فقط میخواستم بگم :
شهریور عزیز سلام 

خوشیاتون قطار قطار ...
یا مهدی ...

پی نوشت : پست بالا چون قشنگ بود دوست داشتم یه مدت پست ثابت باشه ...
ممنون از نظراتون اگه دوست داشتین درخواست بدین من بهتون رمز بدم ...
ممنون ...



طبقه بندی: خاطره نویسی،  موضوع آزاد، 
برچسب ها: شهریور، شهریور عزیز، شهریوری ام، شهریور عزیز سلام، سلام شهریور، دوست دارم، عاشقتم،  
تاریخ : دوشنبه 1 شهریور 1395 | 11:00 ق.ظ | نویسنده : احساس نویس | نظرات
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

تاریخ : یکشنبه 31 مرداد 1395 | 12:16 ب.ظ | نویسنده : احساس نویس | نظرات
سلام ...
امیدوارم که حالتون خوب باشه ...

چند روزه دارم بهترین روز های زندگیم رو سپری میکنم. خیلی قشنگه و حس خوبی داره که آدم واسه زندگیش یه هدف محکم داشته باشه ...
همیشه همه چیز توی نگاه اول خیلی بدون منطق و ابتدایی به نظر میرسه ولی آدم باید برای رسیدن به خواسته هاش بجنگه ...

شاید روزی باشه که مرتضایی وجود نداشته باشه ...
شاید روزی باشه احساسی برام نمونه که بخوام درموردش بنویسم ...
شاید امید و هدفی نداشته باشم که بخوام بهش برسم ...
ولی الان اون موقع نیست ...
الان وقت مبارزه هست ...
هیچوقت با ساکت موندن و حرفی نزدن چیزی حل نمیشه ...
باید پاشی، بلند داد بزنی که من میخوام به هدفم برسم !!!
حتی اگه کمتر از  1 درصد امکان پذیر باشه...      من به همین یک درصد هم راضیم و براش تمام تلاشم رو میکنم چون بهش ایمان دارم.

(+) کاش میتونستم بیشتر از چیزی که هستم باشم. همیشه توی رویا هام سیر میکنم و از واقعیت دورم.
 خیلی سخته آدم صبر کنه و نتونه کاری کنه تا حال بهترین های زندگیش بهتر بشه ...
بعضی وقتا حس میکنم که خیلی ضعیفم و کاری از دستم بر نمیاد. اگه بودنم به هیچ دردی نمیخوره پس چرا هستم ؟
هعی ...
من مثبت اندیشم و همه بهم میگن که چرا انقدر خوش بینی !!!
همیشه دلیل میارم واسه چیزایی که میشه درموردش منفی بود ...
میشه ساعت ها دلیل آورد واسه نشدن، من خودمم میدونم اوضاع چطوره ولی چیزی نمیگم ...
اگه 5 نفر بهتون بگن تو میتونی یه نفر بگه نمیتونی تو خودتو میبازی !!!
چون قدرت کلمات منفی خیلی بیشتر از مثبت بودنه ...
واسه همونه وقتی یه بدی از دوستمون میبینم چشممون رو روی تمام خوبیشا میبندیم ...

من میدونم تنها زندگی کردن سخته، ولی لازم نیست اینو بشنوم ...
من میدونم کنکور سخته، ولی لازم نیست بهم بگیرن که نمیتونم...
من میدونم رسیدن به همه چیز ممکن نیست ولی لازمه که بهم بگی ؟
و ...

آزمون داشتیم نمره ها اومده بود یکی از دوستام افتاد، اون یکی دوستم با این که نمرشو دیده بود این جمله هارو میگفت :
افتادی ؟
چجوری افتادی ؟
اوه اوه بعد این هم ترم دانشگات شروع میشه نمیتونی دوباره امتحان بدی ...
حیف با این مدرک میتونستی چه کارایی بکنی ...
و ...

یعنی از اینجور آدما واقعا بدم میاد ...
واقعیتی که همه میدوننن رو دوباره عین پتک میزنن روی سر آدم، خب من همه چیز رو میدونم چرا دوباره میگی ؟
لذت بخشه واقعا !!!  (+)
بگذریم ...

ببخشدید اصلا چیزی که میخواستم بنویسم این نبود ...
ببخشید بخاطر کیفیت پست هام ...
نمیدونم از یه جایی ناراحت بودم به یه جای دیگه گیر دادم ...
ببخشید منظوری نداشتم ...

زندگیتون پر از اتفاق های شدنی ...
یا مهدی ....




طبقه بندی: تفاوت،  احساس نویسی،  تئوری های زندگیم، 
برچسب ها: نشدنی، نمیتونم، امید، ناتوانیی، ضعف، ضعیف، قدرت،  
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1395 | 01:00 ق.ظ | نویسنده : احساس نویس | نظرات
انتظار جمعه ای رو می کشیم
که معطر از نسیم و نرگسه

به فرشته ها بگو دعا کنن
نکنه صدای ما نمی رسه

به فرشته ها بگو دعا کنن
یخ آغوش زمین آب بشه

ابرا از رو صورت ماه برن
آسمون زائر مهتاب بشه

قطره قطره عاشقیم و بی قرار
کی سحر میشه شبای انتظار

لحظه لحظه بی قرار جمعه ایم
جمعه جمعه چشم به راهمون نذار ...

♫♫♫

التماس دستهامونو ببین
تا نگی دلامون از سنگ شده

یوسف ما رو به کنعان برسون
دلمون خیلی واسش تنگ شده

شبو از خاطره ی ماه بگیر
ماهو از این شب خودخواه بگیر

دلمون لک زده عاشقی کنیم
حق چشمامونو از راه بگیر

قطره قطره عاشقیم و بی قرار
کی سحر میشه شبای انتظار

لحظه لحظه بی قرار جمعه ایم
جمعه جمعه چشم به راهمون نذار ...

قطره قطره عاشقیم و بی قرار
کی سحر میشه شبای انتظار 

لحظه لحظه بی قرار جمعه ایم
جمعه جمعه چشم به راهمون نذار ...

یا مهدی ...

قشنگی آهنگ : 89%



طبقه بندی: آهنگ های قشنگ، 
برچسب ها: پویا بیاتی، فرشته ها، پویا بیاتی فرشته ها، فرشته ها پویا بیاتی، معرفی آهنگ، امام زمان، کشتی نوح،  
تاریخ : جمعه 29 مرداد 1395 | 12:31 ب.ظ | نویسنده : احساس نویس | نظرات
سلام  ...
امیدوارم حالتون خوب باشه ...

1- باشگاه کونگفو توآ 
از جمعه شیرینی که نوشته بودم. انتظار یه یک شنبه سبک رو داشتم ولی اینطوری نبود !!!
نباید این روزا افت کرد و باید توی اوج آمادگی باشیم ...
تقریبا یک ساعت هوازی کار کردیم !!!
یه پیست توی کلاس درست کرده بود که انواع حرکات توش بود ( دو ، سینه خیز ، غلت ، رول ، پرش از بغل و ... )
باید هعی این پیست رو میرفتیم اخرش دیگه نمیتونستیم سر پا وایسیم ...

بعد یه شیلنگ آتشنشانی رو باید 4 نفر نگه میداشتن ما باید اینو از داخل با ساعد میگرفتیم و به سمت جلو میرفتیم ...
تمام ساعد های من کبود شده بود ...
رفته بودم کارگاه بچه ها میگفت چیکار میکنین مرتضی !!!
جوری شده بود که غلط کردم رو توی نگاه همه میشد دید ...

بعد دو تا توپ 5 کیلویی رو باید توی یه حلقه به سمت هم پرت میکردیم به محز پرتاب باید سریع یه کار رو انجام میدادیم و میرفتیم توپ بعدی رو میگرفتیم ...
یعنی یه وضعیتی بود...       ولی خیلی کیف میداد ...

دیگه انتظار داشتم دیشب خوب پیش بره و حداقل یه بند انگشت از شدت این روزا کم بشه ...
بازم همین آش و همین کاسه بود و آخرش هم کششی باید کار میکردیم که واقعا توان آدمو میگرفت و چون من حالم خوب بود تا آخر انرژی داشتم.
45 دقیقه مونده بود به آخر کلاس ...
استاد بهمون گفت میخوایم دفاع شخصی کار کنیم 
تمام حرکات روی من انجام میشد. نمیدونم چه اسراریه روی من بزنه ... ( سن منو استاد زیاد اختلاف نداره - جو کلاس عالیه ... )
انقدر خورده بودم زمین الان که توی آینه نگاه کردم فهمیدم کمرم کبود شده ...
بعد سوال های من شروع شد ؛

اگه یکی با قمه بهتون حمله کرد چیکار کنیم ؟
گفت یا فرار میکنی یا یه چیزی به سمتش پرت میکنی یا دفاع میکنی ...

بعد یکی از هم باشگاهی هارو صدا کرد یه چوبم بهم داد 
گفت حمله کن ...
منم که کلا روم نمیشه با چوب کسی رو بزنم استاد بهم گفت اگه نتونه چیزی رو که بهش یاد دادم رو اجرا کنه بزن لهش کن 
منم که کلا آدم بی شعوری هستم حمله کردم و چرخیدم و ضربه زدم و پله ای میشکیدم عقب ...
استاد بهم گفت کسی اینجوری حمله نمیکنه، آدم های بیرون عقب نمیکشن !!!
این کار ترسو هاست !!! 
خخخ ...
بعد گفت با چوب به من حمله کن ...
بعد رفتم که بزنم چوب از دستم انداخت و تا میخوردم منو میزد ...
گاردم بسته بود و فقط میزد ...
منم میخواستم هعی بزنم گفتم بزنم بدتر میشه وایسا بزنه خسته بشه 
یه 5 دقیقه ای منو قشنگ زد !!!
بعد چوب رو برداشت و گفت دفاع کن !!! 
هاااااااااااااان !!!
چپ راست میزد منو ...  

رضایت بخش بود حرکتام میشد بهش گفت دفاع !!!
بعد با همون حال هعی میخندیدم، استاد گفت میخندی ؟
بعد یکی زد دفاع کردم ...
گفت آفرین کشید کنار چوبو پرت کرد سمت من ... روی هوا گرفتم !!! 
خخخ ...
کلا راضی بود ازم ...

بعد یکی از بچه ها یه حالتی رو تعریف کرد ...
باز روی من تست شد !!!
یعنی تمام حرکت هایی که میشه از یه نفر زور گیری کرد. رو من خوردم !!!
گردننم کبود شده بود انقدر منو گرفته بود !!!
بابا بیخیال من مردم ... 

سرتون رو درد نیارم خیلی خوشگل منو گرفتن زدن یعنی الان که خودمو توی آینه دیدم واقعا دلم سوخت !!!
جا نیست بشه گفت اینجا سالمه ...
تمام بدنم پر از کبودیه !!!
یعنی جوریه که دارم تایپ میکنم پشت دست راستم کبود شده !!!  
یعنی مامنم منو ببینه یکسره گریه میکنه 
ولی واقعا چسبید ...  
آخر کلاس هم استاد بهم گفت توی خیابون حلوا پخش نمیکنن ...
گفتم استاد شما بدتر از هر خیابونی که من دیدم هستین !!!
 گفت بدنت قوی میشه 

الان من شماره یکم فقط باشگاه بود ...
تازه همین قدر دیگه متن واسه 4 شماره بعدی داشتم !!!
خخخ ...

مواظب خوبیاتون باشین ...
یا مهدی ....



طبقه بندی: خاطره نویسی، 
برچسب ها: باشگاه، درد، ضربه، دفاع شخصی، چوب، کبودی، حس خوب،  
تاریخ : چهارشنبه 27 مرداد 1395 | 11:35 ق.ظ | نویسنده : احساس نویس | نظرات
سلام ...
امیدوارم حالتون خوب باشه ...

باروون ...
درسته بارون فوق العاده هست و باید دوسش داشت. ولی نمیخوام باشه ...
وقتی دیدم دل آسمون امروز گرفته رفتم و کنارش نشستم. میگن بارون اسم دختر هست ولی من امروز فهمیدم که چقدر مرد این بارون ...
دلش گرفته، ولی بخاطر حرف من داره تحمل میکنه و نمیباره ...
چقدر همه هوای منو دارن - ممنونم
هوا که سرد میشه ...   یاد پاییز دلمو دیونه میکننه ...
کاش تابستون خیلی بلند تر از هر فصلی بود.
چقدر سخته که چیزی رو که دوست داری بگی، نمیخوام ...
من نه بارون میخوام ، نه برگ زرد میخوام ، نه سرما نه با یلدا کاری دارم ...
من همین گرما رو به هر چیزی ترجیح میدم ...
دل من طاقت سرما نداره ...
مریض میشه ...

شهریور ...
مثل پسر بچه ای شده که از ترس شکستن قاب عکس سرشو انداخته پایین و داره بهم نزدیک میشه تا بهم بگه مرتضی ببخشید نمیخواستم اینجوری بشه ...
ادم مگه میتونه به کسی که دوست داره، بگه نه ...     تو نیا ...
خیلی حس بدی داره که آخرین شماره از انفجار بمبی باشی که خنثی شدنی نیست ...
خیلی سخته شهریور باشی، عزیز باشی، ولی از دیدنت خوشحال نشه ...
خیالت راحت شهریور جان...      منم دلم گرفته از پاییز، از سرما، فقط ترسم از 28 ات که شروع میخواد بشه ...
اون روز رو باید چیکار کنم ؟
بخندم ؟
خسته شدم از این همه خنده، چرا کارگردان کات نمیدهد ؟ 
من که از اول میگفتم بازیگر خوبی نیستم، چرا نقش اول رو به من دادین ؟

ممنون از حضورتون ...
یا مهدی ...




طبقه بندی: اعتراف،  تفاوت،  احساس نویسی، 
برچسب ها: بارون، پایییز، سرما، سردی، شهریور، تابستون، دوست داشتن،  
تاریخ : سه شنبه 26 مرداد 1395 | 01:31 ب.ظ | نویسنده : احساس نویس | نظرات
سلام ...
امیدوارم وقتی این نامه را میخوانی بهترین حال زندگیت را داشته باشی 

باز دوباره محکوم به نوشتن از تو شدم. شش دست را به حکم های دلت باختم باز هم دل بازی میکنی ؟
مثل شاهی شده ام که قبل از شروع بازی مات چشمانت شده است. مگر میشود فکر کرد، وقتی دل تصمیم بگیرد ؟

فکر نبودنت کابوس تمام خواب هایم شده است. مگر میشود روز باشد و تو نباشی ؟
کاش زمان دست من بود. تا این بی عدالتی ها را پایان دهم ...
دیووانه ایم و به بازی زمان اعتراض نمیکنیم. ما عاشقیم و کلا اعتراض نمیکنیم.

چقدر خوب است که دیوانه تو باشم ...
دنیا، برای عاقلان ...
من این دیووانگی را به 100 دنیا نمیدهم.
هیچوقت درک نکردم مگر میشود تو را دید و سالم ماند ؟
مگر میشود تو باشی و عقل تصمیم بگیرد ؟

از کجا باید شروع کنم ؟
با اولین سلامش ؟
که تمام وجودم را مانند دریا، آرامش خزری میدهد ...
کاش باشی و فقط سلام کنی ...

از کجا شروع کنم ؟
وقتی که اسمم را صدا میکند ...
انقدر بلند میشوم، بیشتر از دماوندت ...
کاش باشی و صدایم کنی ...

از کجا شروع کنم ...
هعی ...
کاش این کاغذ هم میتوانست سنگینی از تو نوشتن را تحمل کند. حال روز قلم را نگوییم بهتر است ...
پیش چشمان تو همه خاکستریم !!!

آروز دارم باشی کنارم ...
حرفی نزنی، چیزی نگویم ...
فقط مات چشمانت شب ها را صبح کنم ...

کاش هیچوقت بودنت تا نداشت ...
دوستت دارم بهترینم ...
یا مهدی ...

25 مرداد سال 95 - مرتضی

هستی، ولی با نیستی ات چه کنم ؟  /   تابستانیم، ولی با پاییزت چه کنم ؟
درختم، میترسم از  پاییز سرد  /  با کوچه پرندگانت چه کنم ؟
فرهادم، بین لیلی ها   /  اگر شیرینم نباشد چه کنم ؟
همیشه، دوستت دارم ...  /  این را نگوییم، چه کنم ؟
#خودم 




طبقه بندی: شعر،  گفتگو،  اعتراف،  تفاوت،  خاطره نویسی،  احساس نویسی،  موضوع آزاد، 
برچسب ها: دنیای شاد ما، دوستت دارم، بهترینم، نامه، نامه به بهترینم، حال عالی، زندگی شیرین،  
تاریخ : دوشنبه 25 مرداد 1395 | 10:40 ق.ظ | نویسنده : احساس نویس | نظرات
♫♫♫

حس خوبیه، ببینی یه نفر همه رو به خاطر تو پس زده
واسه ی رسوندن خودش به تو همه ی راهو نفس نفس زده، حس خوبیه ...

حس خوبیه، ببینی یه نفر واسه انتخابه تو مصممه
دستتو بگیره و بهت بگه موندنش کنار تو مسلمه، حس خوبیه ...

تو همین لحظه که دل گیرم ازت از همیشه به تو وابسته ترم
اگه حس خوبه تو به من نبود فکر عاشقی نمیزد به سرم، به سرم ...

به من، انگیزه ی زندگی بده تا دوباره حس کنم کنارمی
به دروغم شده دستامو بگیر الکی بگو که بیقرارمی، الکی ...

حس خوبیه، ببینی یه نفر همه رو به خاطر تو پس زده
واسه ی رسوندن خودش به تو همه ی راهو نفس نفس زده، حس خوبیه ...

حس خوبیه، ببینی یه نفر واسه انتخابه تو مصممه
دستتو بگیره و بهت بگه موندنش کنار تو مسلمه، حس خوبیه ...

♫♫♫

اون تو بودی که همیشه با نگاش لحظه های منو عاشقونه کرد
این منم که تو تمومه لحظه هات واسه عاشقی تو رو بهونه کرد

هرگز، اون نگاه مهربون تو بی تفاوتی رو یاده من نداد
من پر از نیاز با تو بودنم مگه میشه قلب من تو رو نخواد ؟

حس خوبیه ببینی یه نفر همه رو به خاطر تو پس زده
واسه ی رسوندن خودش به تو همه ی راهو نفس نفس زده حس خوبیه ...

حس خوبیه ببینی یه نفر واسه انتخابه تو مصممه
دستتو بگیره و بهت بگه موندنش کنار تو مسلمه حس خوبیه ...


قشنگی آهنگ : 89%



طبقه بندی: آهنگ های قشنگ، 
برچسب ها: شادمهر، شادمهر عقیلی، حس خوبیه، حسی خوبیه شادمهر، دانلود آهنگ حس خوبیه، متن اهنگ حس خوبیه شادمهر، دانلود آهنگ حس خوبیه شادمهر،  
تاریخ : یکشنبه 24 مرداد 1395 | 05:51 ب.ظ | نویسنده : احساس نویس | نظرات

تعداد کل صفحات : 12 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  


  • paper | ایران بلاگ | ویندوز سون